Skip to main content

‌رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱

جدا شدن چند روز اولش خیلی سخته،شب اول بیخوابی ، شب د‌وم میخوابی اما مدام بیدار می شی ، شب سوم می خوابی اما همش خوابایبد می بینی، اما از شب چهارم به بعد اونقدر بهش فکر می کنی تا خوابتببره. چند روز دیگه هم می گذره و‌کم کم عادت می کنی به این جدایی.. عادت می کنی به این گذشتن، به این رفتن و عبور کردن. عادت می کنی بهاین ترک شدن و یا ترک کردن. کم کم عادت می کنی به اینکه تنها باشی و کمکم تنها موندنو یاد میگیری.شاید روزای اول گریه کنی ،اما چند روز که بگذره فقط بغض داری.

ممکنه گاهی بغضت با شنیدن صدای موزیکی کهباهاش خاطره داری، یا دیدن جایی که قبلا باهم رفتین و یا حتی رد بویعطری که تورو یادش می ندازه، بشکنه و یکم چشماتو خیس کنه ولی درنهایت فراموش می کنی.

فروشگاه آرساشاپ محمد عالی نسب

جدایی سختیش همینه …. همین چند روز اول.

اما یچیزی رو هیچ وقت فراموش نکن، اینکه خودت تصمیم بگیریجدابشی یا یکی پست بزنه و ترکت کنه ، شامل قانون بالا می شه، اما وایبه وقتی که جداتون کنن….

اونموقع به تمام اون شبا و بغضها یه چیزی هم اضافه می شه.

دردی که مثل یه حفره توی دلت ایجاد می شه و سالها همراهته ، کمرنگ میشه اما فراموش نه.

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

 

با سرفه هایی که تنگی نفسم همراهش بود، سرم به دست روی تخت درازکشیده بودم و صدا ضربان قلبمو از مانیتور کنارم می شنیدم. از پنجره اتاق خصوصی بیمارستان می تونستم هوای دود آلوده شهرو ببینم.

جای انژیو کت روی دستم درد میکرد ولی اونقدر بدنم سوراخ سوراخ شدهبود برای رگ گیری که باید دردشو تحمل می کردم. نمی دونم چند روز بود،اما خیلی وقت بود تو این اتاق زندانی بودم. ملاقات هم ممنوع بود وکسی نمی تونست برای دیدنم بیاد . دلخوش تماسای تلفنی مادرم بودم ومنصور.

منصور ؟! دو سه روزی بود تلفن نزده بود یعنی منو یادش رفته؟

حتی چند باری که تماس گرفتمم جواب نداد و آخرشم گوشیش خاموششد. به حجم این درموندگی، دلتنگیم اضافه شد.

با باز شدن در اتاقم چشمامو نصفه باز کردم و به پرستار با لباس ایزولهیکدست سفید پوش‌که ماسک و دستکش و شیلدم زده بود نگاه کردم. مشمای کشیده شده دور تختم رو کنار زد و به دستگاه مانیتورینگ فیزیولوژیک کنار تخت نگاه کرد . از پشت ماسک و‌ عینکی که داشت لبخندش رومی دیدم .

_ امروز حالت خیلی بهتره.

_ کسی نیومده بود برای دیدنم؟

_ ضربان قلبت خوبه، اکسیژن خونتم که خیلی خوبه و تنفستم که عالیه.

سپس در حالی که متوجه سوالم شده بود گفت:

_ می دونی که ملاقات ممنوعه. اگه هم کسی اومده باشه من دیشب نبودمولی از صبح کسی نیومده

توی تخت کج شدم و نگاهم به موبایلم که روی کمد کنار تختم بود افتاد.

 

_ منصور کجایی؟

_ چیزی گفتی؟

_ شوهرم ،سه روزه که خبری ازش ندارم.

_ حتما گرفتاره عزیزم .

_یعنی گرفتاریش از منم مهم تره؟

_ الان می خوام ازت تست بگیرم . اگه منفی باشه مرخصی

«با آرساشاپ همراه باشید»

سریع تو جام نشستم که باعث شد دستم بیشتر درد بگیره و از شدت فشارخون تو آنژیوکت پس داده شد

_ یعنی امروز می رم؟

 

_ مواظب باش ، همین یه رگ مونده برات دختر. الان تست می گیرم اما اگههمه چی اکی باشه فردا

خوشحال خودمو روی تخت انداختم

_ پاشو بشین ، باید تست سی پی آر بگیرم

هنوز تست رو انجام نداده ، دردشو حس می کردم یه کیت رو داخل بینیمی کردند. این ویروس همه چیزش عجیب و غریب بود. از پیدا شدنش تانوع تست و درمانش که هنوز قابل درمان نبود و حتی قابل کنترلم نبود. انگار همه چیز شانسی بود . با یکی نمی ساخت و تا مرگم می بردش و بایکی می ساخت و تهش چند روزی حسابی گرفتار خودش می کرد. از بیاشتهایی و از بین رفتن حس چشایی و بویایی بگیر  تا سر درد و تب وتنگی نفس ،تخریب ریه .

خیلی سعی می کرد تستو به آرومی انجام بده، اما سرازیر شدن اشکام  نشون دهنده این بود که زیاد موفق نبوده. وقتی کارش تموم شد ازشخواهش کردم موبایلمو بده.

صدای  اپراتور مخابرات که می گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموشاست دوباره تو گوشم پیچید، اما تا آخرش گوشی دستم بود تا خودشقطع شد.

پیامامو باز کر‌دم و توش پر بود از پیامای احوال پرسی  که از طرفدوستامو همکارامو خونوادم اومده بود.

بی اراده روی مسیجایی که بین من و‌منصور رد و‌بدل شده بود رفتم. پیامجدید داشتم ازش ، اما ندیده بودم. پیاماش بین تعداد زیاد پیامها گم شدهبود و من مثل همیشه چکشون نکرده بودم.

کتایون ، عشقم

اومدم بیمارستان راهم ندادن دوباره. برات آب سیب آوردم یادت نرهبخوریشون. حسابی به خودت برس.  سعی کن زود خوب بشی و برگردیخونمون. جات خالیه و منم دلتنگ. منتظرتما. دوست دارم بهترینم

و پیام آخری که نگرانم کرد

تماس گرفتی رفته بودم برای تست ، دو روزه احساس تنگی نفس می کنم،یکمم تب دارم. اما نگران نباش. دیروقت بود تلفن نزدم . فردا باهم صحبتمی کنیم. عاشقتم زود خوب شو

دوباره شمارشو گرفتم و باز هم همون صدای خسته کننده اپراتور

شماره خونه بازهم رو پیغامگیر بود. چی کار می کردم. شماره خونه مادرمنصورو گرفتم و اوناهم جواب ندادن. یعنی چی شده بود؟

گوشی تو دستم بود که زنگ خورد. مادرم بود.جواب دادم

_ سلام مامان

صدای خستشو از پشت تلفنم می تونستم حس کنم

_ سلام قربون صدات بشم. خوبی ، قربونت برم؟

_ مامان از منصور خبر نداری. پیداش نمی کنم

نفس عمیق پشت خط کشید که صدای نفساش گوشامو اذیت کرد

_ مادر جون، منصور تستش مثبت شده الان بیمارستان بستریه. نتونستمببینمش اما برادرش می گفت حالش خوب نیست.


صدای
مادر تو گنگی مغزم گم شد و ضربان قلبم اونقدر بالا اومد که فقطسایه باز شدن درو هجوم پرستارا رو به داخل اتاق می دیدم. با سوزشمایعی که به سرم تزریق شد و توی رگم جریان پیدا کرد چشمامو باز کردم.

_ منصور

شب شده بود و می تونستم ستاره ها رو تو آسمون بشمورم

_ منو مرخص کنید

_کجا می خوای بری؟ می دونی ضربان قلبت چقدر بالا بود ؟!

_ ولی من باید برم.شوهرم حالش خوب نیست؟

_ فردا صبح مشخص میشه میری یا بازم  مهمون مایی. اون پسره کهمیومد به زور ببینتت شوهرت بود؟

مشتاق گفتم

_ بله، دیدینش امروز؟

تو جواب سوال ساده من مکثی کوتاهی کرد و بی جواب گفت

_ چیزی خواستی خبرم کن

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

 

ادامه دارد…

نویسنده نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»