Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت ۵

تمام تلاشمو کردم تا منصور برای کارگذاشتن اون دستگاه راضی بشه. همهاین کارها به سرعت انجام گرفت و روز عمل منصور رسید……

عمل با موفقیت صورت گرفت. حداقل امید اینکه تا زمان پیوند قلب ،حالشبهتر از این هست، خودش جای امیدواری داشت.

مدتی بود که منصورو ندیده بودم از زمان مرخص شدنش از بیمارستان و  رفتن به خونه چندروزی گذشته بود. اونروزم بعد از کار از کارخونه زدمبیرون که موبایلم زنگ خورد. شماره غریبه بود . جواب دادم . صدای پشتخط خیلی آشنا بود برام

_ منصور ، این شماره کیه؟

صدای پشت خط سلام داد ، صداش عجیب شبیه منصور بود اما خوب کهگوش دادم متوجخ شدم که خودش نیست. گفت :

_ سلام من منوچهرم، برادر منصور

خجالت زده سلام دادم

_ کتایون خانم. من بیرون در منتظرتونم ، میخوام  ببرمتون پیش منصور

_ بیرون در کجا؟

_ محل کارتون

_اما منصور چیزی به من نگفته

«باآرساشاپ همراه باشید»

_ چون خودشم بی خبره. از تلفناش و خیره شدن به موبایلش و لبخندزدنش وقتی داره با شما پیامک بازی می کنه، می تونستم متوجه بشمچقدر دلتنگتونه.

_ بله. بیرون می بینمتون

از در خارج شدم و شناختن منوچهر کار سختی نبود. کاملا شبیه به همبودند فقط با اختلاف سنی چند ساله. نزدیکتر رفتم و سلام دادم

_ شمارتونو از‌ گوشیش برداشتم، فقط برای اینکه خوشحالش کنم. باهمینه اینها با من میاین؟

سوار ماشینش شدم. توی مسیر حرف زیادی زده نشد و فقط نحوهآشناییمونو پرسید که منم واقعیت رو گفتم. به جایی که به نظر می رسیدخونه شون باشه رسیدیم.محله ای توی شمال تهران . خونه آپارتمانی امابا حیاطی  بزرگ و سرسبز.

از من خواست تا دنبالش برم، یکم ترسیده بودم اما به خودم جرات دادم بادیدن منصور پشت قاب پنجره رو به حیاط  دلم آروم گرفت.

قبل از اینکه وارد بشیم گفت:

_ کتایون خانم، می‌تونم راحت باهاتون صحبت کنم؟

_بله حتما

_بدون مقدمه و به دور از حاشیه حرف می زنم. منصور بیماری قلبی داره ومنتظر اهدا کننده برای قلبه. تا همین چندوقت پیش ، برای اینکه دستگاهبزارن تو قلبشم راضی نمی شد.

متوجه منظورش نمی شدم و‌فقط گوش می دادم.

_ شاید با خودت بگی ، این حرفها چه ربطی به من داره ؟ اما می خوامیسری چیزا رو از اول بدونی و اگه یه روز دلت هوس رفتن کرد، یادت باشهقراره کیو بزاری و بری! کسی که قلبش اونقدر بیماره که توانایی ضربهخوردن نداره

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ کجا باید برم؟ من می دونم منصور مریضه. کسی که اون شب از اورژانسزنگ زد و گفت بیاید بیمارستان من بودم. اون کسی که با هزار زحمت ،منصورو راضی کرد بره بیمارستان و درمانو شروع کنه من بودم. آقامنوچهر! اگه قرار بود برم ، تمام تلاشمو برای داشتن منصور نمی کردم. منوقتی می رم که منصور منو نخواد.

لباش و چشماش باهم می خندیدن. خندش جون بیشتری گرفت و درو بازکرد و گفت از پله ها می ری بالا طبقه اول در بازه . برو تا مامانم و بابام برنگشتن. منصور خیلی دلتنگته

رسیدم بالا و چشمم به خونه بزرگ و مجللشون افتاد. می دونستم خونهداشتن تو اون منطقه یعنی اینکه پولدارن، اما تا این اندازه تصور نمیکردم.

وارد سالن شدم و با دیدن منصور روی صندلی کنار پنجره، لبخندی رویلبام نشست. ضربه آرومی به در زدم که منصور برگشت و با دیدن من انگار  تمام دنیا  رو بهش داده بودند

_ تو اینجا چی کار می کنی!

_ آقا منوچهر، منو آورد

_ باید حدسشو می زدم تو گوشی من دنبال عکس و آهنگ نیست. بیا پیشمدلم برات تنگ شده بود .

نزدیکش رفتم و کنارش نشستم و تو بغلش رها شدم. لاغر شده بود و اینکاملا طبیعی بود.

_ چرا به خودت نمی رسی؟

_ نگران من نباش. من خوبم. فقط دلتنگ تو بودم که نمی تونستم ببینمت. پای تلفت بهت گفتم ، دیدنت یه چیز دیگست برام

دست روی قلبش گذاشتم

_ قلبت چطوره؟

_ جایی که تو، توشی نمی تونه بد باشه.

ضربان قلبش ریتم منظمی گرفته بود .

_ خانم دکتر، واس شنیدن صدای قلبم باید گوشتو بزاری روش.

سرم‌ به سینش چسبوندم و به ضربانی که، ضربان زندگیم بود گوش دادم.

«باآرساشاپ همراه باشید»

                  ************

_کد۹۹ ،

این چیزی بود که از دهن پرستار شنیدم. از اتاقی که منصور توش بودصدای پرستار شنیده می شد به سرعت خودمو پشت شیشه اتاقشرسوندم و پرستارو دیدم که بالشت زیر سر منصورو برداشت و قفسهسینشو فشار می داد. با ورودپرستاران دیگه به اتاقش متوجه شدم کهمنصور دچار ایست قلبی شده . هیچ چیز جز خیره شدن به منصوری کهدورش تو عرض چند ثانیه پر شده بود از پرستارا و دکترای شیفت شب، ازدستم بر نمیومد. حتی نمی تونستم داد بزنم . ضربان قلبم بالا بود ،اونقدر بالا که توی قفسه سینم حسش می کردم. نزدیک بود از سینم پرتبشه بیرون. بیصدا اشک می ریختم و تو دلم دعا می کردم.

هرکدوم از پرستارا کاری انجام می داد. کم کم تیم احیا با دستگاه الکتروشوک قلبی وارد اتاق شدند. سریع دوتا قسمت فلزی رو که به دستگاه وصلبود رو با مایعی آغشته کردند یکی روی قفسه سینه ، بالای استخون جناغو یکی دیگش  روی قلب قرار گرفت و صدای فریاد کسی که این کارو انجاممی داد و بعد از هربار استفاده عدد بالاتری رو اعلام می کرد، شنیده میشد.

نفس‌کشیدنم سخت شده بود و نمی تونستم روی پاهام وایستم. به زحمتخودمو به شیشه چسبونده بودم و نظاره گر از بین رفتن عشق زندگیمبودم. نمی دونم چقدر شاید چند ثانیه کوتاه که اندازه چند ساعت گذشت . تیم احیا مایوس به صفحه مانیتور چشم دوخته بودند و به خط صافضربان قلب نگاه می‌کردند.

صدای گنگ پرستاری که اعلام کرد

_ساعت فوت۴:۲۶ دقیقه صبح

این آخرین جمله ای بود که شنیدم .

صدای پچ پچ افراد حاضر در اتاق گوشامو اذیت می کرد. چشمامو بهسختی باز کردم.  یعنی همه چیزهایی که دیده بودم خواب بود؟

_ من کجام؟

دستی روی سرم کشیده شد که عجیب بوی مادرمو می داد.

_ کتایون ، حالت خوبه مادر؟

چهره رنگ پریده و بی فروغ مادر تو قاب چشمام جا خوش کرد

_ من خوبم، شما چرا اینجایی؟

_ آقا منوچهر زنگ زد گفت از حال رفتی و خواست بیام پیشت.

_ منصور!؟ منصور کجاست.

مادرم سکوت کرد و‌جوابی نداد. با سرعت از روی تخت بلند شدم .

_ مامان منصور حالش خوبه؟

قطرات اشکی که از گوشه چشمش خارج می شد و به  ماسک سفیدی کهروی صورتش بود می رسید و‌جذب پارچه ماسک می شد،گویای همه چیزبود.

_ منصور کجاست مامان؟

اونقدر داد و فریاد راه انداختم که پرستار سراسیمه خودشو به کنار تختمرسوند.

دست انداختم و از مقنعش گرفتم و پرسیدم

_ شما بگو، شوهرم کجاست؟

سکوت پرستار تلخ تر از سکوت کشنده مادرم بود.

_ چرا هیچکس هیچی نمی گه؟

پرستارو به عقب هل دادم و از جا بلند شدم. اونقدر قدرتم  زیاد  شده بود کهکسی قادر نبود جلومو بگیره. طبقه سوم بیمارستان بودم و منصور  طبقهپنج. منتظر آسانسور نموندم و‌پله ها رو با سرعت با پای برهنه بالا میرفتم و مادرم پشت سرم میومد اما نمی تونست به من برسه.

رسیدم به جایی که منصور توش بود و به سمت اتاق رفتم. کسی توی اتاقنبود. تخت خالی بود و همه چیز مرتب سر جاش قرار داشت. انگار از اولمهیچکس اونجا نبوده.

این یعنی شروع تنهایی بی انتهای من .

همونجا کف زمین پخش شدم و با صدای بلند زدم زیر گریه. هیچ کسحرفی نمی زد و فقط نظاره گر‌حال نزار من بود.

ساعت توی سالن نشون می داد دوازده  ظهره و من هشت ساعتی بود کهبیهوش بودم . دستم از خونی که سرم رو ازش بیرون کشیده بودم ، خیسشد.

ما‌درم کنارم نشست و تو بغلش گرفتم.

_ الهی بمیرم برات مادر. منصور حالش خوب شده دیگه. درد نمی کشه

_پس درد من چی؟ اون درداشو ریخت تو جون منو رفت. دردمن چی؟!منچرا زندم مامان ؟ دارم خفه میشم. دارم خفه می شم از هوایی که منصورنمی تونست توش نفس بکشه. مامان دارم می میرم . کاشکی بمیرم . منصور کجایی؟  بگو داری باهام شوخی می کنی. قرار نبود قصه مونواینطوری تمومش کنی.قرار نبود بی معرفت بشی. بهت گفتم من از تنهاییمی ترسم ….

مادرم سرمو به سینش می فشرد و من فقط گریه می کردم.

به همین راحتی به همین آسونی، تو این دنیا بی درو پیکر و‌بی سروتهتنها شده بودم.

لعنت به این مریضی لعنت به این ویروس ، لعنت به من که زندم و بایدنبودن عشقمو تحمل کنم. منم باید می مردم.

زجه هام تمومی نداشت، هیچ کس نمی تونست آرومم کنه. سرمو بلند کردمو دوتا پا جلوم دیدم. منوچهر رو برم ایستاده بود و نگاه به صورتی کردمکه از دیروز تا الان چند سال پیرتر شده بود.

روبروم نشست

_ پاشو کتایون ، باید بریم

دستشو انداخت  زیر بغلمو بلندم کرد. پاهام سست تر شده بود. به خودشتکیم داد .

بغض داشت، درد داشت، چشماش پر بود از اشک اما سعی می کرد به رویخودش نیاره. کسی نمی دونست ، منکه می دونستم منصور همه زندگیشبود.

اونقدر گریه کرده بودمو و داد زده بودم که نه اشکی برام مونده بود نهصدایی.

جلوی خونه که رسیدم کلا حسمو از دست دادم و اگه کمک مادرمو منوچهرنبود نمی تونستم قدم از قدم بردارم.

وارد خونه که شدم چشمم به عکس عروسیمون افتاد. عکسی که لبخندهروی لبای منصور ، دوباره داغ دلمو تازه کرد .

کرونا، ویروس منحوسی که سرو کلش پیدا شده بود تا آرامش  زندگی آدمارو بهم،بریزه.  حالا عشق منو ازم گرفته بود و آرامش زندگیمو دستخوشگرداب حادثه ها کرده بود.

ازش بدم میومد، الان از خودمم بدم میومد.

من این ویروسو به منصور داده بودم. من اول پای این ویروس نکبتی رو توحریم امن زندگیم باز کرده بودم و حالا از خودم و خودم و خودم بدم میومد.

_ من کشتمش

این جمله رو گفتم و دوباره پیرهن منصور که توی دستم بودو نزدیک بینیمکردم و بوشو‌نفس کشیدم. هنوز بوی هیچی رو نمی فهمیدم اما عجیب بودکه بوی منصورو می تونستم حس کنم.مادرم دستپاچه نزدیکم شد

_ این مزخرفات چیه می گی!؟ الان ما‌در شوهرت می شنوه و قیامت بپا میکنه.از کجا معلوم منصور اول نگرفته بود؟

_ میدونی که منصور پاشو از خونه بیرون نمی زاشت. اما من عوضیبخاطر اون کارخونه کوفتی و ترس از اخراج شدن رفتم و اومدم و باهزارنفر سروکله زدم و بدبختی رو آوردم تو خونم.

_ عقل تو سرت نیست، دستی دستی خودتو ننداز سر زبون فامیل شوهرت

ساکت شدم و بعد از اون فقط شاهد بدبختیام بودم. منصور بدون هیچمراسمی دفن شد ،تنهای تنها . فقط من بودم که بالا سر مزارش رفتم و برایتنهاییش گریه کردم .

مظلوم و بی کس دفن شد ، مثل مظلومیت خودش ، مثل بی کس بودن من.  دلم برای مظلومیت دوتا مون می سوخت. دلم برای تنهایی و بی کسیخودم می سوخت.

چشمم به قاب عکسش که روی سنگ مزارش افتاد که  ربان سیاه بهش وصلشده بود. خون به مغزم نمی رسید ، به ربان چنگ زدمو اونو از روی  قابعکس جدا کردم.

_ این ربان نباید اینجا باشه.

جیغ می کشیدمو و با ناله و فریاد منصورو صدا می زدم.

سه روزی می شد که منصور تنهام گذاشته بود قبرستون پر شده بود ازقبرهای تازه .  جنگم به این سرعت کشته نمی داد که این بیماری جون آدمارو گرفته بود.

روی مزارش خودمو انداختم .

این قصه من و منصور نبود،قرار نبود ته قصه ما این مدلی باشه ، یه مشتاز خاک روی مزارشو برداشتم و روی سرم پاشیدم.

ادامه دارد….

به قلم نگاه خانی