Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۰

به قلم نگاه خانی

نمی دونم چندمین باری بود که صدای قلبشو عقب  می بردم و از اول گوش می دادم. کاش میشداین صدا ، تنها صدایی باشه که تو خلوت و تنهایی اتاق کوچیک مسافرخونه، پخش می شد.

فکری به ذهنم رسید . فیلم رو به عقب بردم و با  برنامه ضبط گوشیم صدارو‌ضبط کردم. کیفیتش  زیاد خوب نشد چون صدای محیط اطراف رو‌هم می شد شنید . اما همین کافی بود برام. برایشبهام، برای تنهایی هام، برای بی کسی هام..

چند روزی از خبر بارداری غافلگیر کنندم گذشته بود. حال تهوع ها و بی حالیام بیشتر شدهبود. غذای درست و‌حسابی نمی خوردم جز وعده های ناهار توی شرکت که اونم همیشه بابمیلم نبود و حتی به بعضیاش حساسیت پیدا کرده بودم و‌حالت تهوعم رو بیشتر می کرد. نمیشد تو مسافرخونه آشپزی کرد و مجبور بودم مدام از بیرون غذا تهیه کنم که نه به صرفه بود نهمورد علاقم. دلم برای غذای خونگی لک زده بود.

جواب تلفنای مامانمو یکی در میون می دادم و هربار به بهانه ای سریع قطع می کردم. خداروشکر اونقدر سرگرم زندگی خودش بود که برای دیدنم هم زیاد اشتیاق نداشت و این خیلیخوب بود. چون هنوز نمی دونست من خونه مو‌ ، دو دستی تقدیم مادر منصور کردمو الان دارمتوی یه اتاق ، ته شهر شبامو می گذرونمو و روزامو سپری می کنم.

تصمیم داشتم با پس اندازی که داشتم و‌پول طلاهایی که کمم نبود یه خونه پیدا کنم. اما با دیدنقیمتا هوش از سرم پرید و فقط می تونستم یه خونه خیلی کوچیک اونم تو نقطه خیلی معمولیشهر اجاره کنم ، بدون اینکه برای خونم بتونم‌لوازمی بخرم.

اونشبم خسته از گشتنای بی نتیجه دنبال خونه به مسافرخونه برگشتم. چشمم به عکسسونوگرافی روی میز افتاد و برش داشتم .عکس سونوگرافی توی دستم با همون خطوط عجیبو درهم و‌برهم و‌نقطه های سفید که شبیه همه چیز  بود جز آدم منو مات خودش کرده بود.

_ واس چی می خوای بیا؟ اصلا کی گفته بیای؟ اینجا کسی منتظرت نیست بچه. منم دیگهدوست ندارم بیای. نمی خوام بیای تو‌بدبختیام سهیم بشی.

این دنیا اونقدرا که فکر می کنی هم قشنگ نیست. اصلا قشنگ نیست.

ببخش که زودتر متوجه نشدم تو دلم جاخوش کردی، چون مطمین باش نمی ذاشتم اونقدریرشد کنی که قلبت شکل بگیره و‌روح بیاد تو جسمت که از بین بردنت،بشه قتل نفس.

اگه زود می فهمیدم هستی ، تو همون نطفه خفت می کردم.

اگه می خوای خوشبخت بشی، نیا ، همونجا نیومده راهتو کج کنو و‌برگرد . برگرد و پا نزار توجهنمی که اسمشو گذاشتن زندگی.

پا نزار تو دنیایی که خیلیا برای مردن ، دارن لحظه شماری می کنن.

نیا و یه درد دیگه به دردام اضافه نکن.

«باآرسا شاپ همراه باشید»

حرفا و‌دردودلام با جنینی که داشت تو وجودم رشد می کرد و‌بزرگ می شد تمومی نداشت. نمیدونستم باید چی صداش بزنم؟! اصلا نمی دونستم قراره دختر باشه یا پسر؟ قرار بود چه شکلیبشه؟

تمام سلولهای بدنم برای داشتنش پر می کشید اما عقلم مانع می شد تا به این ذوق کردنا ادامهبدم.

من مادر بودم ، یعنی قرار بود مادر باشم.. مادری که قرار بود پدرم باشه، قرار بود خواهر و برادرمباشهاونم تنها.. تنها توی این دنیای درن دشت و بی سروتهی که هیچ روزش شبیه بهمنیست. دنیایی که خوشیاش زودگذرو بدبختیاش تمومی نداره و دنباله دار این زندگی پر ازعذابه.

زده بود به سرم که با دستای خودم بلایی سر بچم بیارم و اجازه ندم محکوم به زندگی تو  دنیایرنگی و‌پر از درد و‌دروغ بشه. اما نه جراتشو داشتم نه توانشو.

تازه می فهمیدم مادر بودن یعنی چی!!مادر بودن یعنی همین، یعنی همین ترسی که برای آیندهنامعلوم بچت داری، مادر بودن یعنی همین حسی که با وجود اینکه نه دیدیش ، نه صداشوشنیدی اما دلت پر می کشه برای داشتنشو ، لمس کردنش..

من مادر بودممادر

به هر زحمتی که به خودموبه ماشین شرکت رسوندم . دستم رو دستگیره در نرفته بود که آقارسول نگهبان در ورودی به سمتم دوان دوان اومد.

_ خانم محتشم

_ جانم بابا رسول

با دست به در ورودی اشاره کرد

_ یه آقایی اونجا ایستاده، میگه برادرتونه. می خواست شما رو ببینه.

دستگیره رو نگرفته رها کر‌دم

_ چرا نزاشتی بیاد تو؟

_ راستش آقای رییس از زمان اوج گیری کرونا رفت و‌آمد عموم رو قدغن کردن

نیشخندی روی لبم نشست

_اگه نگران بیماری بود دو روز این خراب شده رو تعطیل می کرد و جون مردمو به بازی نمیگرفتممنون آقا رسول

از در خارج شدم که کامرانو با توپ پر و عصبانی دیدم کنار ماشینش ایستاده. ماشینی کهبخش قابل توجهی از پولشو‌ من بهش داده بودم؛ اونم به عنوان قرض. قرضی که هنوز با گذشت۴ سال حتی یک ریالشو پس نداده بود. شصتم خبر دار شد اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاده. مطمین بودم متوجه شدن که من دیگه تو خونه خودم نیستم. باید از دیروز که تلفنم با تماسایمنوچهرو  مامان به رگبار بسته شده بود اینو متوجه می شدم.  نزدیکم شد. هنوز حرف نزدهبودم که با داد گفت:

_ کدوم گوری شبا سرتو می زاری زمین؟

با ترس تو چشماش نگاه کردم .

_ از چی حرف می زنی؟

_ فکر کردی من بی غیرتم که نفهمم خواهرم شبا کجا می خوابه؟ کجا می ره؟ ده روزه از خونهبیرون اومدی و تن لشتو نیاوردی خونه. شبا کجا می مونی. کجا می ری؟

«باآرسا شاپ همراه باشید»

اونقدر داد می زد که نزدیک بود رگ گردنش که میدونم بخاطر غیرت داشتش نبود، می زد بیرون. بخاطر این بود که دیگه نمی تونست خونه منو پاتوق کنه برای وقتایی که از کار اخراج میشهتا مامان و‌ بابا متوجه نشن باز دسته گل به آب داده.

_ کامران آر‌وم باش اینجا محل کارمه

_ می زاشتی خاک اون بدبخت خشک می شد ، بعد شروع

دیگه نفهمیدم چی شد و چرا اینطور شد. انگار دق و‌دلی این چند مدت رو نگه داشته بودم تا سرکامران خالی کنم. محکم زدم زیر گوشش اونقدر‌محکم که صداش تو همهمه اونجا شنیده شد ودستم حسابی درد گرفت. با چشمای ماتش به من خیره شد . قدرت گرفته بودم، یکبار برای همیشهباید انقلاب می کردم و اجازه نمی دادم که کسی جز خودم بخواد برایم تعیین و‌تکلیف کنه و بهمنی که جز منصور چشمای دیگه ای رو ندیده بودم و‌دستای دیگه ای رو لمس نکرده بودم، تهمتبزنه

_ مواظب باش از دهنت چی میاد بیرون. تو بزرگتر من نیستی که اگه بابا هم الان اینجابودهمینو به خودشم می گفتم، چون اونم برام بزرگتری نکرده. از۲۰ سالگیم رو پای خودموایستادم تا الان. یه چوب‌کبریتم به من ندادین که الان می خواین، بشین همه کاره من و فضولیکنید تو زندگیم. بزرگیتو وقتی می تونی به رخم بکشی که یکبار،  فقط یکبار برام بزرگتری کردهباشی. تو حق نداری به من تهمت بزنی . می دونی چرا نیومدم خونه و‌حاضر شدم شبا تومسافرخونه کثیف ته شهر سرمو بزارم زمین ؟؟ چون حالمو بد می کنید. چون سوهان روحو‌روانمین. چون دلم نمی خواست این رگ گردن باد کردنای الکی و غیرتای بی جا رو ، ببینم. اونروز که هیچکس نبود بیاد برای ترخیصم از بیمارستان کجا بودی ؟ زنگم زدم بهت گفتیگرفتاری. چرا نیومدی برای خواهرت بزرگتری کنی؟کامران گم میشی می ری و‌دیگه هیچ وقتدوروبر من آفتابی نمیشی که اینبار می دمت دست پلیس.

شده بود شبیه میر غضب. نفساشو با حرص بیرون میداد .خون افتاده توی چشماش ترسناکشکرده بود. الان وقت ترسیدن نبود و نباید کم میاوردم. مقابلش ایستاده بودم  . محکم، بی ترس. بدون لرزش بدن و‌صدا.

شاید هرکس دیگه ای بود ، به فکر فرو می رفت و یکم به من حق می داد اما چه فایده که نرود میخآهنین در سنگ.

نفس آخرشو وقتی بیرون می داد که با عصبانیت دستشو به سمتم آورد و گوشه آستین مانتوموکشید . منو به سمت ماشینش می برد

_ این طوری نمیشه . باید آدم بشی ،گمشو بیا، حرفای زیادی، غلطای زیادی

سعی می‌کردم خودمو از دستش خلاص کنم . پاهامو محکم رو زمین می کشیدم یجا تعادلشو ازدست داد و دستمو ول کرد . محکم روی زمین افتادم.  با لگد به پهلوم زد .

_بلند شو

داد زدم اما از درد نبود از ترس بود.

بچمخدای من نکنه بلایی سرش بیاد. این همه استرس این همه ترس ،این ضربه

دیگه به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم . نه مردمی که اونجا بودن ، برام اصلا مهم‌نبود .نهمهم بود نگاه پرسشگر همکارایی که قرار بود بازم تو چشمشون نگاه کنم. فقط نگران بچم بود.

کامران دوباره دست انداخت و بازومو گرفت که بلندم کنه اما من خودمو به زمین چسبونده بودم. دوباره پاشو برد عقب و یه ضربه دیگه زد . اینبار دستامو محکم روی کمرم گذاشتم و منتظرضربه بعدی شدم

_ چی کار داری می‌کنی عوضی ؟!

صدای منوچهر بود اینو از شباهتش به صدای منصور خیلی خوب می شناختم

دستامو از کمرم  جدا کردم و با چشمای خیس به منوچهری که یقه کامرانو گرفته بود زل زدم .

منوچهر.. ..بچم

ادامه دارد…..

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۴

🖌به قلم نگاه خانی

با تعجبی که ،پشتش پر بود از قندایی که تو دلم آب می شد ، دوبارهپرسیدم؟

_بخاطر من؟

 *******************

_بخاطر من چشماتو باز کن منصور. مگه نگفتی بخاطر من هرکاری میکنی چشماتو باز کن.

با ضربه دستی به روی شونم به عقب برگشتم یه پرستار تو لباس ایزوله

شما نباید اینجا باشی.محیط آلودست. مبتلا می شین

_ من الانم مبتلام به درد. کرونا که چیزی نیست

_ بهرحال باید تشریف ببرین

_ من تا یه مدت مبتلا نمی شم. امروز از همین بیمارستان مرخص شدم. دلتنگ شوهرمم . میشه چند دقیقه کنارش باشم؟

_ برای من مسئولیت داره. لطفا برید.

_دو‌هفته میشه ندیدمش، بستری بودم. حالا هم که اومدم اون خوابه. توحسرت گرفتن دستاشم .بزارین برم پیشش خواهش می کنم.

فکر می کردم که سرو کله زدن با مریضای مختلف و‌بیماری  ها  جورواجور،دلشونو سخت کرده باشه و عادی باشه این گلایه ها، اینالتماسها. اما اشک تو چشماش جمع شد و گفت

_ فقط چند دقیقه

با خوشحالی کاور مناسب تنم کردم و داخل شدم.

از پشت شیشه صدای ضربان قلبشو نمی شنیدم؛ اما به محض ورود ،صدای ضربان  قلبشو شنیدم، که ضعیف بود و منتظر پیوند .اما هنوز  آرامش بخش ترین صدای دنیا بود که  گوشامو نوازش می داد.

خودمو کنار تختش رسوندم و با دستای لرزونم دستشو تو دستم گرفتم.

_ صدامو می شنوی منصور؟ مگه نگفتی بخاطر من هرکاری می کنی؟ پساگه می شنوی و‌ روی قولتم هستی ، یادت باشه من تنهام. من اون بیرونتنهام. فقط تورو دارم .  پس زود بیدار شو و‌بیا و‌ نزار تنها بمونم. من ازتنهایی می ترسم. از بدون تو موندن،می ترسم.. من می ترسم منصور.

مهار کردن اشکام کار سختی بود . سیل گریه ها روی صورتم جاری شد  واشکای مزاحم نمی زاشتن تا صورت منصورو درست ببینم. با دستپاکشون می‌کردم اما بازم جاشون با اشکای تازه تر پر می شد.

_ لطفا تشریف ببرین. یکی بیاد برام مسیولیت داره.

از جا بلند شدم و لبامو به سمت گوشش بردم. می دونستم می شنوه.

بوسه ای رو گونش زدم و با  کنترل بغضی که داشت خفم می کر‌د گفتم

_ دوستت دارم

«با آرساشاپ همراه باشید»

از اتاق خارج شدم و تو سالن نشستم . منوچهر به زور راضیم کرد که برمخونه. اما نمی تونستم منصورو تنها بزارم. بخاطر مریضی ای که تازهازش خلاص شده بودم هنوز بدنم بی جون بود. زود خسته می شدم . مجبور شدم بر گردم،

اولین بار بود روی تخت خواب اتاقمون بدون منصور می خواستم بخوابم. تحمل نبودنش  سخت بود . بالشو پتو رو برداشتم و‌اومدم تو سالن و‌   روی مبل  ولو شدم . و اونقدر غلت زدم تا خوابم برد.

روزها می گذشت ، روزهای تکراری، لحظه های تکراری. حتی آدم هایتکراری. من از تکرار این تکرارها، خسته بودم. دلم منصورو می خواست. باتمام وجود.

صبح تا عصر سرکار و عصر تا صبح یا بیمارستان بودم یا تو خونه دلنگرون خبری از سلامتی منصور. حالش بدتر شده ، ریه هاش درگیر بود وقلبش جون نداشت. بالاخره این بیماری یقه زندگیمونو گرفت و نمی زاشتحالش بهتر بشه.

برای نفس کشیدنش از  لوله گذاری استفاده کرده بودند اما بازهم بهترنبود.

خسته از کار به بیمارستان رفتم تا منصورو ببینم و از حالش خبردار بشم. این بار با دادو فریاد داخل شدم و پشت در شیشه ای به تماشا نشستهبودم. تعداد مراقباش بیشتر شده بود . دکتری که داشت چکش میکرد ازاتاق خارج شد. بدو‌دنبالش رفتم

_ دکتر ، حالش چطوره؟ تغییری کرده

_ سطح هوشیاریش پایینه ، ریه هاشم اصلا بهتر نشده.

_ پس این لوله ها که گذاشتین؟ تاثیری نداشته؟

_ونتیلاتور  به‌سرعت نتیجه نمیده . باید حداقل  ۱۰ روز ادامه  پیدا کنه کهاثر بخشیشو ببینم. خود این روش به بافت ریه آسیب می‌رسونه و‌معمولاامکان بهبودش پایینه. قلبش وضع خوبی نداره. باید با‌دکتر قلبش صحبتکنم.شمارشه دکتر قلبشو لطفا بده پرستاری.

_چشم. فقط یچیزی رو بگین تا بدونم دکتر…..

انگار که می دونست سوالم چیه، جوابمو به آرومی داد

_ وضعیت بیمارتون هر روز نه، هر لحظه بدتر میشه. این بیماری نه درمانداره نه اصلا به درستی می شناسیمش ، مدام در حال جهش وتغییره.همسر شما وضع قلبش خوب نیست و بدنش توان مقابله رو نداره. نمی تونم بگم که چقدر امید زنده بودنشون هست ،اما برای زنده بودن فقطاینو می تونم بگم که ،باید معجزه اتفاق بیفته.

معجزه؟! عجیب تو دنیای این روزای من جاش خالی بود.دست به دامن کیمی شدم برای اینکه منصورو به من برگردونه؟ از خدا بالاترم داشتیم؟خدایاچرا معجزه نمی کنی؟چرا قدرتتو به رخ باورام نمی کشی؟ من هیچی ازتنخواستم تا حالا، فقط منصورو به من برگردون، قول میدم دیگه هیچ وقتهیچ چیزی ازت نخوام.

دست به دامن خدا شده بودم و مدام تو تک تک ثانیه هایی که نفس میکشیدم منصورو ازش می خواستم. اون شب هرچی منوچهر اصرار کرد کهخونه برم ، قبول نکردم و موندم. دیگه نمی خواستم بدون منصور از اینجابرم . توی سالن روی صندلی سفت و سخت نشسته بودمو و از پشتپنجره هایی که رو به دل سیاه شب بود بیرونو نگاه می کردم.

**********

_می دونی توی هرکدوم از این خونه ها یه قصه هست؟

_ چه قصه ای؟

حلقه دستاشو تو دستام تنگ تر کرد و ادامه داد

_ قصه زندگی؛همه آدمها قهرمان داستان زندگی خودشونن.

_ پس چطوره که قهرمان زندگی من تویی؟

لبخندی زد که چال روی لپاشو به رخم کشید

_ یعنی من قهرمان زندگی توام!!

_ معلومه که هستی

دستشو دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشید و با نگاهش بهخونه های روشن اشاره کرد

_می تونی تموم خونه های روشن رو بشموری؟

_برای چی؟

_می تونی؟

_ نه

_ هرموقع تونستی، می فهمی من چقدر دوستت دارم

اینبار من بودم که خودمو چسبوندم بهش

_نگفتی، ته قصه زندگیشون چی میشه

_ هیچکس نمی دونه

_ هیچکس نمی دونه؟ مگه میشه

خودمو از بغلش بیرون آوردمو زل زدم بهش و دوباره سوالمو تکرار کردم . بالبخند تلخی نگاهم کرد و گفت

_ الان ته قصه من و تو معلومه؟

فقط سرمو به آرومی به نشونه اینکه نمی دونم تکون دادم. نفس عمیقیکشید

_ من و تو یه قصه رو شروع کردیم ، همه آدما همینن. یه قصه رو شروع میکنن بدون اینکه تهشو بدونن

_ یعنی همه قصه ها نیمه کارست؟

_ هیچ قصه ای نیمه کاره نمی مونه.

دوباره خودمو تو بغلش جا کردمو به خونه های روشن  شهر چشم دوختمو سعی کردم اون نقطه ها رو بشمورم.

چشمامو با نوازش دستش رو‌ی موهام باز کردم. ازش جدا شدمو به رنگپریدش چشم دوختم

_ منصور خوبی؟

_ آره عزیزم

اما داشت دروغ می گفت . نفسش تنگ شده بود و به سختی نفس میکشید و ضربان قلبش نامنظم می زد.

_ باید بریم بیمارستان

_ گفتم که خوبم.

_ هرموقع تونستی تعدادخونه های روشن شهرو بشموری ، منمبیمارستان نمی برمت

زیر بغلشو گرفتم و تا جایی که ماشین بود به سختی رسوندمش و رویصندلی جاش دادم. برای اولین بار پشت فرمون ماشینی نشستم که هیچیازش سر در نمیاوردم . تو همون حال گفت که چه کاری انجام بدم ورسوندمش بیمارستان.

اورژانس بیمارستان قلب شلوغ بود ؛اما تا وضعیت منصورو دیدن بدونکوچکترین معطلی رسیدگی رو شروع کردند. با دیدن دکتری که به سمتماومد از جا بلند شدم

_ شما همراهشونین

_ بله، حالش خوبه؟

_ به موقع رسوندینش . درحال حاضر خوبن باید پیش دکتر خودشببرینش. الان ما اینجا دکتر متخصص نداریم. توصیه می کنم پشت گوشنندازین این موضوع رو. مراحل بیماریش پیشرفته شده و این خوب نیست.

فقط به دهن دکتر خیره مونده بودم . حرفاش که تموم شد ،رفت . منصورم بهپیشنهاد دکتر برای احتیاط یک شب بیمارستان باید می موند. تنها کاریکه می تونستم انجام بدم این بود که شماره خونشونو بگیرم و بگم بیانبیمارستان، اما به عنوان پرستار .

سخت بود دل کندن ازش و‌ رفتن اما مجبور بودم به این کار

_ می دونی که دوست دارم بمونم

_ می دونم   ، اما تا الانشم دیرت شده، برو .من حالم خوبه. الانم خانوادممیان

_ اسم دکتر قلبت چیه!؟

_ واس چی می خوای؟

_ باید برات وقت بگیرم ازش. چون فردا بعد کارم میام می ریم پیشش

_ محاله الان وقت بده

_ برای وقت ندادنش بعد تصمیم می‌گیریم

اسم دکترشو گفت و منم فرداش  با مطبش تماس گرفتم و با خواهشالتماس و گریه زاری وقت گرفتم و خبرشو به منصور دادم. مرخص شده بودو گفت میاد دنبالم اما گفتم با تاکسی بیاد تا مطب، چون رانندگی براشخوب نیست و‌قبول کرد.

خیلی منتظر شدیم تا بالاخره بین مریض فرستادمون داخل.

دکترش یه خانم تقریبا مسن اما  شاداب  و بسیار خوشتیپ بود. نگاهشمهربون بود و با حوصله به حرفهای من گوش داد. حرفام که تموم شدلبخندی روی لبش آورد و گفت :

_ این چیزا رو هم خودم می دونم و‌هم خودش، اما نمی دونم چرا ، گوششبدهکار حرفای من نیست. شاید شما بتونی راضیش کنی

_راضی به چی؟

_اینکه درمان رو شروع کنه.

منصور پرید وسط حرفمون و گفت:

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ خانم دکتر حالم خوبه و این چند روز استرس داشتم

_ همینه که من می گم برای درمانت اقدام نمی کنی، چندبار بگم استرسبرات مثل سمه، نه برای تو کلا برای هر بیماری که مشکل داره.

_ چشم دکتر ، چشم . رعایت می کنم.

_ تو واقعا می خوای یه بلایی سر خودت بیاری؟ از زندگی لذت نمی بری!؟

با ابرو به من اشاره کرد

_ الان دیگه دارم لذت می برم. پس قول می دم برای همون چیزایی که گفتینخیلی زود بیام، فعلا یه کار مهم تر دارم

_ پسرم ، هیچ چیز مهم تر از جوونی و جونت نیست.

_ چرا دکتر هست. بایدقول اینو از یکی بگیرم که منتظرم می مونه تا درمانوشروع کنم یا نه.اصلا ببینم حاضره با یکی که قلبش مریضه بمونه؟!

مثل تمام وقتایی که سوپرایزم میکرد، با بهت خیره موندم تو چشماش کهغم و شادی باهم توش موج می زد.

دکتر خیلی از وخامت اوضاع و احوالش حرف زد ، اما به درستی متوجهنمی شدم و منصورم اجازه بیشتر برای دونستن من نمی داد. از مطببیرون اومدیم و به بهونه جا گذاشتن موبایلم برگشتم بالا . منصور تویتاکسی منتظرم موند و با اصرار تونستم دکترو ببینم.

مریض از اتاق خارج شد و‌من با سرعت رفتم داخل

_ دکتر ، منصور دقیقا چشه؟

انتظار دیدن دوباره منو نداشت . پرونده  روی میزشو مرتب کرد و تویکشوی فایل کنارش گذاشت . دستاشو تو هم قلاب کرد

_ کاردیومیوپاتی یک بیماری تصاعدی قلبی یا ماهیچه قلبیه، در بیش‌ترمواقع عضله قلب ضعیف میشه  و قادر به پمپاژ خون به ارگان‌های مختلفبدن نیست.

انواع  مختلفی داره ، اما چیزی که در تمامی این گونه‌ها مشترکه، اینه کههمه اونها می‌تونن، باعث ضربان قلب نامنظم، از کارافتادگی قلب، مشکلدریچه قلب و مسائل دیگه بشن.

مشکل بیمار شما از نوع بسیار نادر و‌کمیابشه که باید هرچه سریعتردرمان بشه.

_ یعنی چطوری؟ با دارو؟

_ نه عزیزم دارو که سالهاست داره استفاده می کنه. منظورم پیوند قلبه

_ پیوند قلب؟

_ بله پیوند قلب،چون بیماری ایشون پیشروی چشمگیری داشته و داروهانمی تونن حالشو خوب کنن. پیوند قلب یه انتخابه البته اگه قلب و‌اهداکننده پیدا بشه.

_  باید چی‌کار‌کرد؟

_دخترم، پیوند یک انتظار طولانی رو در کنارش داره. اما الان می تونیمبیمار رو  با دستگاه مکانیکی کمکی قلب تا زمان انتظار برای تطابق بادهنده قلب حمایت کنیم.منصور به این راضی نمی شه.

_ چه جور دستگاهیه؟

_دستگاه کمکی بطنی که  از جریان خون برای مدت طولانی حمایت میکنه  و این اجازه رو می ده که بیمار بیرون از بیمارستان زندگی کنه ، چونبا توجه به سرعت روند بیماریش مجبورم دستور بستری شو بدم.

از مطب بیرون اومدم و بعد از اینکه منصور رو رسوندم خودم با همونتاکسی برگشتم خونه. از طریق اینترنت یکم از بیماریش اطلاعات به دستآوردم و

تمام تلاشمو کردم تا منصور برای کارگذاشتن اون دستگاه راضی بشه. همهاین کارها به سرعت انجام گرفت و روز عمل منصور رسید……

ادامه دارد

🖌به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

 

‌رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱

جدا شدن چند روز اولش خیلی سخته،شب اول بیخوابی ، شب د‌وم میخوابی اما مدام بیدار می شی ، شب سوم می خوابی اما همش خوابایبد می بینی، اما از شب چهارم به بعد اونقدر بهش فکر می کنی تا خوابتببره. چند روز دیگه هم می گذره و‌کم کم عادت می کنی به این جدایی.. عادت می کنی به این گذشتن، به این رفتن و عبور کردن. عادت می کنی بهاین ترک شدن و یا ترک کردن. کم کم عادت می کنی به اینکه تنها باشی و کمکم تنها موندنو یاد میگیری.شاید روزای اول گریه کنی ،اما چند روز که بگذره فقط بغض داری.

ممکنه گاهی بغضت با شنیدن صدای موزیکی کهباهاش خاطره داری، یا دیدن جایی که قبلا باهم رفتین و یا حتی رد بویعطری که تورو یادش می ندازه، بشکنه و یکم چشماتو خیس کنه ولی درنهایت فراموش می کنی.

فروشگاه آرساشاپ محمد عالی نسب

جدایی سختیش همینه …. همین چند روز اول.

اما یچیزی رو هیچ وقت فراموش نکن، اینکه خودت تصمیم بگیریجدابشی یا یکی پست بزنه و ترکت کنه ، شامل قانون بالا می شه، اما وایبه وقتی که جداتون کنن….

اونموقع به تمام اون شبا و بغضها یه چیزی هم اضافه می شه.

دردی که مثل یه حفره توی دلت ایجاد می شه و سالها همراهته ، کمرنگ میشه اما فراموش نه.

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

 

با سرفه هایی که تنگی نفسم همراهش بود، سرم به دست روی تخت درازکشیده بودم و صدا ضربان قلبمو از مانیتور کنارم می شنیدم. از پنجره اتاق خصوصی بیمارستان می تونستم هوای دود آلوده شهرو ببینم.

جای انژیو کت روی دستم درد میکرد ولی اونقدر بدنم سوراخ سوراخ شدهبود برای رگ گیری که باید دردشو تحمل می کردم. نمی دونم چند روز بود،اما خیلی وقت بود تو این اتاق زندانی بودم. ملاقات هم ممنوع بود وکسی نمی تونست برای دیدنم بیاد . دلخوش تماسای تلفنی مادرم بودم ومنصور.

منصور ؟! دو سه روزی بود تلفن نزده بود یعنی منو یادش رفته؟

حتی چند باری که تماس گرفتمم جواب نداد و آخرشم گوشیش خاموششد. به حجم این درموندگی، دلتنگیم اضافه شد.

با باز شدن در اتاقم چشمامو نصفه باز کردم و به پرستار با لباس ایزولهیکدست سفید پوش‌که ماسک و دستکش و شیلدم زده بود نگاه کردم. مشمای کشیده شده دور تختم رو کنار زد و به دستگاه مانیتورینگ فیزیولوژیک کنار تخت نگاه کرد . از پشت ماسک و‌ عینکی که داشت لبخندش رومی دیدم .

_ امروز حالت خیلی بهتره.

_ کسی نیومده بود برای دیدنم؟

_ ضربان قلبت خوبه، اکسیژن خونتم که خیلی خوبه و تنفستم که عالیه.

سپس در حالی که متوجه سوالم شده بود گفت:

_ می دونی که ملاقات ممنوعه. اگه هم کسی اومده باشه من دیشب نبودمولی از صبح کسی نیومده

توی تخت کج شدم و نگاهم به موبایلم که روی کمد کنار تختم بود افتاد.

 

_ منصور کجایی؟

_ چیزی گفتی؟

_ شوهرم ،سه روزه که خبری ازش ندارم.

_ حتما گرفتاره عزیزم .

_یعنی گرفتاریش از منم مهم تره؟

_ الان می خوام ازت تست بگیرم . اگه منفی باشه مرخصی

«با آرساشاپ همراه باشید»

سریع تو جام نشستم که باعث شد دستم بیشتر درد بگیره و از شدت فشارخون تو آنژیوکت پس داده شد

_ یعنی امروز می رم؟

 

_ مواظب باش ، همین یه رگ مونده برات دختر. الان تست می گیرم اما اگههمه چی اکی باشه فردا

خوشحال خودمو روی تخت انداختم

_ پاشو بشین ، باید تست سی پی آر بگیرم

هنوز تست رو انجام نداده ، دردشو حس می کردم یه کیت رو داخل بینیمی کردند. این ویروس همه چیزش عجیب و غریب بود. از پیدا شدنش تانوع تست و درمانش که هنوز قابل درمان نبود و حتی قابل کنترلم نبود. انگار همه چیز شانسی بود . با یکی نمی ساخت و تا مرگم می بردش و بایکی می ساخت و تهش چند روزی حسابی گرفتار خودش می کرد. از بیاشتهایی و از بین رفتن حس چشایی و بویایی بگیر  تا سر درد و تب وتنگی نفس ،تخریب ریه .

خیلی سعی می کرد تستو به آرومی انجام بده، اما سرازیر شدن اشکام  نشون دهنده این بود که زیاد موفق نبوده. وقتی کارش تموم شد ازشخواهش کردم موبایلمو بده.

صدای  اپراتور مخابرات که می گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموشاست دوباره تو گوشم پیچید، اما تا آخرش گوشی دستم بود تا خودشقطع شد.

پیامامو باز کر‌دم و توش پر بود از پیامای احوال پرسی  که از طرفدوستامو همکارامو خونوادم اومده بود.

بی اراده روی مسیجایی که بین من و‌منصور رد و‌بدل شده بود رفتم. پیامجدید داشتم ازش ، اما ندیده بودم. پیاماش بین تعداد زیاد پیامها گم شدهبود و من مثل همیشه چکشون نکرده بودم.

کتایون ، عشقم

اومدم بیمارستان راهم ندادن دوباره. برات آب سیب آوردم یادت نرهبخوریشون. حسابی به خودت برس.  سعی کن زود خوب بشی و برگردیخونمون. جات خالیه و منم دلتنگ. منتظرتما. دوست دارم بهترینم

و پیام آخری که نگرانم کرد

تماس گرفتی رفته بودم برای تست ، دو روزه احساس تنگی نفس می کنم،یکمم تب دارم. اما نگران نباش. دیروقت بود تلفن نزدم . فردا باهم صحبتمی کنیم. عاشقتم زود خوب شو

دوباره شمارشو گرفتم و باز هم همون صدای خسته کننده اپراتور

شماره خونه بازهم رو پیغامگیر بود. چی کار می کردم. شماره خونه مادرمنصورو گرفتم و اوناهم جواب ندادن. یعنی چی شده بود؟

گوشی تو دستم بود که زنگ خورد. مادرم بود.جواب دادم

_ سلام مامان

صدای خستشو از پشت تلفنم می تونستم حس کنم

_ سلام قربون صدات بشم. خوبی ، قربونت برم؟

_ مامان از منصور خبر نداری. پیداش نمی کنم

نفس عمیق پشت خط کشید که صدای نفساش گوشامو اذیت کرد

_ مادر جون، منصور تستش مثبت شده الان بیمارستان بستریه. نتونستمببینمش اما برادرش می گفت حالش خوب نیست.


صدای
مادر تو گنگی مغزم گم شد و ضربان قلبم اونقدر بالا اومد که فقطسایه باز شدن درو هجوم پرستارا رو به داخل اتاق می دیدم. با سوزشمایعی که به سرم تزریق شد و توی رگم جریان پیدا کرد چشمامو باز کردم.

_ منصور

شب شده بود و می تونستم ستاره ها رو تو آسمون بشمورم

_ منو مرخص کنید

_کجا می خوای بری؟ می دونی ضربان قلبت چقدر بالا بود ؟!

_ ولی من باید برم.شوهرم حالش خوب نیست؟

_ فردا صبح مشخص میشه میری یا بازم  مهمون مایی. اون پسره کهمیومد به زور ببینتت شوهرت بود؟

مشتاق گفتم

_ بله، دیدینش امروز؟

تو جواب سوال ساده من مکثی کوتاهی کرد و بی جواب گفت

_ چیزی خواستی خبرم کن

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

 

ادامه دارد…

نویسنده نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»