Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۳

به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم. زنگ سرایداری رو زدیم و در باز شد.

وارد حیاط شدیم که با سنگفرش پوشیده شده بود. از محل در وردی تا در ساختمان مسافتکوتاهی بود که دورتا دورش پر بود از درختان سربه فلک کشیده . پاییز زیباترین تصویرش رو بهرخ می کشید. مسیر در اصلی تا در ورودی ساختمان رو طی کردیم و بعد از چند تا پله وارد لابیشدیم. سرایدار منتظر ما ایستاده بود. سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم. واحدمورد نظر طبقه چهارم که طبقه آخر میشد ، قرار داشت.

می دونستم بازدید اینجا کار بیهوده ایه چون مطمینا با این بنا و معماری و محله از پس پرداختاجارش برنمیومدم و‌ باید همه حقوقمو برای پرداخت اجاره میدادم. در آپارتمان باز شد و‌من داخلشدم

           *************

توی سالن تقریبا بزرگ آپارتمان راه می رفتم و ذوق سراسر وجودمو فرا گرفته بود. منصور بهکانتر آشپزخونه تکیه داده بود و با لبخند تماشام می‌کردم. وارد اتاق خوابها می شدم و دوباره بهسالن اصلی بر می گشتم.  از پشت پنجره های قدی به خیابان نگاه می کردم.

_ منصور اینجا خیلی قشنگه.

از کانتر جدا شد و به سمت من که کنار پنجره ایستاده بودم اومد.

خوشت اومد؟ خوبه؟

_ خوبه؟ منصور !! خوبه؟! اینجا عالیه.خودت چی؟

_ من کنار تو هرجایی باشم رو دوست دارم.

دستش رو کشیدم و‌ نزدیک پنجره شدیم.خیابان خلوت با درختان بلند و‌سرسبز . بندرت ماشینیازش رد می شد .

منصور دستاشو از پشت دور‌ کمرم حلقه کرد

_ فردا میگم سوری خانم بیاد برای کمک و‌تمیزکاری. بعدممی ریم وسیله هامونو می‌خریم. دوستدارم همه وسیله های اینجا به سلیقه تو باشه .

_ نمی تونم صبر کنم. کاش زودتر این اتفاق بیفته. منصور اجاره اینجا که زیاد نیست؟ دلم نمیخواد هرچی درآمد داریمو بدیم پای اجاره.

بوسه ای پشت گردنم زد

_ نگران اینا نباش. اینجا خونه خودمونه .. یعنی مال مادرمه.قرار نیست اجاره بدیم. برفرضماجاره بدیم. دوست ندارم به این چیزا فکر کنی. دلم می خواد فقط خوشحال باشی. بیا می خوامیه جایی رو‌ببینی.

دستمو گرفت و‌به سمت یکی از اتاق ها  رفت. با چشم به در شیشه ای اشاره کرد و‌گفت :

_همه جا یطرف این تراس یه طرف. قراره بیشتر وقتمونو اونجا بگذرونیم. به سمت در رفتم و بعداز باز کردن در وارد تراس شدم.

           ***********

تراس بزرگی انتهای سالن قرار داشت. درو باز کردم و‌وارد تراس شدم.

بزرگ بود . میز و‌صندلی فرفروژه سفید رنگ با با بالشتکای  سبز که روشو با پلاستیک پوشوندهبودند،در اونجا قرار داشت. حیاط پشتی خانه دقیقا زیر پام بود. درختان بلند که نوکشون باآپارتمانی که توش بودیم برابری می کرد. توی حیاط استخری بزرگ قرار داشت که از آب پر بود،اما برگهای زرد و قرمز و نارنجی سطح روشو پوشونده بود. اطراف استخر باغچه بود که با بوتههای گل پوشیده بود که تو این هوا برای جلوگیری از سرما زدن دورشون رو نایلون کشیده بودند. آلاچیق کوچکی هم انتهای حیاط گوشه سمت چپ قرار داشت.

_ اینجا تو بهار و تابستون میشه خود بهشت.البته الانشم قشنگه.

اینو سرایدار اونجا گفت.داخل خانه شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

_ چطوره؟

_ منوچهر خیلی خوبه. ولی می دونی که از پس اجارش بر نمیام.

_ پس خوشت اومده

_ گفتم که . من نمی تونم از پس اجارش بربیام چون مطمینم خیلی بالاست.

از من جدا شد و با موبایل شماره ای رو گرفت

_ بیا بریم

پشت خط جواب داد و صدای منوچهر رو می شنیدم

_ پرهام جان. اینجا پسند شده. بازم اجازه بده تصمیم نهایی رو‌بگیرن ،بهت خبر میدم.

بدون اینکه حرفی بزنم دنبالش راه افتادم و از ساختمون خارج شدیم. تلفنشو قطع کرد .

احساس تهوع بهم دست داد. سرمو روی پشتی صندلی فشار دادمو و چشمامو بستم . با صدایباز شدن در پارکینگ ، متوجه شدم که داخل پارکینگ شدیم ، اما هنوز چشمام بسته بود.

با بسته شدن سوییچ و‌صدای خاموش شدن ماشین چشمامو از هم باز کردم.

_ می خوای بریم دکتر؟

_ خوبم، یکم سرم گیج می رفت، الان خوبم.

پیاده شدیم و با آسانسور از پارکینگ به سمت آپارتمان منصور بالا رفتیم.

منوچهرم پشت سرم داخل شد و از الکل جلوی در به دستاش زد و یکراست سمت اتاقش رفت .

بعد از شستن دستام وارد آشپزخونه شدم و‌زیر کتری رو روشن کردم.

منوچهر درحالی که اوراقی توی دستش بود ، از اتاقش خارج شد .

_ با من کاری نداری؟

_ می مونی برای چایی؟

نگاهی به موبایل توی دستش کرد تا ساعت رو چک کنه.

_ می مونم بعدش میرم.دو ساعتی وقت هست.

به اتاق خودم رفتم و‌لباسامو عوض کردم و به آشپزخونه برگشتم.دیدم داره توی قوری چای میریزه.

_ بشین  ،خودم دم می کنم

جواب نداده بودم که صدای زنگ در واحد بلند شد. به منوچهر نگاه کردم.

_ من باز می کنم

«با آرساشاپ همراه باشید»

به سمت در رفتم و‌بدون اینکه چشمی در رو ببینم باز کردم . با باز شدن در هم من و هم مادرمنوچهر مات و مبهوت به هم چشم دوختیم.

زبون توی دهنم قفل شده بود و حتی برای گفتن سلام هم ، نمی چرخید. صدای منوچهر ازآشپزخونه بلند شد

_ کتایون کیه؟

با اشاره اخم آلود مادرش از سر راهش کنار رفتم و‌اون داخل شد و درحالی که به سمت داخل میرفت با صدای بلند گفت:

_ همونی که بخاطر این بی سروپا یک ماهه از من که مادرتم قهر کردی .

درو بستم و همونجا بهش تکیه دادم.منوچهر از پشت کانتر آشپزخونه توی سالن رو نگاه کرد. قوری دستشو روی‌کانتر قرار داد و از آشپزخونه بیرون اومد.

_ سلام مادر

مادر منوچهر، که تو مرز منفجر شدن بود .نفسهای عمیق پیاپی کشید و روی اولین مبل خودشوانداخت و ماسکشو که زیر چونش قرار داشت رو برداشت و‌روی میز عسلی کنار مبل گذاشت.

با دست یقه مانتوشو می کشید . انگار می خواست کمی نفس بگیره.

_ روت میشه به من نگاه کنی منوچهر!؟ یک ماهه بخاطر این از خدا بی خبر ، از من و پدرت کهخانوادتیم رو برگردوندی و دریغ از یه تلفن کردن و دریغ از یه سر زدن کوتاه ؛

منوچهر رو به من کرد و گفت؛

_ لطفا می ری توی اتاق.

این بارهم بی حرف، به سمت اتاقم می رفتم که صدای فریاد مادر منوچهر توی جام میخکوبم کرد؟

_ کجا میری  نمی خوای وایستی ببینی و لذت ببری که چطوری این یکی پسرمم ازم گرفتی؟

این بار منوچهر با فریاد گفت:

_ تمومش کن مادر. کتایون برو تو اتاق خواهش می کنم.

_ برای چی بره؟ بزار وایسته و‌کیف کنه از این پیروزی ای که نصیبش شده. یه زمان منصور حالاهم منوچهر . برای این چه فرقی داره؟!

تاب و‌توان این همه توهین و‌تحقیر رو نداشتم . فقط به حرمت منوچهر که توی نگاهش ،التماس رومی دیدم که چیزی نگم ،سکوت کردم. منوچهر کلافه دستی به موهاش کشید و‌به سمت کانتر رفت

مادر چی داری می گی؟

صدای بلند مادرش که بغض ساختگی هم توش قاطی شده بود ،بازهم چهارستون بدنمو لرزوند

_ چی می گم؟ واقعیتو! این زن جادوگره. با نازو عشوه منصورمو ازم گرفت ،حالا هم تورو.

با چشمای خشمگینش به من خیره شد.

_ لاقل می زاشتی کفن منصور خشک می شد بعد قلابتو می نداختی برای برادرش.

منوچهر در حالی که داشت از عصبانیت نفس نفس می زد به سمت من اومد و دست منو گرفت و‌بهسمت اتاق هل داد و جوری که مادرش متوجه نشه گفت:

_ چند ثانیه دیگه اینجا بمونی، هرچی که توهمات ذهن مریضشه رو ،به تو و این بچه منتقل میکنه.

وارد اتاق شدم. منوچهر درو محکم بست اما در بسته نشد و‌بعد از برخورد به چهارچوب دوباره بهعقب برگشت و نیمه باز موند. تنها نور روشن توی اتاق نوری بود که از بیرون به داخل می تابید. روی تخت خواب نشستم و سرمو توی دستام گرفتم . خدا میدونه چندبار به بخت بدم لعنتفرستادم. احساس درد شدیدی رو زیر دلم حس می کردم. حتما برای استرس بود. صدای حرف زدنهمزمان منوچهر و مادرش همهمه ی زیادی ایجاد کرده بود. هرکدومشون برای خودش حرف می زد؛بی اونکه به حرف طرف مقابلش گوش کنه.

توی همین همهمه صدای برخورد و‌شکسته شدن شی ای به دیوار آشپزخونه باعث شد تکونسختی بخورم.

سراسیمه از جا بلند شدم و‌به سمت در رفتم ،اما از اتاق خارج نشدم.  منوچهر قوری روی‌کانتر روبه سمت دیوار پرتاب کرده بود . تا جایی که تو مسیر دید من بود ،تکه های قوری با چایی خشکیکه درونش بود ،کف آشپزخونه پخش شده بود . مادر منوچهرم از این حرکت وحشت زده بهمنوچهر زل زده بود.

با صدای فریاد منوچهر چشمامو از شکسته های قوری برداشتمو به اون نگاه کردم.

_ نمی خوای تمومش کنی؟ نمی خوای تموم کنی اینزورگوییتو؟ دنبال چی می گردی؟ چی میخوای از جون زندگی من؟ چی می خوای از جون زندگی این زن بدبختی که عزادار شوهرشه. اونقدر دلت کوچیکه و‌سیاهه که جز خودت و خودخواهیات هیچ چیز برات مهم نیست. حتیتنهایی و بیچارگی کسی که پسرت عاشقش بود!

این بار صدای مادرش بلند شد.

_ مگه زمانی که داشت پسرمو ازم می گرفت فکر تنهایی و‌بیچارگی من بود؟ هشت سال حسرتپسرمو  و آخرشم داغشو به دلم گذاشت. الانم می خواد حسرت خوشبخت شدن تو رو، حسرتآرزوهایی که برات دارمو‌به دلم بزاره.

_ اون حسرت چیزی رو به دلت نزاشت. تو خودت حسرت همه چیزوبه دلت گذاشتی. حسرتخوشبختی منو ، خوشبختی ای که با تهدید و وعده و هزارتا چیز دیگه از من گرفتی. حسرت دیدنمنصورو خودت به دلت گذاشتی. وقتی با التماس ازت می خواست که بهش سر بزنی و‌نمیرفتی. وقتی با هزار  ذوق و‌شوق‌،میومدن دیدنت تحویلشون نمی گرفتی  و‌با تیکه و‌کنایه باجفتشون حرف می زدی. تهش چی شد؟! توی  آتیش این تنفری که خودت برای خودت ساختیسوختی.

_ من مادرم! ناراحت بودم برای اینکه به اونچیزی که آرزوم بود و  حقش بود نرسیدین. نه تو نهمنصور.

_ برای من که باید خوشحالم باشی. همونی شد که می خواستی. اما ناراحتیت برای اینه که  نتونستی جلوی خوشبختی منصورو بگیری، مثل من .

مادرش که انگار از شنیدن این حرفها حسابی عصبانی شده بود بلند شد.

_هیچ وقت نگرانی منو نمی فهمین. نه تو میفهمی،نه اون منصور فهمید. من مادرتون بودم. بدتونو نمی خواستم.

منوچهر طول اتاق رو می رفت و‌بر می‌گشت. چندبار این کارو انجام داد. آخر روبروی‌مادرشایستاد.

_ می دونی مشکل چیه؟ اینه که از نظر شما همه دارن اشتباه می‌کنن و‌غلط زندگی می کنن جزشما.

می دونی چرا وقتی منصور تو‌روت ایستاد و پاشو کرد تو یه کفش که این دخترو می خوام پشتشوایستادمو نزاشتم بهش زور بگی؟

چون نمی خواستم آیندش بشه مثل من . می دونی چرا یازده ساله خنده به لبام نیومده؟ چون توازم گرفتیشون . تو کاری با دلم کردی که هیچ کسی در حق دشمنشم نمی کرد.

با اینکه فهمیدمو به روت نیاوردیم تا حرمت مادریت نریزه و احترامت بمونه ،اما نه تنها پشیموننشدی که بدترم شدی؛فکر کردی مار درست اینه ،هرکاری کردی فراموش کنم.اما دیگه بسه .

_ تو داری تلافی یازده سال پیشو الان سر من در میاری؟

_ تلافی نیست. دارم یادت میارم .

جمله بعدی رو بلند تر گفت.

_ اصلا چرا نیارم؟ اینکه یازده سال پیش زدی، خراب کردی، شکوندی ،رفت پی کار خودش؟! تمومشد؟! فراموش شد؟ می‌دونی از وقتی فهمیدم با پسرت که می گفتی ،فقط خوشبختیش برات مهمه،چی کار کردی شرمم میومد بهت بگم مادر.

روی مبل نشست .

_  نمی خواستم به روت بیارم و چیزی بگم ، چون نه فایده داشت نه چیزی عوض میشد. اما وقتیدیدم، کسیو که منصور بخاطرش این همه سال دووم آورد و بخاطرش زنده موند ، که اگه این زننبود، منصور همون هشت سال پیش می رفت؛ تو با بی رحمی توی  این شهر بی صاحب ولکردیش به امون خدا و دلخوشیاشو گرفتی ،فهمیدم اشتباه کردم این همه سال طوری وانمود کردمکه اتفاقی نیفتاده.

«با آرساشاپ همراه باشید»

داشتم کلافه می شدم، از چی حرف می زدن ،چه اتفاقی تو گذشته افتاده بود که هنوز بعد این همهسال فراموش نشده بود .

منوچهر ادامه داد .

_الانم با  همه احترامی که براتون قائلم ، یکبار دیگه بخوای برای کتایون مزاحمت ایجاد کنی ، بههمون خدا قسم که من ..

حرفاش که به اینجا رسید سریع از اتاق بیرون اومدم و همونجا کنار در ،بین چهارچوب ایستادم. دلم نمی خواست بخاطر من با مادرش دشمن بشه و بی احترامی کنه. با اینکه دل خوشی ازمادرش نداشتم ،اما مادر بود و الان که قرار بود مادر بشم می تونستم درک کنم بی احترامی از بچهو‌ بی توجهی ازش چقدر می تونه سخت باشه.

_ منوچهر ، توروخدا ادامه نده. مادرته. من هیچیت نیستم. یه زمانی زن برادرت بودم ، الانم کهدیگه برادری نداری. لطفا ادامه نده

مادر منوچهر پوزخندی زد و‌پشت چشمی نازک کرد. انگار توی سینش جای قلب سنگ بود.

_ چرا برادری نداره؟ چون تو ازش گرفتی. می بینی منوچهر . من میگم این زنه جادوگره ناراحتمی شی. با این مظلوم بازیاش همه رو احمق فرض می کنه . مثلا می خوای بزرگیتو به رخمبکشی؟! از نظر من تو یه موجود پست و‌کوچیکی که آرزوهای بزرگشو با دست انداختن به این واون به دست میاره. منصور رفت ، تو هم کشتیش ؛اما مطمین باش من نمی زارم منوچهرمو ازمبگیری

یه قدم جلوتر اومدم و مستقیم توی چشماش زل زدم

_ مشکلتون با من چیه؟چرا سعی نکردین تو این سالها منو یکم دوست داشته باشین؟! تو همه اینسالها من دوستتون داشتم . این حرفا مظلوم نمایی نیست . شما برام قابل احترامین چون منصورازم همیشه می خواست هیچ وقت حرمتتونو‌نشکنم و‌منم تو این سالها به حرفش گوش دادم. حتیهمین الان که هر توهینی که دوست داشتین کردین و هر تهمتی که دلتون می خواست ، زدین ؛بازهم سکوت می کنم چون نمی خوام تن منصورو بلرزونم. که اگه بهش قولم نداده بودم باز اینکارو انجام نمی دادم.

دستاشو محکم به هم کوبید و کف زد.

_ حتما می خوای بهت جایزه هم بدم؟ خوب گوش کون ببین چی بهت می گم . گمشو از زندگی منو پسرم برو بیرون .این بار تورتو جای درستی پهن نکردی.

منوچهر که  ساکت بود از جا بلند شد و به سمت من اومد

_ من جای مادرم ازت معذرت می خوام.

این حرف منوچهر مثل بنزینی بود که آتش رو شعله ورتر‌ کر‌د

_ دستت درد نکنه ، آفرین آقا منوچهر . خوب حرمتمو زیر پاهات ، جلو چشم این مار خوش خط وخال له کردی.

بی حال شد و  روی‌مبل خودشو پرت کرد. منوچهر بی تفاوت ایستاده بود و‌نگاه می کرد بهآشپزخانه رفتم و‌با احتیاط ،از  روی شکسته های قوری رد شدم و‌لیوان از آب رو پر کردم

بیرون برگشتم . منوچهر همونجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. لیوان و به سمتش بردم.

_ یکم از این آب بخورین.

دستمو‌ پس زود ، جوری که روی زمین افتادم. منوچهر وحشت زده به سمتم اومد و‌دستمو گرفتو‌از زمین بلند کرد و روی مبل نشوند

_ خوبی؟ چیزیت نشد؟

با سر گفتم که خوبم . نمی دونم چطور تو اون بی حالی باز جون تازه ای گرفت و از جا پرید.

_ ببین چطوری جادوت کرده که مادرت جلوت پرپر بزنه هم ، عین خیالت نیست.اونوقت برای اینبال بال می زنی

منوچهر کلافه تر ازقبل گفت:

_ به این بی حالی و غش و‌ضعفای الکیتون عادت دارم. یکبار برای همیشه این حرفو می زنم و‌دیگهتکرارش نمی کنم.کتایون تا زمانی که نیاز باشه تو این خونه می مونه و از الان تا آخر عمرم براش،هرکاری میکنم و هیچ کس حق اعتراض نداره حتی اگه شما باشی ، حتی اگه پدر باشه.

الانم لطف کنید از اینجا برید و بیشتر از این باعث نشین بینمون حرمتا شکسته بشه.

وقتی داشت این حرفارو می زد به صورت مادرش خیره شده بود، توی تک تک  اجزای صورتشواکنش رو می دیدم، تنفرو خشمو می شد تو چشماش که مردمکش از شدت عصبانیت و استرسجمع شده بود، دید . کیف دستیشو از روی زمین کنار مبلی که روش نشسته بود برداشت.

_ یه پسرم مرد، توهم برام مردی. من دیگه بچه ای ندارم.

همینطور که آه و‌لعنت می کرد از آپارتمان خارج شد و‌درو‌پشت سرش کوبید.

ادامه دارد….

رمان آنلاین سایه روشن پارت۱۲

به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

_تو اتاق مهمون برات ملافه ی تمیز و‌حوله گذاشتم. صبح سوری خانم میاد کارارو انجام میده. اگه چیزی لازم داشتی، بگو تهیه می کنم.

_ می دونم  رفتن خونه پدرت زیاد خوشحالت نمی کنه. منصور یچیزایی گفته.

دسته کلیدی از جیبش بیرون درآورد . این کلیدای خونه و اینم سوییچ ماشین. میام بهت سر میزنم و‌هر کاریم داشتی بگو.

سوییچ و کلید رو روی کنسول کنار در گذاشت و خارج شد و درو بست . به تکون خوردن زنجیر  روی در خیره موندم.

تازه کبودی های روی بدنم و کوفتگی ها داشت خودشو نشون میداد.

بعد از یه حموم درست و حسابی آماده خواب شدم. روی تخت خواب گرم و‌نرم دراز کشیده بودم وبه آسمان ابری خیره شدم. ابرهای بزرگ و سیاه در حرکت بودند و خبر از یه بارون درست وحسابی می دادن. یاد چند شب قبل افتادم که منظره پشت شیشه مسافرخونه ،خونه های کلنگیو ساختمونای فرسوده بودندو خیابون  بزرگی که سرتاسرش از مغازه های بدون ویترین ودلگیر پر شده بود. بدون اینکه قشنگی آسمون دیده بشه ،اما اینجا داشتم آسمونو با همه وجود،تو بغلم حس می کردم. چشمام گرم خواب شدند.

فردا تو کارخانه سعی کردم به حرفها و نگاه های اطرافیانم اهمیتی ندم و خیلی عادی رفتار کنم. سخت بود، دردآور بود اما من آدم محکمی بودم و این چند روزم قوی تر شده بودم.

برای اتفاق دیروز جواب زیادی نداشتم تا به میران بدم. گفتم یه مشکل خانوادگی‌ بوده که خارجاز محیط شرکت و‌حتی پلاک ثبتیش اتفاق افتاده و نظم و آرامش  کسی بهم نخورده.

میران، خودشو‌ نگران حال و روزم نشون می داد، اما حرفاشو و‌نصیحتاش ذره ای برام اهمیتنداشت. چون وقتی قراره نصیحت بشی اون کسی که نصیحتت می کنه باید خیلی از نظرشخصیتی مورد اعتماد و قبولت باشه.

وقتی به خونه منوچهر برگشتم بوی قورمه سبزی از پشت در بسته هم به مشامم می رسید. بعداز مدتها دوباره داشتم زندگی می کردم. درو که باز کردم بوی دلچسب بیشتری تو بینیم پیچید. سوری خانم اونجا بود. از قبل می شناختمش. چندین بار برای کارای خونه به کمکم اومده بود.

_ سلام،

_ سریع ماسکشو از روی میز آشپزخونه برداشت و‌به صورتش زد.

_ سلام دخترم ، قربون قدوبالات بشم .خدابهت صبر بده . منصور خان که این دنیا تو‌بهشت ،توبود ،اون دنیا هم  جاش تو بهشت باشه مادر. آخرین غمت باشه.

_ ممنون سوری خانم. انشالله که غم نبینی.چه بویی راه انداختین

لیوانو از چایی قوری  روی کتری ،پر کرد.

دستاتو بشور و‌بیا یه چایی بخور خستگیت در بره.

به سمت دستشویی رفتم، ماسکو از روی صورتم برداشتم و ماسک نو به صورتم زدم .سوری خانممانتوشو از روی تکیه گاه صندلی برداشت و به تن کرد.

_  از وقتی کرونا اومده، کسی زنگ بزنه برای کار دل دل میکنم برم. اگه جایی هم  برم باید خیلیمطمین باشم به آدمش.

وقتی آقا منوچهر تلفن زد گفت بیام اینجا،

با سر قبول کردم، خدا خیرش بده تو این هفت ماهه یادش نرفته منو و با اینکه نمیام برای کار، اماماه به ماه برام یه مبلغی می ریزه. رفت و‌آمدم که نداره و خیالم راحته .

گفتن مهمون داره ، فکر نمی‌کردم مهمونش شما باشی. خدا میدونه منوچهر و‌منصور مثلپسرامم. خبر فوت منصور دلمو سوزوند. خدا عمر با عزت به خودت بده دخترم.

چشمام سیاهی رفت . سرمو آروم روی دستام گذاشتم و‌چند ثانیه صبر کردم .

_ خوبی مادر؟ رنگت پریده. بزار یه چیزی بدم بخوری ،شاید فشارت افتاده.

یکم خستم

در حالی که داشت دکمه های مانتوشو می بست با تعجبم نگاهم می‌کرد.

_ خانم جون، تو دلی داری؟

اولش منظورشو متوجه نشدم ، چند ثانیه مکث کردم که دوباره سوالشو تکرار کرد.

جواب مثبت دادن.لبخندشو نمی دیدم، اما چشماش می خندیدن . تو عرض چند لحظه کوتاهچشماش پر از اشک شد

_ خدایا حکمتتو شکر. یکیو می بری، جاش یکی دیگه میاری. چند وقتته؟

_ چهارماه تقریبا

_ پس نصف راهو رفتی . ایشالله قدمش خیر باشه. دیدم منوچهر خان خیلی تاکید داشت حواسمبهت باشه .

بعد از رفتن سوری خانم دست انداختمو ماسک توی صورتمو کندم . تحمل  تنگی نفس رو دیگهنداشتم. خدایا چی شد که اینهمه نعمتی رو که داده بودیو قدرشو ندونستیم؟ حالا یه بیماریناشناخته اومده بود تا یادمون بیاره چه چیزایی داشتیم که الان نداریم.

وقتی بدنمو روی تخت خواب انداختم ، دوباره درد کوفتگیامو حس کردم. آه خفه ای کشیدم .

ذهنم هزارجا ، رفت و برگشت.

«با آرساشاپ همراه باشید»


ترس از آینده حتی با وعده کمک منوچهرم لحظه ای رهام نمی کرد. فکر به دنیا اومدن موجودی ازخودم که من قرار بود براش زندگیشو و آیندشو بسازم. قرار بود براش دنیای قشنگی بسازم. امامگه میشد؟! چطور میشد دنیای قشنگی ترسیم کنی درحالی که قلموی آرزوهات شکسته؟ منچطوری می تونستم دنیای خوبی بسازم درحالی که از دنیای‌خودم جز آوار و خرابه چیز دیگه ایبرام نمونده بود. باز داشتم ناشکری می کردم.

دو شب پیش کجا بودم و الان کجا!؟

تو تخت غلطی زدم که صدای زنگ در آپارتمان بلند شد . منوچهر بود ، تلفنی خبر داده بود کهمیاد.

شمیم سرایدار اونجا خریدارو دم در، گذاشتو رفت. تا منوچهر دستاشو بشوره و بر گرده براشچایی ریختم،داشتم قوریو روی کتری می زاشتم گفتم:

_ منوچهر اینجا خونه خودته. برای اومدن تلفن نزن.

نیم نگاه معناداری به من کرد

_ هرچی که فکر می کردم تو خونه لازمت بشه رو خریدم . اگه چیزی کم داشتی بگو حتما

_به اندازه کافی به زحمت افتادی، چیزی لازم داشته باشم ،تهیه می کنم .

_ نمی خوام سر این چیزا بحث کنم که معذب بشی. هر طور راحتی .

_ اشتباه منظورمو متوجه نشو. فقط نمی تونم جبران کنم

لیوان چایی رو به سمت دهنش برد و جرعه ای نوشید، اما بخاطر داغیش دوباره اونو روی میزگذاشت.

_ زمین گرده، مطمین باش یه روزی کارم گیرت میفته.

قبول داشتم! این دنیا گرد بود و من مطمین بودم، هیچ کاری  بی نتیجه نمی مونه. مجازاتو‌پاداش کارهایی که می کنیم همینجا اتفاق میفته!

اما من چه گناهی مرتکب شده بودم که مجازاتم تنهایی و در به دری شده بود.

_ سپردم چندتا خونه رو هماهنگ کنن ، بریم برای بازدید.

_ من یه مقدار طلا و پس اندازم دارم. مبلغش کم نیست ، البته زیادم نیست.

اینبار همراه نوشیدن چاییش ،اخم غلیظی کرد و بعد از نوشیدن گفت..

_ می خوای دقیقا با حرفات چیو به من بفهمونی؟ من اگه نتونم بعد منصور ، مراقب زن و بچشباشم به چه دردی می خورم؟!

_ اما شما در برابر من هیچ وظیفه ای نداری؟

_در برابر تو شاید،در برابر منصور چی؟ کتایون خانم تو برام عزیزی و بعدشم بچه ای که قرارهبیاد.. لطفا سعی نکن با تعارف و این حرفا یادم بیاری که بعد خرابکاری ای که کردم ، هنوز اعتمادنداری.

شاید سکوت بهترین جواب بود توی اون لحظه.

بعد از خوردن چایی بلند شد و به گلدان کوچکی که کنار پنجره سالن قرار داشت کمی آب داد.

از همون گیاهی که منو منصور روز اول ازدواجمون توی گلدان کاشتیم. گلدانی که به اندازه هشتسال خاطره بود. یاد خاطره همون روز افتادمو و چشمام تر شد اما جلوی خودمو گرفتم. اینبغض که از نگاه منوچهر دور نموند باعث شد تا بدون اینکه سوالی بپرسه، خودم جوابشو بدم،

_ روز اول ازدواجمون با منصور یه گلدون از همین گلدون کاشتین.  حسابی بهش می رسیدیم وگلدونشو چندباری ،عوض کردیم. یاد اون افتادم. اونم قاطی تموم خاطراتم موند تو اون خونه.

اینبار او سکوت کرد و حرفی نزد. به سمت در رفت و‌کاپشنشو  که جلوی در روی چوب لباسیآویزون کرده بود تنش کرد.

_من میرم

_صبر کن سوییچاتو بدم ،

_لازمش ندارم

همینطوری که داشتم داخل کیفمو می گشتم ادامه دادم

_ جایی نمی رم که لازمم بشه.

سوییچارو پیدا کردم و به سمتش گرفتم و با نگاهم ازش خواستم حرفمو گوش بده.

با مکث سوییچ رو گرفت و قبل از رفتن گفت:

_ اما این دلیل نمیشه وقتی تو اینجایی بدون  خبر دادن بیام. تا وقتی اینجایی،اینجا خونه تو ِ. خدافظ.

خداحافظی رو فقط لب زدم . نمی دونم اصلا شنید یا نه اما رفت.

روزهای پاییزی سرد و دلگیر تر از همیشه بود. هوای دونفره پاییز حکم سلول انفرادی رو برامداشت که قرار نبود هیچ وقت از بند اسارت این زندگی خارج بشم .

گفته بودند با سردی هوا امکان شیوع بیشتر بیماری هم هست و این استرسم رو بیشتر می کرد.

«با آرساشاپ همراه باشید»

چند روزی میشد، خونه منوچهر بودم . گهگاهی با تلفن های مادرم غافلگیر می شدم، وقتیخیالش از بابت من راحت شده بود، پیگیریاشم کمتر شد. خبر بارداریمو ندادم چون می دونستمجای اینکه کمکم کنه مدام تو دلمو خالی می کنه. چند مورد برای خونه هم دیدم اما یا اجاره هایبالایی داشتن و یا امکانات کافی رو برای اینکه اینهمه بابتش اجاره بدم رو نداشتن.

تنها بودم مثل همیشه،منوچهر گاهی وقتا بعد کار یه سری به من میزد و گاهی وقتاهم نه. ازاینکه من خونش بودم و اون مجبور بود خونه پدرش سر کنه عذاب وجدان داشتم. می دونستمسروکله زدن با  مادرش کار راحتی نیست ، مخصوصا که نیش کلامش تا مغز استخون آدمو میسوزوند. منوچهر داشت فراتر از چیزی که فکرشو می کردم در حقم خوبی می کرد. اونقدر که یادم  رفته بود که منو ،تو امیدواری نگه داشت. البته که اونموقع هم ازش انتظاری نداشتم .

با لیوان شیرو عسل گرم کنار پنجره روی صندلی نشسته بودم و به رقص درختا تو دست بادپاییزی نگاه می کردم.نمی دونم چند ساعتی بود همونجا نشسته بودم که صدای تلفن خونه بلندشد. به سمت تلفن رفتم . شماره خونه مادر منصور بود. جواب ندادم. به سمت اتاقم می رفتم که گرفت روی پیغامگیر و‌صدای مادر منوچهر تو فضای ساکت اونجا طنین انداز شد

_ منوچهر، مادر خونه ای؟

گوشیتم که جواب نمیدی. داری اشتباه می کنی و‌بیهوده از دستم دلخوری . الان می دونی چندوقته نیومدی، یسر بزنی؟ من مقصرم،اما پدرت چه گناهی کرده؟ بیا این پیرمردو‌ببین. ما که جز توکسی رو نداریم.

گوشی قطع شد و صدای بوق اشغال و بعد هم سکوت.

منوچهر می گفت شبا میره خونه پدرش؛اما مادرش چیز دیگه ای می گفت. از کدوم تقصیر حرفمی زد؟ چرا مقصر بود؟

خیلی دوست دلشتم با منوچهر حرف بزنم.

شمازشو گرفتم اما خاموش بود. روی کاناپه دراز کشیدم و به منوچهر پیام دادم. می دونستم بهمحض خوندن پیامم حتما تماس می گیره.

سلام منوچهر تماس گرفتم خاموش‌بو‌دی. همه چیز خوبه؟

نیم ساعتی طول کشید تا منوچهر تماس گرفتم. صداش نگران بود.

_ من حموم بودم ،گوشیم خاموش شده بود. تا روشن کردم پیامتو دیدم. نگرانت شدم.

_ من خوبم فقط خواستم حالتو بپرسم.

_مامان پیشمه زیاد نمی تونم صحبت کنم. فردا صحبت می کنیم. مواظب خودت باش

منوچهر داشت دروغ می گفت  که شبا میره خونه پدرش.

باید زودتر خونه پیدا می کردمو و میرفتم و اینقدر مزاحم زندگیش نمی شدم. اینکه شبا اونجانمی رفت ذهنمو درگیر کرده بود، اما بیشتر ذهنم درگیر حرفی بود که مادرش زده بود. یعنی چهاتفاقی افتاده بود.که خودشو مقصر می دونست!؟ شاید موضوع حمایتش از منو متوجه شدهبود؟!

چقدر سوال بی جواب تو ذهنم تلنبار شده بود.

درگیری ذهن پر از آشوبم به چشمامم کشیده شد و نذاشت لحظه ای روی هم بزارمشون . تا خودصبح بیدار بودمو فکر می کردم. توی محل کارمم انسجام فکری نداشتم دوست داشتم سریعترساعت کاریم تموم شه. با پیام منوچهر که گفته بود بعد کار میاد دنبالم که بریم چندجا  رو ببینیم  ، فکر کردم زمان مناسبیه برای صحبت کردن.

بالاخره کارم تموم شد ، منوچهر جلوی در منتظرم بود.

نگاهش فرق داشت، خسته بود. می شد اینو تو نگاهش دید.

سوار ماشین شدم و‌ بعد از سلام و احوالپرسی بی مکالمه تا جایی که باید می رفتیم، رسیدیم.

محله ای نزدیک محله خود منوچهر با فاصله دوتا خیابون.

_ اینجا اجارش خیلی بالاست. نمی تونم از پسش بر بیام

_ جاش خوبه خونشم خوبه . حلش می کنیم.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم.

«باآرساشاپ همراه باشید»

ادامه دارد……

 

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۱

به قلم نگاه خانی

دستامو از کمرم  جدا کردم و با چشمای خیس به منوچهری که یقه کامرانو گرفته بود زل زدم .

منوچهر.. ..بچم

راهروی بیمارستانو سوار ویلچر به سمت اورژانس تو حرکت بودیم. کمرم و‌ پهلوم درد داشت امابیشتر قلبم می ترسید. می ترسید از اینکه نکنه بلایی سر بچم اومده باشه.

_ خدایا غلط کردم.. خدایا اشتباه کردم.  بچه جون، حرفای دیشبو مامانو فراموش کن. حالم خوبنبود.. مامان عصبانی بود. تو تنهام نزار قربونت بشم  . غلط کر‌دم گفتم چرا اومدی.

اشکام کل صورتمو گرفته بود . روی تخت دراز کشیدم و دکتر با پرومپ روی شکمم می‌کشید. نگاهش به مونیتور روبروش گره خورده بود. وقتی نگاهشو دقیق تر می کرد و پرومپ رو جهتهای دیگه می کشید، حس بدی به سراغم میومد.

سرشو به سمت من چرخوند ، تو نگاهش هیچ چیزی نمی شد فهمید. نه خوشحالی، نهناراحتی! فهمیدن برام سخت شده بود. انگار که از چشمام همه چیزو خونده باشه دوباره بهسمت مونیتور برگشت. انگار نمی خواست حامل هیچ خبری باشه. چشمامو بستم . چشماموبستم تا برای چندمین بار بدبختی خودمو ، تو خودم خلوت کنم، که گوشام از صدای ضربانقلبی که می شناختم، پر شد. چشمامو آهسته باز کردم.

لبخندی که رو‌لبای دکتر نشست گویای همه چیز  بود .

گرمای دستی روی شونم احساس کردم. منوچهر کنار تخت بالای سرم ایستاده بود. معذبنگاهش کردم و سعی کردم لختی شکمم رو بپوشونم.

این اولین باری بود که بعد از مرگ منصور، لبخندو رو‌صورتش می دیدم. حتی چشماشم میخندید .

وقتی از سلامت بچم مطمین شدیم از بیمارستان خارج شدیم .

لباسام خاکی بود.شلوارم از قسمت زانو پاره شده بود. نمی دونم چرا خجالت می کشیدم کهمنوچهر منو‌ تو اون وضعیت دیده بود. اما ته دلم خداروشکر می کردم که اومد و‌اجازه ندادبلایی سر بچم بیاد.

_ لطفا پیاده شو

اینو منوچهر وقتی گفت که جلوی رستوران پارک کرده بود

_ اینجا؟! اما می ترسم

_ از چی؟

_ کرونا

_ اینجا مطمینه ، سالن سر باز داره و هوای ازاد. همه چیزم جلوی چشم خودت ضدعفونی میکنن. باید به خودت برسی

پیاده شدم و بعد از سفارش غذا روی میزی که کنار نرده های چوبی تراسی که ویوش طبیعتپاییزی بود نشستیم. درختای سر به فلک کشیده رنگارنگ زرد و‌ نارنجی . صدای آتیش شومینههیزمی وسط سالن و‌بوی دود دلچسب هیزمهای چوبی که تو هوای پخش می شد عجیب میچسبید .

به افق نامعلوم چشم دوخته بودم و غرق در آرامش بینهایت اونجا بودم. بعد از یک روز پر ازاسترس اینجا آروم ترین جایی بود که می دیدم.

_ چرا نگفتی؟

می دونستم از چی حرف می زنه. نمی خواستم شلوغش کنم و حرفای بیهوده بزنم.

_ خودمم تازه متوجه شدم

_ وقتی متوجه شدی چرا نگفتی؟

_ ترسیده بودم

_ از چی؟

_ من هنوزم می ترسم، از آینده نامعلومی که در انتظارمونه. از اینکه بدون منصور بچشو تک وتنها بزرگ کنم. من می ترسم منوچهر.

پفی کردو به تکیه گاه صندلیش لم دارد. نمی دونستم تو افکارش چی می گذره،

«باآرساشاپ همراه باشید»

دستاشو به سمت بطری آبی که تو این مدت مدام داشت باهاش بازی می کرد برد و‌بی نفس سرکشید .

_ کتایون! بهت حق میدم نگران باشی اما اجازه ترسیدن نداری. این بچه ثمره عشق تو و‌منصوره؛ پس باید فقط به همین فکر کنی. برای الان و آیندش رو من حساب کن. نامردم اگه اجازه بدم آبتو دل جفتتون تکون بخوره.

این حرفا رو هرکس دیگه ای می شنید بی مهابا خنده ی از سر ذوق سر می کشید اما من دوبارهترسیدم. داشتم به گذشته نه چندان دوری که از تک تک کلماتش امید لبریز می شد فکر می کردم. به لحظه ای که کاخ امیدم رو سرم خراب شده بود .

اجازه فکر کردن بیشتر نداد

_ می دونم به من اعتمادت کم شده.من خراب کردم اما این بار به شرافتم قسم می خورم اجازهنمیدم که کوچکترین استرسی توی زندگیت باشه. فقط یه فرصت بده و ببین براتون چی کار میکنم.

_اما.. تو

با اومدن غذا به اجبار سکوت کردم و منتظر شدم که گارسون، غذاهارو روی میز بچینه.بوی غذاداشت دیوونم می کرد. حرفم یادم رفت و سریع از کباب کوبیده توی دیس که با ریحون و‌گوجه وفلفل و کلم قرمز و‌نارنج تزیین شده بود برداشتم و توی دهنم گذاشتم و بعد دوتایی  جویدنقورتش دادم. به خودم که اومدم منوچهر لبخند زنان داشت به من نگاه می کرد.

خجالت زده توی چشماش نگاه کردم

_ اگه راحت نیستی ، تو ماشین منتظرت بمونم

_ نه ، چرا ناراحت؟! فقط نمی دونم چرا یهو دلم ضعف رفت

_ نوش جونت .

ظرفمو از غذاها پر کردمو و با اشتها خوردم .یاد جمله نیمه تمامم افتادم

_ داشتم می گفتم، اما تو ..

اینبار منوچهر مانع شد

_ اول غذاتو با آرامش بخور و بعد از غذاهم فقط اجازه بده کمکت کنم. قبول دارم  دفعه قبلناامیدت کردم، اما اومدم که درستش کنم. قول می دم به روح منصور درستش می کنم.

قدرت کلمه ها، معجزه جمله ها و جادوی نگاه منوچهر  این بار پررنگ تر از همیشه امیدو تو خلااین زندگی سوت و‌کور و تیره و تار وارد کرد و بهش رنگ زندگی پاشید .

اینبار نزاشتم اشکی توی چشمام بمونه و فرو نریزه . با اشک و لبخند حرفشو قبول کردم. منوچهرم بعد تایید من انگار اشتهاش باز شده بود ، شروع به خوردن کرد.

بعد از غذا، از منوچهر خواستم برام تاکسی بگیره اما قبول نکرد و آدرس مسافر خونه رو ازمخواست. تا اسم خیابونو گفتم انگار که مغزش سوت کشیده باشه فقط نگاهم کرد. به مسافرخونهرسیدیم.

_ ممنون منوچهر برای امروز و امشب . منصور همیشه دوستت داشت و تحسینت می کردبخاطر کارایی که براش کرده بودی، دوست ندارم که تو زحمت بیفتی اما حرفات دلگرمم کرد . شببخیر

_شب بخیر!؟ مگه داری میری؟

_ آره دیگه همینجاست

_ تو ماشین میمونم میری وسایلتو برمی داری و میای.

_ میام؟ کجا؟

_ کتایون من اگه گفتم نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره، دقیقا از همون لحظه بود . بیشتر از اینممنتظرم نزار . برو و زود برگرد.

پیاده شدم و اینبار با خوشحالی پا توی مسافرخونه گذاشتم و ساکمو جمع کردم و بعد از گرفتنکارت ملیم ، به سمت ماشین برگشتم.

نزدیک به ماشین بودم که منوچهر پیاده شد و ساکو از دستم گرفت .

بعد از سوار شدن حرکت کردیم و بعد از طی مسافتی به خونه منوچهر رسیدیم. با تعجبنگاهش کردم

_ اینجا؟!

_ نمی خوای اینجا بمونی؟!

_ چرا .. اما.. آخه

_ من نمیمونم اینجا. یه چند روزی بمون، تا من برات یه جای خوب پیدا کنم.

سرمو پایین انداختم. نمی دونم چرا فکر میکردم قراره منو ببره خونه خودم. خونه من و منصور.

منوچهر همیشه ذهنتو می خوند و می دونست تو سرت چی می گذره

_ می دونی که نمی تونیم بریم خونه خودت . اما بهت قول می دم که فقط چند روز اینجا باشی

_ خودت کجا میری؟

_ میرم خونه بابا

_ اونجا؟!

    ***********

_ منصور !؟

_ جانم

_ چرا منوچهر جدا از شما زندگی می کنه؟!

آلبوم عکسو بست و روی میز کنار تخت خوابش گذاشت و‌از روی زمین بلند شد و روی تختخوابش نشست.به فکر فرو رفت. فکری که انگار داشت خاطرات گذشته رو زیرورو می کرد.

_ عاشق شده بود.

نمی دونستم نگاه متعجب من باعث شده بود که حرفشو ادامه بده یا نه.

_ منوچهر چند سال پیش عاشق یه دختری شد که تو شرکتش کار می کرد. الهه دختر خوبی بودو عاشق منوچهر . رابطشون نزدیک تر که شد، منوچهر اعلام کرد که می خواد ازش خواستگاریکنه. اما مامان با مخالفتاش آرامشو از همه گرفت. هیچ دلیلی برای نخواستن الهه نداشت ، فقطمخالف بود. حرفای هیچ کدوم از ما هم تاثیری نداشت . منوچهر نمی خواست بین  خانوادش والهه یکی رو‌انتخاب کنه، برای همین صبر کرد تا همه چیزو درست و‌منطقی و‌ بدون هیچ چالشیجلو ببره. تا اینکه بعد یه مدت الهه دیگه شرکت نرفت و جواب تلفنای منوچهرم نداد. منوچهرچند باریم دم خونشون رفت اما کسی نبود. مادرم پیروز مندانه داشت از اینکه مانع این ازدواجشده حرف می زد و می گفت که تجربش تو شناخت آدما خیلی زیاده. می گفت جلوی فاجعه ایرو گرفته و خیلی بهتر که این دختر همین اول کاری ول کرده و رفته و بعدا به منوچهر ضربهمحکمی نزده.بی دلیل رفتن الهه منوچهرو داغون کرد و مدام دنبال جواب سوالاش بود ولی الههنبود . آب شده بود و‌ رفته بود تو زمین.

صحبتاش که به اینجا رسید دستاشو باز کرد و ازم خواست تو بغلش برم. از روی صندلی بلندشدم و‌کنارش جا گرفتم.

_ دنبال الهه گشتن شده بود کار منوچهر‌. یک  مدت بعد یه پیام از یه شماره ناشناس برایمنوچهر اومد که نوشته بود،یکی پیدا شده که الهه را با پول عاشق خودش کرده و‌کلی براشبریز و بپاش راه انداخته. الهه هم وسوسه شده و بی خیال منوچهر شده. یه عکس توی وایبرمبراش اومد . عکس یه چک ،که گیرندش الهه بود و صادر کنندش نمی شناختیم فقط اسم یه مردبود. اینو منوچهر فقط به من گفت . جز من و خودش هیچ کس اینو نمی دونه و الانم تو.. ‌صادرکننده چک با مبلغی تونست عشق الهه رو ازش بخره ولی الهه با یه مبلغ ناچیز عشقشو  فروخت.

«باآرساشاپ همراه باشید»

منوچهرم رفت .اولاش فکر می کردم دلیلش برای رفتن بیهوده ست .نمی تونستم  بفهمم که چرااینقدر از این خونه و آدماش فراریه. البته از مادرم فراریه، چون مادرم هربار اشتباهی کهمنوچهر،داشت مرتکب می شدو به یادش میاورد و منوچهرم تحملشو نداشت. تحمل طعنه ها وتیکه هاشو نداشت.چون یادآوری اون اشتباه یعنی یادآوری الهه ، الهه ای که منوچهر هنوزعاشقش بود. رفت تا توی تنهاییاش برای قلبش مرحم پیدا کنه . برای همین رفت.

از تو بغلش جدا شدم و دستی به ته ریشش کشیدم. چشماشو ریز کرد . اینبار محکم تر بغلشکردم.

_ فکر می کنی پول می تونه جای خوشبخت شدنو بگیره؟!

_  نمی دونم . چون جای هیچکسی نیستم. خوشبختی برای هر کسی تعریفش فرق داره . هرکسی خوشبختیشو در گرو چیزی می بینه. یکی تو پول. یکی تو سلامتی. یکی تو عاشقبودن. الان خوشبختی من کنار تو و چیزاییه که دارم.

با حرفش به فکر فرو رفتم . درست می گفت .

برای خوشبخت بودن نمی تونی از یه معادله استفاده کنی و به جواب برسی . راه های رسیدنبه جواب فرق داره، حتی معادله ها هم فرق داره برای اینکه هرکسی به خوشبختی برسه. یعنیمیلیاردها معادله ، میلیاردها راه و میلیاردها جواب.

_ تو چی خانم خوشگل؟! خوشبختی؟

_ جوابشو می دونی منصور. من با تو خوشبختم تو جواب معادله خوشبختی منی.

********

_ کتایون

_ بله

_ من دیگه می رم. توی اتاق مهمون برات ملافه تمیز و‌حوله گذاشتم.

صبح سوری خانم میاد کاراتو انجام میده. مثل شستن لباسو و‌غذا پختن. اگه چیزی لازم داشتیبنویس برام بفرست که تهیه کنم

_ منوچهر!

_ بله

_ من با موندن تو اینجا مشکلی ندارم . می دونم  رفتن خونه پدرت زیاد خوشحالت نمی کنه. منصور یچیزایی گفته. پس لطفا اگه معذب نیستی بمون و بخاطر من نرو.

ادامه دارد….

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۰

به قلم نگاه خانی

نمی دونم چندمین باری بود که صدای قلبشو عقب  می بردم و از اول گوش می دادم. کاش میشداین صدا ، تنها صدایی باشه که تو خلوت و تنهایی اتاق کوچیک مسافرخونه، پخش می شد.

فکری به ذهنم رسید . فیلم رو به عقب بردم و با  برنامه ضبط گوشیم صدارو‌ضبط کردم. کیفیتش  زیاد خوب نشد چون صدای محیط اطراف رو‌هم می شد شنید . اما همین کافی بود برام. برایشبهام، برای تنهایی هام، برای بی کسی هام..

چند روزی از خبر بارداری غافلگیر کنندم گذشته بود. حال تهوع ها و بی حالیام بیشتر شدهبود. غذای درست و‌حسابی نمی خوردم جز وعده های ناهار توی شرکت که اونم همیشه بابمیلم نبود و حتی به بعضیاش حساسیت پیدا کرده بودم و‌حالت تهوعم رو بیشتر می کرد. نمیشد تو مسافرخونه آشپزی کرد و مجبور بودم مدام از بیرون غذا تهیه کنم که نه به صرفه بود نهمورد علاقم. دلم برای غذای خونگی لک زده بود.

جواب تلفنای مامانمو یکی در میون می دادم و هربار به بهانه ای سریع قطع می کردم. خداروشکر اونقدر سرگرم زندگی خودش بود که برای دیدنم هم زیاد اشتیاق نداشت و این خیلیخوب بود. چون هنوز نمی دونست من خونه مو‌ ، دو دستی تقدیم مادر منصور کردمو الان دارمتوی یه اتاق ، ته شهر شبامو می گذرونمو و روزامو سپری می کنم.

تصمیم داشتم با پس اندازی که داشتم و‌پول طلاهایی که کمم نبود یه خونه پیدا کنم. اما با دیدنقیمتا هوش از سرم پرید و فقط می تونستم یه خونه خیلی کوچیک اونم تو نقطه خیلی معمولیشهر اجاره کنم ، بدون اینکه برای خونم بتونم‌لوازمی بخرم.

اونشبم خسته از گشتنای بی نتیجه دنبال خونه به مسافرخونه برگشتم. چشمم به عکسسونوگرافی روی میز افتاد و برش داشتم .عکس سونوگرافی توی دستم با همون خطوط عجیبو درهم و‌برهم و‌نقطه های سفید که شبیه همه چیز  بود جز آدم منو مات خودش کرده بود.

_ واس چی می خوای بیا؟ اصلا کی گفته بیای؟ اینجا کسی منتظرت نیست بچه. منم دیگهدوست ندارم بیای. نمی خوام بیای تو‌بدبختیام سهیم بشی.

این دنیا اونقدرا که فکر می کنی هم قشنگ نیست. اصلا قشنگ نیست.

ببخش که زودتر متوجه نشدم تو دلم جاخوش کردی، چون مطمین باش نمی ذاشتم اونقدریرشد کنی که قلبت شکل بگیره و‌روح بیاد تو جسمت که از بین بردنت،بشه قتل نفس.

اگه زود می فهمیدم هستی ، تو همون نطفه خفت می کردم.

اگه می خوای خوشبخت بشی، نیا ، همونجا نیومده راهتو کج کنو و‌برگرد . برگرد و پا نزار توجهنمی که اسمشو گذاشتن زندگی.

پا نزار تو دنیایی که خیلیا برای مردن ، دارن لحظه شماری می کنن.

نیا و یه درد دیگه به دردام اضافه نکن.

«باآرسا شاپ همراه باشید»

حرفا و‌دردودلام با جنینی که داشت تو وجودم رشد می کرد و‌بزرگ می شد تمومی نداشت. نمیدونستم باید چی صداش بزنم؟! اصلا نمی دونستم قراره دختر باشه یا پسر؟ قرار بود چه شکلیبشه؟

تمام سلولهای بدنم برای داشتنش پر می کشید اما عقلم مانع می شد تا به این ذوق کردنا ادامهبدم.

من مادر بودم ، یعنی قرار بود مادر باشم.. مادری که قرار بود پدرم باشه، قرار بود خواهر و برادرمباشهاونم تنها.. تنها توی این دنیای درن دشت و بی سروتهی که هیچ روزش شبیه بهمنیست. دنیایی که خوشیاش زودگذرو بدبختیاش تمومی نداره و دنباله دار این زندگی پر ازعذابه.

زده بود به سرم که با دستای خودم بلایی سر بچم بیارم و اجازه ندم محکوم به زندگی تو  دنیایرنگی و‌پر از درد و‌دروغ بشه. اما نه جراتشو داشتم نه توانشو.

تازه می فهمیدم مادر بودن یعنی چی!!مادر بودن یعنی همین، یعنی همین ترسی که برای آیندهنامعلوم بچت داری، مادر بودن یعنی همین حسی که با وجود اینکه نه دیدیش ، نه صداشوشنیدی اما دلت پر می کشه برای داشتنشو ، لمس کردنش..

من مادر بودممادر

به هر زحمتی که به خودموبه ماشین شرکت رسوندم . دستم رو دستگیره در نرفته بود که آقارسول نگهبان در ورودی به سمتم دوان دوان اومد.

_ خانم محتشم

_ جانم بابا رسول

با دست به در ورودی اشاره کرد

_ یه آقایی اونجا ایستاده، میگه برادرتونه. می خواست شما رو ببینه.

دستگیره رو نگرفته رها کر‌دم

_ چرا نزاشتی بیاد تو؟

_ راستش آقای رییس از زمان اوج گیری کرونا رفت و‌آمد عموم رو قدغن کردن

نیشخندی روی لبم نشست

_اگه نگران بیماری بود دو روز این خراب شده رو تعطیل می کرد و جون مردمو به بازی نمیگرفتممنون آقا رسول

از در خارج شدم که کامرانو با توپ پر و عصبانی دیدم کنار ماشینش ایستاده. ماشینی کهبخش قابل توجهی از پولشو‌ من بهش داده بودم؛ اونم به عنوان قرض. قرضی که هنوز با گذشت۴ سال حتی یک ریالشو پس نداده بود. شصتم خبر دار شد اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاده. مطمین بودم متوجه شدن که من دیگه تو خونه خودم نیستم. باید از دیروز که تلفنم با تماسایمنوچهرو  مامان به رگبار بسته شده بود اینو متوجه می شدم.  نزدیکم شد. هنوز حرف نزدهبودم که با داد گفت:

_ کدوم گوری شبا سرتو می زاری زمین؟

با ترس تو چشماش نگاه کردم .

_ از چی حرف می زنی؟

_ فکر کردی من بی غیرتم که نفهمم خواهرم شبا کجا می خوابه؟ کجا می ره؟ ده روزه از خونهبیرون اومدی و تن لشتو نیاوردی خونه. شبا کجا می مونی. کجا می ری؟

«باآرسا شاپ همراه باشید»

اونقدر داد می زد که نزدیک بود رگ گردنش که میدونم بخاطر غیرت داشتش نبود، می زد بیرون. بخاطر این بود که دیگه نمی تونست خونه منو پاتوق کنه برای وقتایی که از کار اخراج میشهتا مامان و‌ بابا متوجه نشن باز دسته گل به آب داده.

_ کامران آر‌وم باش اینجا محل کارمه

_ می زاشتی خاک اون بدبخت خشک می شد ، بعد شروع

دیگه نفهمیدم چی شد و چرا اینطور شد. انگار دق و‌دلی این چند مدت رو نگه داشته بودم تا سرکامران خالی کنم. محکم زدم زیر گوشش اونقدر‌محکم که صداش تو همهمه اونجا شنیده شد ودستم حسابی درد گرفت. با چشمای ماتش به من خیره شد . قدرت گرفته بودم، یکبار برای همیشهباید انقلاب می کردم و اجازه نمی دادم که کسی جز خودم بخواد برایم تعیین و‌تکلیف کنه و بهمنی که جز منصور چشمای دیگه ای رو ندیده بودم و‌دستای دیگه ای رو لمس نکرده بودم، تهمتبزنه

_ مواظب باش از دهنت چی میاد بیرون. تو بزرگتر من نیستی که اگه بابا هم الان اینجابودهمینو به خودشم می گفتم، چون اونم برام بزرگتری نکرده. از۲۰ سالگیم رو پای خودموایستادم تا الان. یه چوب‌کبریتم به من ندادین که الان می خواین، بشین همه کاره من و فضولیکنید تو زندگیم. بزرگیتو وقتی می تونی به رخم بکشی که یکبار،  فقط یکبار برام بزرگتری کردهباشی. تو حق نداری به من تهمت بزنی . می دونی چرا نیومدم خونه و‌حاضر شدم شبا تومسافرخونه کثیف ته شهر سرمو بزارم زمین ؟؟ چون حالمو بد می کنید. چون سوهان روحو‌روانمین. چون دلم نمی خواست این رگ گردن باد کردنای الکی و غیرتای بی جا رو ، ببینم. اونروز که هیچکس نبود بیاد برای ترخیصم از بیمارستان کجا بودی ؟ زنگم زدم بهت گفتیگرفتاری. چرا نیومدی برای خواهرت بزرگتری کنی؟کامران گم میشی می ری و‌دیگه هیچ وقتدوروبر من آفتابی نمیشی که اینبار می دمت دست پلیس.

شده بود شبیه میر غضب. نفساشو با حرص بیرون میداد .خون افتاده توی چشماش ترسناکشکرده بود. الان وقت ترسیدن نبود و نباید کم میاوردم. مقابلش ایستاده بودم  . محکم، بی ترس. بدون لرزش بدن و‌صدا.

شاید هرکس دیگه ای بود ، به فکر فرو می رفت و یکم به من حق می داد اما چه فایده که نرود میخآهنین در سنگ.

نفس آخرشو وقتی بیرون می داد که با عصبانیت دستشو به سمتم آورد و گوشه آستین مانتوموکشید . منو به سمت ماشینش می برد

_ این طوری نمیشه . باید آدم بشی ،گمشو بیا، حرفای زیادی، غلطای زیادی

سعی می‌کردم خودمو از دستش خلاص کنم . پاهامو محکم رو زمین می کشیدم یجا تعادلشو ازدست داد و دستمو ول کرد . محکم روی زمین افتادم.  با لگد به پهلوم زد .

_بلند شو

داد زدم اما از درد نبود از ترس بود.

بچمخدای من نکنه بلایی سرش بیاد. این همه استرس این همه ترس ،این ضربه

دیگه به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم . نه مردمی که اونجا بودن ، برام اصلا مهم‌نبود .نهمهم بود نگاه پرسشگر همکارایی که قرار بود بازم تو چشمشون نگاه کنم. فقط نگران بچم بود.

کامران دوباره دست انداخت و بازومو گرفت که بلندم کنه اما من خودمو به زمین چسبونده بودم. دوباره پاشو برد عقب و یه ضربه دیگه زد . اینبار دستامو محکم روی کمرم گذاشتم و منتظرضربه بعدی شدم

_ چی کار داری می‌کنی عوضی ؟!

صدای منوچهر بود اینو از شباهتش به صدای منصور خیلی خوب می شناختم

دستامو از کمرم  جدا کردم و با چشمای خیس به منوچهری که یقه کامرانو گرفته بود زل زدم .

منوچهر.. ..بچم

ادامه دارد…..

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۹

به قلم نگاه خانی

****

_ دستمال کنار تخته می تونی خودتو تمیز کنی

چند تا برگ از دستمال رولی، کنار تخت کندمو و‌ بدنمو تمیز کردم . لباسمو مرتب کردم و به سمت میز دکتر رفتم.

_ دکتر مشکلم جدیه؟

در حالی که داشت تو دفترچه بیمه چیزی می نوشت . گفت:

_ هنوز مطمین نیستم . توی سونوت اثری از کیس نیست و توی جواب آزمایشاتم نشونه ای از مشکل خاصیوجود نداره.  یه آزمایش دیگه نوشتم برات که حتما انجامش بده.

_ چه آزمایشی؟

دکمه بالای خودکار توی دستشو زد و اونو با آرامش روی میزش قرار داد.

_ یعنی خودت هیچی حس نکردی؟

_چه حسی؟

این بار لبخندی زد

_ بهتره که تا جواب آزمایشت نیومده زیاد امیدوارت نکنم. اما انگاری تو راهی داری. تبریک می گم

از مطب پزشک تا مسافرخونه ته شهر ،  چیزی حدود۴۰ دقیقه مسافت رو فقط داشتم ، حرف دکتر رو هضممی‌کردم. دل تو دلم نبود برای جواب تست بتایی که داده بودم.

یعنی همین یه موردو‌ کم داشتم تا کلکسیون بدبختیام کامل بشن.

یعنی من باردار بودم؟ این درست نبود؟! مگه چند وقت بود از عقب افتادن پریودم می گذشت؟! یک ماه؟!دو ماه؟!

یاد صحبتهای دکتر افتادم که می گفت:

بعضی از  خانمها تو هفتهٔ قبل از موعد معمول پریودشان در اوایل بارداری خونریزی سبک یا لکه‌بینی دارند وممکنه اون رو‌با پریود اشتباه بگیرند. این نوع خونریزی عموماً خیلی سبک‌تر از یک پریود معمولیه و فقط یک یا دوروز طول می‌کشه. که خطرناک نیست و هنوزم علت مشخصی نداره. احتمالا شماهم از اون دسته از خانم هاهستید.”

صبح با حالت تهوع شدید از تخت خواب مسافرخونه ، بلند شدم. توی اینه بی رنگ و‌رو زل زدم و به صورت بیرنگ و روی خودم خیره موندم.

نمی دونم این چندمین باری بود که این حسو تو این مدت داشتم، که فکر می کردم از عوارض بیماریمه که تویبدنم مونده. یاد حرفای دیروز دکتر افتادم. انگار که تازه فهمیده باشم چی شده، تکون سختی خوردم.

این اتفاق نباید افتاده باشه. من برای مادر شدن آمادگی نداشتم . من برای مسیولیت پذیری  برای یه موجودکوچیکی که قرار بود به این دنیا بیارمش خیلی ناتوان بودم. کاش حدس دکتر اشتباه باشه و جواب تستم چیزدیگه ای باشه. چیزی که خودم حدسشو زده بودم. یه  بهم ریختگی هورمونی ،از کم خوابی و بد غذایی و فکر‌وخیال و استرس .

تا آزمایشگاه برسم ،قلبمو دقیقا تو دهنم حس می کردم. تپش قلبم شده بود غوز بالا غوز که حسابی از خجالتهمون ته مونده آرامشی که برام مونده بود، دربیاد.

با دستای لرزون جواب آزمایشو تو دستم گرفتم و با دیدن جواب تست، نفس راحتی که ته ریه هام جاخوش کردهبود ،سخت شد.

جواب آزمایشم مثبت بود

«باآرساشاپ همراه باشید»

تو نگاه های خوشحال منشی آزمایشگاه حل شدم و تو جواب تبریکش فقط نگاهش کردم. باید می رفتم مطبدکتر برای سونوگرافی .

بخاطر کرونا وقت دهی کمتر بود و خوشبختانه زیاد منتظر نموندم .

داخل مطب شدم .‌لرزش بدنم نشوند دهنده استرس  زیادم بود.

_ شما از الان این مدلی هستی خدا می دونه تا ۶ ماه دیگه چطوریه حالت؟

_۶ ماه؟

_ بله ؛شما تقریبا سه ماه و نیمه که باردارین. الانم اونجا دراز بکش می خوام ببینم جنین تو چه وضعیتی هست.

دیگه هیچی رو متوجه نمی شدم ، فقط مثل روبات هر کاری که ازمن می خواست رو انجام می دادم .روی تختکنار مونیتور سونوگرافی دراز کشیدم . پزشک روی بدنم ژل ریخت  و پروپ  رو، روی قسمتهای مختلف میکشید و با مونیتور و‌کیبوردِ جلوی روش، علایمی رو‌ثبت می کرد. من فقط به مونیتور چشم دوخته بودم و چیزینمی گفتم..

_ آماده ای؟

نمی دونستم این سوالی که پرسید از بابت چی بود؟

_ برای چی؟

_برای شنیدن صدای قلب جنین

با بی میلی قبول کردم و پس از چند ثانیه صدای ضربان قلبی تمام  فضای خالی  ذهن و قلب و وجودم رو توخودش گرفت. تمام من پر شده بود از صدای ضربان قلبی که تو همین لحظه شده بود ،همه داشته و‌نداشته مناز زندگی.

اشک بود که پهنای صورتمو خیس می کرد .

چه حس غریبی بود ، چه حس عجیبی بوداز اون حسایی که مطمینم هرکسی توی عمرش نمی تونه تجربشکنه ،مگر اینکه مادر باشه. حسی از جنس مادر بودن؛که الان بند بند تن ناتوان و روح خستمو دستخوش شورشیرینی کرده بود که به معنای واقعی تجسم دوباره زنده بودن و زندگی کردن بود.

فقط تو چند ثانیه، چند ثانیه کوتاه به اندازه کشیده شدن یه پروپ روی شکم و‌پخش شدن صدایی از درون ،خروجی دستگاه

دلم می خواست تمام دنیا تو این نقطه می ایستاد .

نمی تونستم بفهمم چی شد که حس دلشوره و‌دلواپسی و نگرانی چند دقیقه قبل جاشو داده بود به این طعمشیرین.

_ عزیزم چرا گریه می‌کنی؟

صدای دکتر قطع کننده ضربان قلبی بود که قرار بود نبض زندگیم باشه.

_ می تونم صداشو دوباره بعدا بشنوم ؟

_ من الان یه فیلم از روی سونو و صدای ضربان قلب جنین می دم که هرموقع دوست داشتی ، صداش‌ بشنویو ببینیش. باید خیلی مراقب خودت باشی تو این شرایط.

هیچ مدرکی وجود نداره که نشون بده زنای باردار به طور جدی‌تری، در  معرض خطر ابتلا به ویروس کرونا قراردارن یا نه. و‌یا ایا این ویروس‌روی‌جنین اثر می زاره و‌باعث‌سقطش می شه؟اما از اونجایی که کرونا یک ویروسجدید و ناشناختست، زنای باردار‌و توی گروه با خطر متوسط قرار  می دیم تا امنیت بیشتری داشته باشن. پستا می تونی مکان های شلوغ نرو و سعی کن خونه بمونی . ماسکم که نیاز به گفتن نداره همیشه بزن ،وقتیکسی کنارته. حتی همسرت. اگه شغلش از جمله شغلاییه که با آدمای زیادی سروکار داره.

چیزی که از شنیدنش می ترسیدم بالاخره روی زبون دکتر جون گرفت و چرخید و  زده شد.

هنوز اثر خیسی اشکای دقایق قبل روی صورتم بود که، دوباره قلبم صاعقه ای زد و اشکامو برای بار دوم بهبیرون از چشمای طوفانیم هدایت کرد.

دکتر که مات و‌ مبهوت شده بود پرسید

_ حرف بدی زدم عزیزم؟

سرمو تکون دادم و‌اشکامو پاک‌کردمو و‌بینیمو بالا کشیدم که چند دقیقه ای می شد به فین فین افتاده بود.

_ من همسرمو بخاطر همین بیماری از دست دادم  و خودمم تازه خوب شدم.

توی صندلی چرمیش فرو رفت و نفسی  کشید که بیشتر شبیه آه بود.

_ متاسفم

_ جوابشو با لبخند تلخی دادم و پرسیدم

_ من تقریبا۵۰ روزی هست که بیماریم تموم شده و خوب شدم و تو مدت بیماری هم باردار بودم. بچم سالمه؟

_ نمی‌ دونم !ولی باید یسری ازمایش

انجام بدی . غربالگری جنین برای همینه که متوجه بشیم جنین قبل از تولد آیا دچار بیماری، عارضه یا نقصیهست یا خیر. من برات می نویسم حتما انجام بده و عقب نندازش. مطمین باش چیزی نیست

با سی دی توی دستم روی‌تخت خواب مسافرخونه نشسته بودم و از درز پرده، بیرونو نگاه می کردم. خیابونی که  مسافرخونه توش قرار داشت،  از غروب تاصبح روز فردا خیلی خلوت بود و دلگیر. بارونم شروع به باریدن کردهبود. دلم می خواست باز صدای قلبشو‌بشنوم و آروم بگیرم اما هیچ دستگاه پخش کننده ای نبود ، باید تا فرداصبح صبر می کردم و توی شرکت صدای قلبشو می شنیدم.

«باآرساشاپ همراه باشید»

*******

_ببینم اگه قرار باشه یه روزی بچه دار بشیم، منو بیشتر دوست داری یا بچمونو؟

از خجالت سرمو پایین انداختم و زیر لب حرف زدم

_ چی‌می گی زیر لب، نق نقو

_ این چه سوالیه می پرسی؟ اصلا خودت جواب بده ببینم

تیشرتی‌که تنش بودو بیرون در آورد  و‌ روی تخت خواب که من روش نشسته بودم، انداخت

_ اگه پسر باشه که مخلصشم هستم

_ خب

_ اما اگه دختر بشه ، می میرم براش

به زور می تونستم جلوی خندمو بگیرم.

_ یعنی تو دختر دوستی؟

_ فرقی نداره؛ اما اگه دختر بشه، یدونه دیگه از تو دارم و خوشبحالم می شه

روی تخت نشست که وزنش روی تشک باعث شد کمی بهش نزدیک تر بشم

. دستاشو روی شونه هام گذاشت و‌ منو اروم روی تخت خواب ، خوابوند.جوری که صورتش دقیقا روبرویصورتم قفل شده بود و‌چشماش توی چشماش خیره مونده بود. از فاصله ای که داشتیم هرمنفسهاش باعث شدحرارت خوشایندی  رو زیر گلوم احساس کنم.

_ اگه دختر بشه، از این چشما چهارتا گیرم میاد. چهارتا چشم  که قراره خیره بشن به من و‌منم توی دلم قندآب بشه. دو تا لب گیرم میاد که اسممو صدا بزنه و‌منم از ته دلم بهشون بگم جانم.

آروم آروم  لباشو به لبام نزدیک کرد. دستاش هنوز روی شونه هام بود و‌ مثل زندانی توی دستاش‌گیر افتادهبودم. دلم نمی‌خواست از اسارت دستاش رها بشم اما ساعت دیواری چیز دیگه ای میگفت.   قبل از اینکه لباشوروی لبام بزاره ، از زیر دستش بیرون اومدم و‌با عجله از روی تخت خواب بلند شدم. و تی شرتی که چند دقیقهقبل روی تختخواب انداخته بود رو‌برداشتم و‌ روی سرش پرت کردم و گفتم:

_ اگه پسر بشه ، باید لباسای اونم از گوشه کنار خونه جمع کنم و پدرم در بیاد.

انگار هنوزتو‌ شوکفرار غافل گیرانه من بود که خط خنده روی لباش نشست . خودشو از روی تخت بلند کردو‌تی شرتشو اینبار تو سبد کنار در مستر ،اتاق خواب انداخت و‌پیراهن سفیدشو از توی چوب کار بیرون آورد  و‌به تن کرد. داشت دکمه هاشو‌می بست که نزدیکش شدم و دکمه توی دستشو از دستش رها کردم و‌خودم شروعبه بستن دکمه هاش کردم.

_ اگه پسر بشه یکی می شه مثل تو. خوشتیپ و جذاب که قرار دل دخترارو ببره ، اما اون فقط عاشق یه دخترمیشه ، دختری که شاید ساده باشه ظاهرش اما اندازه همه دنیا دوستش داره و باعث میشه همه دخترای شهربه این دختر حسودی کنن.

محکم تو بغلش فشارم داد و صدای ضربان قلبش گوشامو پر کرد

*******

نمی دونم چندمین باری بود که صدای قلبشو عقب  می بردم و از اول گوش می دادم. کاش میشد این صدا ،تنها صدایی باشه که تو خلوت و تنهایی اتاق کوچیک مسافرخونه، پخش می شد.

ادامه دارد…..

«باآرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۸

به قلم نگاه خانی

چمدونمو که زیادم بزرگ و سنگین نبود رو از روی زمین برداشتم و به سمتدر خروجی آپارتمان رفتم. مادر منصور کنار در ایستاده بود و با نگاه پر ازنفرتش به من نگاه می کرد.

_ همه وسایلتو برداشتی؟

به او خیره نگاه کردم

_ مامان

نذاشت حرفمو بزنم ، وسط حرفم پرید

_ به این اسم صدام نکن.

لب زدم

_ چشم

بغضمو قورت دادم و گفتم

_ دنیا زیرو روشده و شما دنبال مقصر برای مرگ پسرتونی؟ اگه بیشتراز  شما عاشقش نبودم  که بودم، کمتر از شما هم نیست. من زندگیمو از دستدادم. هر حرفی بزنید ، هر فکری دوست دارین بکنین؛ فقط نگید که عاشقشنبودم

درو کامل باز کرد ، یعنی زودتر برو بیرون و با عصبانیت گفت:

_عشقت اونقدر زیاد بود که پسرمو فرستادی سینه قبرستون. اگه بخاطرمنصور نبود زندت نمی زاشتم

چمدونمو برداشتم و  خارج شدم. سهم من از این زندگی فقط یه چمدون بود

از خونه که بیرون اومدم نگاهی به پنجره نیمه باز  خونم انداختم و بغضو اشک و آهمو با هم فرو خوردم . ازسایه پشت پنجره متوجه حضور مادر منصور شدم، که داشت مطمین می شد به رفتنم.

نخواستم از خودم ضعف نشون بدم و برای همین با تمام سستی و تهی بودن و خورد شدن درونم، دستهچمدونمو محکم تو دستم گرفتم و به سمت سر خیابون راه افتادم. به سر خیابون نرسیده بودم که صدای ترمزشدید ماشینی،بند دلمو پاره کرد و بی اختیار روی زمین نشستم و زدم زیر گریه. دلم چه حساس شده بود که باهر ضربه ای هرچند کوچیک از هم می گسست . اشکام بالاخره راه بیرونو پیدا کرده بودند . با تکیه به چمدوناز جا بلند شدم که احساس کردم سنگینی چمدون سبک شد و‌دستی چمدونمو گرفته بود . به پشت سرم نگاهکردم . منوچهر بود.

خواستم دوباره محکم باشم ،اشکامو با دست پاک کردم و سعی کردم چمدونمو از قلاب دستش رها کنم

_ ممنون خودم می تونم حملش کنم

_ کجا داری می ری؟

دلیلی برای توضیح نبود

_ هرجا می ری خودم می برمت

_ نمی خوام به زحمت بیفتی .

_ از صبح کله سحر، منتظرم تا ببینمت . می دونم دلت شکسته از من ،از مادرم، اما تو از منصور موندیبرامون. نمی تونم بی تفاوت باشم به آیندت

_ منوچهر تا الانم به اندازه کافی تو دردسر افتادی و کمکم کردی. رابطه ما بعد از مرگ منصور دیگه تموم شدهو تو هیچ مسیولیتی در قبال من نداری. هرچند قبلا هم نداشتی و‌هر کاری کردی از لطف و خوبیت بوده

_ کتابون !! من اگه کاری کردم برای خاطر اینکه لطف کنم یا خوبی کنم نبوده. من وظیفه برادریمو در قبال زنبرادرم ، زن برادری که خیلیم برام عزیز بود و زندگیشو عوض کرده بود و‌امیدو تو‌ دلش نشونده بود ؛کردم.وگرنههمه می دونیم که منصور باید همون۸ سال پیش از بینمون می رفت. اما عشق تو امیدو تو دلش نشوند .

_ اما این امیدو خودم تبدیل به نابودی کردم . منصور بخاطر من مرد.

دیگه نتونستم ادامه بدم . چونم می لرزید و نفس کشیدنم پشت تاروپود ضخیم ماسک سه لایه پارچه ای سختتر شده بود.

بند یه طرفو از پشت گوشم آزاد کردم و با ولع تمام ، هوای بیرونو نفس کشیدم. ششام از دم و‌بازدم پرو خالیمی شد .

به منوچهر که با ترس به من خیره شده بود نیم نگاهی کردمو و دوباره ماسکو روی صورتم گذاشتم .

_ می رم پیش مادرم  ، هرچی باشه من دخترشونم و مطمینم اونا مثل دستمال بیرونم نمی ندازن

_ این حرفا چیه می زنی. حرفهای مادرم همه از روی عصبانیته. بخدا هیچی تو دلش نیست.

_می دونم قصدت کمک کردنه اما واقعا بهش نیازی ندارم. ممنون بخاطر اینکه بعد منصور تو تنها حامی منبودی.

چمدونمو کشیدم به سمت خودم و با اشاره دست ماشین گرفتم و سریع سوار شدم.

اما مقصد کجا بود؟! نمی دونستم.

هیح جایی رو برای رفتن دوست نداشتم. مستاصل بودم و دنبال یه ردی، یه نشونی که منو از ابن بلاتکلیفیخارج کنه. اما یادم نبود از اتفاق افتادن معجزه قرن هاست که گذشته.

سرمو‌رو شیشه سرد تاکسی تکیه داده بودم و‌چشمامو‌بسته بودم که صدای خوردن بارون روی شیشه باعث شداز رویای تکراریه،بودن کنار منصور بیرون بیام.

********

با صدای خوردن بارون روی شیشه بخار گرفته از خیره شدن به چشمای همدیگه دست برداشتیم

_چه بارون بی موقعی

لبخندی زد و‌گفت

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ بارون هرموقع بیاد قشنگه

_ از بارون خوشم نمیاد. از خیس شدن متنفرم. بارون برای من یعنی چتر داشتن و‌ واستادن زیر سقف باریکبالای مغازه ها که مبادا مثل موش آب کشیده بشم

_ تا حالا عاشق شدی؟

سوالش خجالت زدم کرد. توی اون چند لحظه کوتاه داشتم به این فکر می کردم که چه تصوری در مورد من داره؟! من که عاشق خودش بودم

_ قبل خودت هیچ مردی

هیش آرومی گفت و شیشه ماشینو کمی پایین کشید . بارون با شدت از لای پنجره نیمه باز،  داخل می شد وروی بازوش که به شیشه چسبیده بود جا خوش می کرد.

_منظورم این نبود عجول

_ پس چی؟!

_ زیر بارون رفتن و قدم زدن ،مثل عاشق شدنه . همون اندازه تپش قلبتو بالا می بره و به همون اندازه به تک تکسلولات می چسبه .

بدون اینکه حرفی بزنه در ماشینو باز کرد و پیاده شد .از پشت شیشه های بارون زده نمی تونستم ببینمش.

چند ثانیه بعد، در سمت من باز شد و دستهای خیس از بارونش به سمتم دراز شد . دستشو بدون معطلی گرفتمو قدم به خیابون گذاشتم. بارون اونقدر شدت داشت که تو چند ثانیه خیلی کم ، خیسمون کنه. به سختیچشمامو زیربارون باز نگه داشته بودم.

با چشمای نیمه باز بهم خیره شده بود

رقص بارون روی شیشه ماشین و‌انعکاس نور زرد رنگ،  تیره های چراغ برق که توی قطره های بارون شکستهمی شدند، جیرجیر برف پاک کن ماشین هایی که از کنارمون با سرعت نه چندان زیاد عبور می‌کردن  و  صدایچرخ ماشینهاشون روی خیابون اب گرفته عجیب ترکیب  قشنگی بود. ترکیب عشق و زندگی .

فکر نمی کردم یه روزی برسه که من از بارون و تو بارون رفتن و‌خیس شدن خوشم بیاد.  اما الان درست توقشنگترین زمان و‌مکان  زندگیم قرار داشتم ، تو نقطه امن عشق.مثل  نعمت بارونی،که خدا  به زمین خشک وتشنش ارزونی  می کنه، اینبار بارون عشقو به روح خسته و‌پژمرده من هدیه  کرده بود.

_ هنوزم می ترسی مثل موش آب کشیده بشی؟

******

صدای ترمز شدید ماشین رشته خاطراتمو از هم گسیخت .

صدای راننده توی گوشم پیچید که داشت زیر لب به زمین و‌زمان و هوای بارونی فحش می داد و هر از گاهیدور تند برف پاکن ماشینش رو می زد .انگار اونم دلش پر بود از بارون . انگار اونم خاطره قشنگی از زیر بارونرفتن و خیس شدن نداشت. صدای جیرجیر برف پاک کن روی شیشه،صدای چرخ ماشین رو خیابون آب گرفته ورقص بارون و‌انعکاس نور زرد رنگ تیرهای چراغ برق که توی قطره های بارون گم می شدند، دیگه قشنگنبودند.

دیگه بارون قشنگ نبود و زیر بارون رفتن و خیس شدنم قشنگ نبود.

مگه میشه بارون بیاد و‌تو نباشی و من خیس بشم؟خیس شدن زیر بارون با تو می چسبید. لعنت بهت منصور کههمه عاشقانه هامو نصفه کاره گذاشتی.

لعنت بهت .

«باآرساشاپ همراه باشید»

در چوبی با صدای جیرجیر باز شد و با زدن کلسد برق تاریکی دلمرده رو به روشنایی دلگیرتر داد.

اتاق حدودا۶متری بود. روبروی در ورودی پنجره ای رو به خیابان قرارداشت که با پرده ضخیم سبز تیره،پوشیده شده بود. تخت خواب فلزی شبیه تخت های پادگان در گوشه اتاق قرار داشت که کمد تک در کوچکی راکنارش جای داده بود ، دقیقا نز یک به پنجره .

سمت  راست ، نزدیک در ورودی روشویی سرامیکی کهنه ای که ترک بزرگی روی سنگش افتاده بود قرار گرفتهبود و آینه کوچکی که بالا آن روی دیوار  بود ، از فرط کهنگی به ز‌ور تصاویر را در خود منعکس می کرد.

با اشاره سر مسافرخانه دار وارد شدم.

کلید رو از در بیرون آورد و اون رو دوبار روی قفل در اینبار از پشت قرار داد.صداش از پشت ماسک کهنه وچرک مود شده به درستی شنیده نمی شد.

_ درو از تو قفل کن. زیادم رفت و امد نکن. مهمونم دعوت نکن. از وقتی این مریضیه اومده خیلی سفت و سختمی گیرن. دوباریم پلمپش کردن. الانم بفهمن بازم میان سراغم.

فقط سر تکون دادم . بعد از رفتنش درو دو قفله کردم و با چندشی روی تختخواب دراز کشیدم.

تمیز بود بر خلاف ظاهر کثیف و‌قدیمی دیوارها اما به دلم نبود. این اولین باری بود تو اتاق مسافرخانه شبم روصبح می کردم و نمی دونستم چند روز باید به همین شکل بگذره.

هرچیزی بود باید خیلی سریعتر اقدام می کردم به سروسامون دادن به زندگی متلاشی شدم.

گاهی وقتا دلتنگ روزهایی میشی که جز معمولی ترین روزهای زندگیت بودند. بدون هیچ اتفاق هیجان انگیزی ،روزهایی که توش آرامش داری و دلت شاده  و من دلم عجیب تنگ شده بود برای روزهای خیلی معمولی ای کهفقط دلم خوش بود .

دل خوشی…. انگار با واژش‌هم حتی غریبه بودم.

شروع قصه زندگیم کجا و تهش کجا.

ته زندگیم درست شبیه ته مزه تلخ خیار بود که لذت خوردن خیارو از بین می برد و این ته تلخ ، لذت اون چندسالو از بین برده بود .

خدای من، این چه فکرایی بود با خودم می کردم. چقدر ناشکر شده بودم که اون همه سال عاشقی رو داشتمفراموش می کردم.

یه ضرب المثل قدیمی بود، که می گفت، در  همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه. درستم می گفت. از زندگی سختقبل منصور و سگ‌دو‌زدنای بی حدو و اندازم ،برای داشتن استقلال مالی و آرامش فکری ، فراری بودن از خونهو‌اضافه کار وایستادن تو شرکت که وقتی می رسم خونه اونقدر خسته باشم که سرم به بالش سفتم نرسیدهخوابم ببره. که کمتر چشم تو چشم اعضا خانواده ای بشم که در عین اینکه کاری به کارم نداشتن ، اما بازم توکارام سرک می کشیدن، رسیده بودم به زندگی ای که برای  یه دقیقه زودتر رسیدن به خونه، از وقت ناهارواستراحتم می زدم تا زمانی که،  وقت کاریم تموم‌میشه، کار انجام نشده نمونده باشه که مجبور بشم حتی چنددقیقه بیشتر بمونم . از فراری بودن از روزای تعطیلی که مجبور می شدم صبح تا شب تو اتاقم خودمو‌مشغول بهانجام کاری  نشون بدم، که کمتر کسی بخواد سراغمو بگیره ؛رسیده بودم به زندگی ای که وقتی یه روز  تعطیلبود با دمم گردو‌می شکوندم  و روزایی که چند روز پشت سر هم تعطیل میشد، حسابی سر از پا نمی شناختم ومی شدم خوشبخت ترین آدم روی کره زمین. یادمه مرخصیای ماهانمو‌جمع می کردم و هر از گاهی ، حسابیپشت سر هم کیف می کردم از تعطیلاتی که شاید تو چهاردیواری خونم سپری می شد اما کنار کسی کهعاشقش بودم می گذشت.

حالا چی شده بود که این همه از زمین و‌زمان و آدما شاکی بودم؟!

ادامه دارد….

به قلم نگاه خانی

«باآرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۷

به قلم نگاه خانی

با صدای زنگ در آپارتمان به سمت در رفتم. با باز شدن در ،کل دنیا رو سرمآوار شد. مادر منصور پشت در بود

_ سلام مامان ، خوش‌اومدین. بفرمایید

بی اعتنا به من وارد شد

_ واس خونه ای که مال خودمه ، زشت نیست بفرما می زنی؟

آب دهنمو به سختی قورت دادم

_ البته که اینجا منزل خودتونه. براتون چایی میارم

در آپارتمانو بستم و در حال رفتن به سمت آشپزخونه بودم که گفت:

_برای دید و باز دید نیومدم . نیومدم اینجا بشینم تو برام چایی بیاری وبشینم باهات گپ بزنم.

روی نزدیکترین مبل نشستم

_ برای هر چیزی تشریف آوردین ، من در خدمتم

گره روسری روی سرشو شل کرد

_ ۸ سال پیش با همین ادا و اطوارات و مظلوم نماییات منصورو ازم گرفتی.

_ اما من..

با فریاد جمله هاشو پشت سر هم شروع به گفتن کرد و مانع حرف زدن منشد

_گفتم نیومدم اینجا باهات حرف بزنم. اگه تا الان صبر کردم برای این بودکه تازه بچمو کرده بودم زیر خاک. اونقدر بد قدم و نحس بودی که نتونستمیه دل سیر براش گریه کنم . کنار سنگ مزارش بشینمو و خاکیو که توبادستات به زندگیمون ریختی بریزم تو سرم.

می ترسیدم یه کلمه حرف بزنم فقط گوش می دادم

من براش آرزو داشتم، خواب و خیال داشتم تو اومدی و گند زدی بهآرزوهامو و‌حسرتشو به دلم گذاشتی. دهنمو بستم چون عاشقت بود ونخواستم رو خواستش نه بیارم. اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنمو وادای مادرشوهرای خوبو برات بازی کنم

دیگه سکوت جابز نبود..

_ اما شما هیچ وقت با من خوب رفتار نکردین که الان منتشو به سرم میزارین.تو این۸ سال بی احترامی دیدین از من؟ بی ادبی کردم؟ توهین کردینسکوت کردم، تیکه انداختین حرف نزدم! چون شما مادر عشق زندگیم بودینو جای مادرم. الان این حرفا برای چیه؟

_ منصور قلبش مریض بود درست. اما با همون قلب مریضم می تونستزنده باشه. تو آلوده این ویروسش کردی و فرستادیش سینه قبرستون. توباعث مرگش شدی

«باآرساشاپ همراه باشید»

حرفهاش مثل پوتک تو سرم کوبیده می شد و عذاب وجدانی رو که مدتهابود دچارش بودمو بیشتر می کرد. اما نمی تونستم کوتاه بیام و اجازه بدمبار سنگین عذاب وجدانمو سنگین تر‌کنه.

_ مامان شما چرا مرگ منصورو می ندازین گردن من؟! اونم ،منی که ازجونم بیشتر دوستش دارم. مگه من این بیماری رومن آوردم ، کل دنیادرگیرشن مگه فقط من و منصور بودیم؟من خودم دو هفته تو بیمارستانمردمو  زنده شدم

با عصبانیت از جا بلند شد  و به سمت در رفت.

_ برای اینم نیومدم که الان واس من از عشق و‌عاشقیت بگی و اینکه  ویروس از کجا اومده رو برام توضیح بدی.به حرمت اینکه داغدار بودی تاالان  دهنمو بستم. گذاشتم چهلمش تموم بشه بعد. به منوچهر گفته بودمبگه بهت ،که اونم مثل بقیه خام سیاه بازیات شده و دلش نیومد بگه. اینخونه برای منه که شما توش زندگی می کردین. هرچی وسیله آوردی وجمع کن ببر ،که فکر نمی کنم جز چند تا کاسه بشقاب چیز دیگه ای باشه،طلاها و لباساتم برای خودت نمی خوام از آت و آشغالات چیزی اینجابمونه.  یک هفته وقت داری وسیله هاتو برداری و گمشی بری از زندگیمون.

با بغض پشت سرش راه افتادم

_ مامان کجا برم؟ اینجا خونه من و‌ منصور بود. من با منصور اینجازندگی کردم گوشه گوشه این خونه بوی منصورو میده و خاطراتشه کهباعث شده سرپا باشم. این دلخوشی رو ازم نگیرین.

صدای کوبیده شدن در یعنی هیچ کدوم از حرفام روش تاثیر نداشته وعزمشو جزم کرده بود تا منو از این دنیای دلخوشی کوچیک جدا کنه.

دنیام سیاه تر از لباسی بود که به تنم داشتم. درد دوری منصور کم بود کهحالا درد این آوارگی هم باید رو شونه هام آوار می شد. نمی گم به اونزندگی و خونه عادت کرده بودم و سخت بود دل کندن ازشون ، منصور همهچیز من بود که دیگه نداشتمش، خونه و ماشین و چهارتا تخته پاره به چهدردم می خورد.

سختیش برای من دل کندن از چیزایی بود که با منصور ذره ذره ساختهبودیم. سختیش سرپا شدن و مستقل شدن تو شرایطی بود که دنیا بخاطرکرونا رو هوا بود . من آمادگی برای این تغییرو نداشتم. هنوز نداشتم.

اما می دونستم که باید جمع کنمو برم به سمت سرنوشتی که معلوم نبودچه خوابی برام دیده.

نمی خواستم برگردم خونه پدریم، چون هیچ وقت خاطره خوشی از روزایبودن اونجا نداشتم. تحمل نگاه های ترحم آمیز پدر و مادرم و شاخ و‌ شونهکشیدنای کامرانو نداشتم که بخواد برای هر رفت و اومدی سین جیمم کنه.

باید یه فکری برای بیچارگی خودم می کردم. تصمیم گرفتم با منوچهر حرفبزنم اما پشیمون شدم.تازه یاد کلمات مبهمش تو قبرستون افتادم که مداماز منصور معذرت خواهی می کرد. نه اون آدم مناسبی نبود، با اینکهحرفی به من نزده بود اما همینکه تصمیمشو داشت که این موضوع رو بامن در میون بزاره و حامل خبر تصمیمی که مادرش گرفته باشه، یعنیمناسب نیست.

از طرفی کسی نبود که بخوام باهاش مشورت کنم، جز منوچهر.

«باآرساشاپ همراه باشید»

امادستم برای گرفتن شمارش می لرزید. خوشبختانه این تصمیم گیری بینتیجه موند و‌ با افتادن شمارش روی گوشیم، کار برام راحت تر شد.

صدای بغض آلودم گویای همه چیز بود. نفس عمیقی پشت گوشی کشید

_ ببین کتایون، من سعی می کنم مامانو راضی کنم. توروخدا ببخشش وازش به دل نگیر. الان حالش خوب نیست متوجه نیست چی می گه

_ اتفاقا می دونن چی می گن و چی می خوان.

_ تو مادر منو نمی شناسی هنوز. دلش مهربونه. تو کاری نکن من درستشمی کنم و بهت خبر می دم.

یا منوچهر معنی دل مهربون داشتنو نمی دونست، یا مادرشو اندازه مننمی شناخت. ذره ای احساس نه تو کلامش و نه تو نگاهش نبود. فقطعقده و کینه بود که ازش میشد حس کرد. باشه وارفته ای گفتمو و گوشیرو قطع کردم.

۵ روز از آخرین تماسی که منوچهر با من گرفته بود می گذشت و هنوزخبری ازش نداشتم. می دونستم که این خبر دادن برای این بود که فقط یکمامید بهم بده که دقیقا نتیجه برعکس می داد چون با هر لحظه که سپریمی شد ناامیدی بیشتر مثل پیچک دور روحمو می پوشوند.

تو این مدت تمام لحظات اون یک هفته رو به خاطره بازی با خاطراتمنصور و یادآوری گذشته شیرینمون سپری کردم.. روز ششم بود که بلندشدم و وسیله هامو که فقط شامل لباسام و خاطرات من و‌منصور بودوجمع کردم. دلم نمی خواست طلاها مو‌ببرم اما خوب که فکر کردم دیدم اینطلاها همه از پول خودمو و منصور خریداری شده پس دلیلی ندارهاوناروهم مثل بقیه زندگیم تو سینی پیشکش مادرش کنم.

می دونستم قرار نیست معجزه ای اتفاق بیفته اما گوش به زنگ منوچهربودم. اونقدر تو این مدت خودمو سرگرم عشق بازی با خاطرات خودمومنصور کرده بودم که یادم رفته بود فرصتی برام نمونده و جایی برای  رفتنندارم.

غروب همون روز منوچهر تماس گرفت و تنها جمله ای که از دهن منوچهرکه به من امید بیهوده داده بود، بیرون درومد این بود. . .

کاش می تونستم کمکت کنم، اما یه طرفه این ماجرا مادرمه و من نمیتونم احترامشو بشکنم. کتابون کاش می شد خوبیاتو جبران کنم . تو مثلخواهر نداشتمی خوشحالم که منصور تورو شناخت و قبل از رفتنشزندگی کرد کنار تو. منو ببخش و امیدوارم منصورم منو‌ببخشه.

تو تمام لحظاتی که منوچهر حرف می زد من سکوت کرده بودم و‌گوش میدادم . چیزی نمی خواستم بگم. من از منوچهر انتظاری نداشتم و‌ برایهمین ازش ناراحت نبودم. اون شب تا خود صبح با تصور خیالی منصورحرف زدم و گریه کردم و خندیدم. از روزای اول آشنایی تا لحظه های آخر.

من کنار منصور خوشبخت بودم. تنها دردی که تو دلم بود روزای آخرمونبود که به تلخی گذشت. اما چقدر خوب بود طعم این تلخی فقط کام منوزهرمار کرد و منصور با همون عشقی که ازم به یاد داشت رفت.

نور از پشت پر‌ده های توری به داخل می تابید . نسیم خنکی که از  لایپنجره نیمه باز داخل می شد صورتمو نوازش می کرد. ساعت ۸ صبح بود. به یکباره استرس همه وجودمو گرفت . شانس آوردم اونروز جمعه بودوگرنه نمی دونستم جواب شرکتو باید چی می دادم برای نرفتنم.

گیج و منگ به ساعت دیواری خیره شده بودم و‌حرکت رقص کنان ثانیهشمارو دنبال می کردم که با افتادن کلید تو در، توی جام تکونی خوردم.

در باز شد و‌مادر منصور تو چهارچوب در ظاهر شد. سلام نصفه نیمه ایدادم و بی جواب به سلامم توی اتاقها به وارسی مشغول شد. حالا که قراربود دیگه نبینمش دلیلی برای نگه داشتن احترامش نداشتم. مگه اون تو اینهشت سال احتراممو نگه داشته بود که من تو این دقاقیق آخر نگه دارم. اماباز سعی کردم جلوی خودمو بگیرم.

_ بهتر نبود قبل وارد شدن زنگ می زدین ؟

تا اومد حرف بزنه مانعش شدم

_ درسته اینجا خونه شماست اما من و‌منصور توش زندگی می کردیم. تازمانی که من هنوز از اینجا نرفتم میشه حریم خصوصی من و شما بدوناجازه وارد حریم خصوصیم شدین.

احساس کردم یکم دستپاچه شد

_ فکر می کردم تا الان رفته باشی وگرنه انقدر نزاکت دارم که سرمو نندازمپایین و‌جایی نرم

پوزخندی که بهش زدم بهترین جوابی بود که میشد بهش داد

مانتومو از روی جالباسی برداشتم و تنم کردم

وارد اتاق خواب شدم تا چمدونمو بردارم که صداش از بیرون اومد

_ سوییچای ماشین کجاست؟

ماشین به اسم پدر منصور بود ، با اینکه پولشو داده بودیم، اما هنوز سندنخورده بود. می دونستم بحث و‌دعوا سر این چیزا بی ارزشه و قرار نیستچیزی به نفع من تموم بشه. من منصورو از دست داده بودم بقیه چیزا چهارزشی داشت.

چمدونمو که زیادم بزرگ و سنگین نبود رو از روی زمین برداشتم و به سمتدر خروجی آپارتمان رفتم. مادر منصور کنار در ایستاده بود و با نگاه پر ازنفرتش به من نگاه می کرد.

_ همه وسایلتو برداشتی؟

به او خیره نگاه کردم

_ مامان

نذاشت حرفمو بزنم ، وسط حرفم پرید

_ به این اسم صدام نکن.

لب زدم

_ چشم

بغضمو قورت دادم و گفتم:

_ دنیا زیرو روشده و شما دنبال مقصر برای مرگ پسرتونی؟ اگه بیشتراز  شما عاشقش نبودم  که بودم، کمتر از شما هم نیست. من زندگیمو از دستدادم. هر حرفی بزنید ، هر فکری دوست دارین بکنین؛ فقط نگید که عاشقشنبودم

درو کامل باز کرد ، یعنی زودتر برو بیرون و با عصبانیت گفت:

_عشقت اونقدر زیاد بود که پسرمو فرستادی سینه قبرستون. اگه بخاطرمنصور نبود زندت نمی زاشتم

چمدونمو برداشتم و  خارج شدم. سهم من از این زندگی فقط یه چمدون بود

ادامه دارد…

به قلم نگاه خانی

«باآرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۶

قرار نبود ته قصه ما این مدلی باشه ، یه مشت از خاک روی مزارشوبرداشتم و روی سرم پاشیدم.

***********

منصور با مشتش یکم خاک برداشت و به گلدون اضافه کرد.

کارش که تموم شد با دستمال دورو بر گلدونو تمیز کرد و داخل زیر گلدونیقرار داد و روی میز کنار تراس گذاشت.

_ خب اینم گلدون شروع زندگی مشترکمون .

از این کارای عاشقانه ای که می کرد، از حس قشنگی که هر لحظه بهم میداد خوشحال بودم.

_ فکر می کنی یه روز بشه مامانت منو دوست داشته باشه؟

اخم شیرینی کرد

_ مامانم هرچیزیو که من دوست داشته باشمو دوست داره.

_ جز من!

این بار اخمش بیشتر شد

_ هنوز نیومده ،بابامو منوچهر عاشقت شدن. مامانمم میشه ، الانشمدوست داره اما می خواد مادر شوهر بازی دراره.

_ ولی من عروس بازی بلد نیستم.

_ پس یکم یاد بگیر!

چشمای گرد شدم باعث شد صدای خندش تو کل خونه بپیچه

چند ماه بعد از آشنایی با منصور، وقتی حالش بهتر شده بود، خانوادشوراضی کرده بود تا بیان خواستگاری. منوچهرم خیلی کمکمون کرد.

پدرش آدم آرومی بود ، مادرشم برای خاطر منصور راضی به این ازدواجشده بود. می دونستم از ته دلش راضی نبود اما راضیش کرده بودن. براممهم بود که منو عضوی از خانوادش بدونه اما عشق منصور و حسی کهبه هم داشتیم، کافی بود .

مراسم ساده اما پر از عشق برگزار شد.

زندگیمون هر روز قشنگتر از روز قبل میشد. ۷سال زندگی عاشقانه یعنیهر ثانیه عاشقی کردن .

تنها مشکل بزرگ ما بیماری منصور بود که هر از گاهی چهارستون بدنمومی لرزوند .

برای پیوند قلب همچنان تو لیست انتظار بودیم.

گاهی وقتا از این انتظار خسته می شدم و می دونستم منصور خسته تراز منه.

کاش میشد قلبمو از وسط نصف  می کردم ، اینطوری دنیا هنوز برایعاشقانه هامون جا داشت.

وقتایی که کنارم بود سرمو روی سینش می زاشتم تا صدای قلبشوبشنوم.

******

سرمو از روی مزار سردش برداشتم. جز صدای زوزه باد صدایی شنیدهنمی شد. تقریبا همه جا تاریک شده بود و من هنوز کنار مزار عشقم بودم. صدای قدمای کسی رو می شنیدم که نزدیک تر می شد. منوچهر بود.

_ فکر نمی کردم اینجا باشی؟

_جز اینجا ، جایی برای رفتن ندارم.

می دونستم اومده تا با منصور تنها باشه. از جا بلند شدم

_ کنار ماشین منتظرتم

«با آرسا شاپ همراه باشید»

سرشو تکون داد و من ازش دور شدم، اما صدای فریاد و‌گریه هاش چیزینبود که تو سکوت سنگین قبرستون ، نشه نشنیدش.

توی ناله هاش تکرار اسم منصورو می شنیدم و کلمه های مبهمی کههیچی ازشون سر در نمیاوردم. اینکه منو ببخش و مجبورمو و کلمه هایاین مدلی که ازشون سر در نمیاوردم.

از پشت شیشه های بخار گرفته به مسیر اطراف خیره شده بودم. د‌وبارهتنگی نفس به سراغم اومده بود و حس سنگینی توی سینم احساس میکردم. عوارض اون بیماری منحوس همراهم بود مثل درد دوری از منصورکه هر لحظه به حجم این بی پناهی سنجاق شده بود.  باز هم

اشک بود که مهمون همیشگی چشمام بود و  قطراتی که بی هوا و‌بدونمقصد از پشت جدار چشمام بیرون می لغزید. داغی دستی رو روی شونمحس کردم.

_ کاش من جای منصور می رفتم.

نمی دونستم چه جوابی باید بدم. فقط سرمو به سمتش برگردوند.‌سرخیچشماش‌ و بینیش  از نظرم دور نموند. رسیدیم و منو پیاده کرد و خودشرفت.

نزدیکای چهلم منصور بود. برای انداختن سنگ مزارش با منوچهر و پدرشبه قبرستون رفتیم.

عکس منصور رو تخته سنگ سیاه و بزرگ خودنمایی می کرد . همه جابرام تیره و تار بود شبیه همون سنگی که چهره منصور روش نقش بستهبود  و فقط برق چشمای منصور بود که  منو از زمین و زمان جدا می کرد وغرق خودش کرده بود.

***********

_ دنیا بعد از من چه شکلیه؟

این سوال منصور رشته افکارمو از هم پاره کرد. بغض و اشک و‌دلهره وترس همزمان به قلبم هجوم آوردند.

_ بعد تو دیگه دنیایی وجود نداره

با اخمی که کرد فهمیدم دلخور شده

_ کتایون

_ جونم

_ یادته پرسیدی، ته قصه زندگی آدما چی میشه؟

_ تو هم جواب دادی هیچکس نمی دونه!

_درسته

_ الان می دونی؟

کلافه دستی لای موهاش کشید که نگرانم کرد

_ خوبی؟

روبروم زانو زد و دستامو تو دستش گرفت

_ من از ته قصه هیچ کس خبر ندارم. حتی خودمون

چشمای متعجبم اونو به ادامه حرف زدن ترغیب می کرد

_ می خوام اینو بگم. ته قصه من و توهرچی بشه . حتی اگه منم نبودم، تو باید قصه خودتو بسازی

_ قراره قصمونو نیمه کاره بزاری ؟!

چشمای غم آلودشو ازم دزدید و به نقطه ای  نامعلوم خیره موند. نفسشوبیرون داد

_ هیچ قصه ای نیمه کاره نمیمونه

_ اینو قبلا هم گفتی

_ دوباره می گم، هزار بار می گم. هر اتفاقی بیفته ،همون میشه؛ پایان منو تو

این بار دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه بده. نفسای نا منظمم تونفسای نا منظم ترش ، گم شد

_ منصور اگه یه روزی به هر دلیلی، تنهام بزاری و بری ، قصه زندگیم نیمهکاره رها میشه. بعد از اون هیچ پایانی براش ندارم و فقط منم که تو لحظههای این دوری دست و پا می زنمو گم میشم.

دستمو که روی لبش بودو دوباره تو دست گرفت و بوسه ای بهش زد

_ با این حرفات کاری نکن عذاب وجدان بگیرم که چرا باعث شدم من و توقصه زندگیمونو باهم بنویسیم

سکوت  کردم و فقط تو نی نی چشماش گم شدم .

«با آرسا شاپ همراه باشید»

چشمای خیس و تارم از اشکو از عکس چشماش برداشتم و به منوچهر وپدرش که غمگینانه نگاهم می کردند خنده تلخی زدم.

بعد از چهلم منصور که مثل مراسمای دیگش سوت و‌کور بود به خونهتنهاییام بر گشتم. مادرم اصرار داشت که لباسا و‌لوازم منصورو کم کم جمعکنم که جلو چشمم نباشه . چون با هربار دیدنشون ، داغ دلم تازه می شد . اما نمی تونستم ؛لباساش هنوز بوی تنشو می داد که عاشقش بودم. منصور هنوز برای من زنده بود و من باید ادامه داستانمونو با خیالشزندگی می کردم.  جلوی تلویزیون ولو بودم که صدای پیام گوشیم بلند شد

بسه تا الان الکی گریه و زاری کردن و زانوی غم بغل گرفتن.به اون هدفیکه داشتی رسیدی . این بار برای همیشه منصورو ازم گرفتی . دیگه نمیتونم بودنتو تحمل کنم. جولو‌پلاستو جمع کن و نحسیتو از زندگیمونببر.”

شوک زده به صفحه گوشیم خیره موندم. مادر منصور این پیامو داده بود. از تک تک کلمه هاش می تونستم تنفرو حس کنم. هیچ وقت از من خوششنیومده بود و حالا این نفرتو توی واو به واو حرفاش نشون می داد. چندبار دستم به نوشتن رفت اما هربار جمله های طولانی رو که با اشک نوشتهبودمو پاک می کردم.  گوشیمو قفل کردمو و روی مبل انداختم. کلافه توخونه راه می رفتم.

درک کردن حال دل مادر منصور راحت ترین کار ممکن بود ، اینکه داغدارمرگ پسرشه، عزادار بچه ای که همه زندگیش بوده، اما این واقعا حق مننبود. من هیچ وقت منصورو از خانوادش جدا نکرده بودم. حتی وقتایی کهزخم زبونای مادرش تا مغز استخونمو می سوزوند ساکت مونده بودم وزبون به گله و شکایت باز نکرده بودم.

اما حالا محکوم شده بودم؛ به چی و چراشو نمی دونستم.

می دونستم این پیام ، شروع  جنگیه که با مغلوب شدن من پایان می گیره.

از کارخونه بیرون زدم و منتظر حرکت کردن سرویس نشدم. تاکسی گرفتموبه خونه برگشتم . جلوی آینه ایستادم و به لباسای فرم تو‌تنم که چند سایزبرام بزرگ شده بود چشم دوختم. گودی زیر چشمام عمیق شده بود . من توهمین ۴۰ روزی که گذشته بود قد چند سال پیرو شکسته شده بودم. دستیبه صورتم که جای بند ماسکی که روزی۹ ساعت یا حتی بیشتر  رو صورتممی موند و  کبود شده بود،کشیدم.

با صدای زنگ در آپارتمان به سمت در رفتم. با باز شدن در ،کل دنیا رو سرمآوار شد. مادر منصور پشت در بود

ادامه دارد…

به قلم نگاه خانی

«با آرسا شاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۴

🖌به قلم نگاه خانی

با تعجبی که ،پشتش پر بود از قندایی که تو دلم آب می شد ، دوبارهپرسیدم؟

_بخاطر من؟

 *******************

_بخاطر من چشماتو باز کن منصور. مگه نگفتی بخاطر من هرکاری میکنی چشماتو باز کن.

با ضربه دستی به روی شونم به عقب برگشتم یه پرستار تو لباس ایزوله

شما نباید اینجا باشی.محیط آلودست. مبتلا می شین

_ من الانم مبتلام به درد. کرونا که چیزی نیست

_ بهرحال باید تشریف ببرین

_ من تا یه مدت مبتلا نمی شم. امروز از همین بیمارستان مرخص شدم. دلتنگ شوهرمم . میشه چند دقیقه کنارش باشم؟

_ برای من مسئولیت داره. لطفا برید.

_دو‌هفته میشه ندیدمش، بستری بودم. حالا هم که اومدم اون خوابه. توحسرت گرفتن دستاشم .بزارین برم پیشش خواهش می کنم.

فکر می کردم که سرو کله زدن با مریضای مختلف و‌بیماری  ها  جورواجور،دلشونو سخت کرده باشه و عادی باشه این گلایه ها، اینالتماسها. اما اشک تو چشماش جمع شد و گفت

_ فقط چند دقیقه

با خوشحالی کاور مناسب تنم کردم و داخل شدم.

از پشت شیشه صدای ضربان قلبشو نمی شنیدم؛ اما به محض ورود ،صدای ضربان  قلبشو شنیدم، که ضعیف بود و منتظر پیوند .اما هنوز  آرامش بخش ترین صدای دنیا بود که  گوشامو نوازش می داد.

خودمو کنار تختش رسوندم و با دستای لرزونم دستشو تو دستم گرفتم.

_ صدامو می شنوی منصور؟ مگه نگفتی بخاطر من هرکاری می کنی؟ پساگه می شنوی و‌ روی قولتم هستی ، یادت باشه من تنهام. من اون بیرونتنهام. فقط تورو دارم .  پس زود بیدار شو و‌بیا و‌ نزار تنها بمونم. من ازتنهایی می ترسم. از بدون تو موندن،می ترسم.. من می ترسم منصور.

مهار کردن اشکام کار سختی بود . سیل گریه ها روی صورتم جاری شد  واشکای مزاحم نمی زاشتن تا صورت منصورو درست ببینم. با دستپاکشون می‌کردم اما بازم جاشون با اشکای تازه تر پر می شد.

_ لطفا تشریف ببرین. یکی بیاد برام مسیولیت داره.

از جا بلند شدم و لبامو به سمت گوشش بردم. می دونستم می شنوه.

بوسه ای رو گونش زدم و با  کنترل بغضی که داشت خفم می کر‌د گفتم

_ دوستت دارم

«با آرساشاپ همراه باشید»

از اتاق خارج شدم و تو سالن نشستم . منوچهر به زور راضیم کرد که برمخونه. اما نمی تونستم منصورو تنها بزارم. بخاطر مریضی ای که تازهازش خلاص شده بودم هنوز بدنم بی جون بود. زود خسته می شدم . مجبور شدم بر گردم،

اولین بار بود روی تخت خواب اتاقمون بدون منصور می خواستم بخوابم. تحمل نبودنش  سخت بود . بالشو پتو رو برداشتم و‌اومدم تو سالن و‌   روی مبل  ولو شدم . و اونقدر غلت زدم تا خوابم برد.

روزها می گذشت ، روزهای تکراری، لحظه های تکراری. حتی آدم هایتکراری. من از تکرار این تکرارها، خسته بودم. دلم منصورو می خواست. باتمام وجود.

صبح تا عصر سرکار و عصر تا صبح یا بیمارستان بودم یا تو خونه دلنگرون خبری از سلامتی منصور. حالش بدتر شده ، ریه هاش درگیر بود وقلبش جون نداشت. بالاخره این بیماری یقه زندگیمونو گرفت و نمی زاشتحالش بهتر بشه.

برای نفس کشیدنش از  لوله گذاری استفاده کرده بودند اما بازهم بهترنبود.

خسته از کار به بیمارستان رفتم تا منصورو ببینم و از حالش خبردار بشم. این بار با دادو فریاد داخل شدم و پشت در شیشه ای به تماشا نشستهبودم. تعداد مراقباش بیشتر شده بود . دکتری که داشت چکش میکرد ازاتاق خارج شد. بدو‌دنبالش رفتم

_ دکتر ، حالش چطوره؟ تغییری کرده

_ سطح هوشیاریش پایینه ، ریه هاشم اصلا بهتر نشده.

_ پس این لوله ها که گذاشتین؟ تاثیری نداشته؟

_ونتیلاتور  به‌سرعت نتیجه نمیده . باید حداقل  ۱۰ روز ادامه  پیدا کنه کهاثر بخشیشو ببینم. خود این روش به بافت ریه آسیب می‌رسونه و‌معمولاامکان بهبودش پایینه. قلبش وضع خوبی نداره. باید با‌دکتر قلبش صحبتکنم.شمارشه دکتر قلبشو لطفا بده پرستاری.

_چشم. فقط یچیزی رو بگین تا بدونم دکتر…..

انگار که می دونست سوالم چیه، جوابمو به آرومی داد

_ وضعیت بیمارتون هر روز نه، هر لحظه بدتر میشه. این بیماری نه درمانداره نه اصلا به درستی می شناسیمش ، مدام در حال جهش وتغییره.همسر شما وضع قلبش خوب نیست و بدنش توان مقابله رو نداره. نمی تونم بگم که چقدر امید زنده بودنشون هست ،اما برای زنده بودن فقطاینو می تونم بگم که ،باید معجزه اتفاق بیفته.

معجزه؟! عجیب تو دنیای این روزای من جاش خالی بود.دست به دامن کیمی شدم برای اینکه منصورو به من برگردونه؟ از خدا بالاترم داشتیم؟خدایاچرا معجزه نمی کنی؟چرا قدرتتو به رخ باورام نمی کشی؟ من هیچی ازتنخواستم تا حالا، فقط منصورو به من برگردون، قول میدم دیگه هیچ وقتهیچ چیزی ازت نخوام.

دست به دامن خدا شده بودم و مدام تو تک تک ثانیه هایی که نفس میکشیدم منصورو ازش می خواستم. اون شب هرچی منوچهر اصرار کرد کهخونه برم ، قبول نکردم و موندم. دیگه نمی خواستم بدون منصور از اینجابرم . توی سالن روی صندلی سفت و سخت نشسته بودمو و از پشتپنجره هایی که رو به دل سیاه شب بود بیرونو نگاه می کردم.

**********

_می دونی توی هرکدوم از این خونه ها یه قصه هست؟

_ چه قصه ای؟

حلقه دستاشو تو دستام تنگ تر کرد و ادامه داد

_ قصه زندگی؛همه آدمها قهرمان داستان زندگی خودشونن.

_ پس چطوره که قهرمان زندگی من تویی؟

لبخندی زد که چال روی لپاشو به رخم کشید

_ یعنی من قهرمان زندگی توام!!

_ معلومه که هستی

دستشو دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشید و با نگاهش بهخونه های روشن اشاره کرد

_می تونی تموم خونه های روشن رو بشموری؟

_برای چی؟

_می تونی؟

_ نه

_ هرموقع تونستی، می فهمی من چقدر دوستت دارم

اینبار من بودم که خودمو چسبوندم بهش

_نگفتی، ته قصه زندگیشون چی میشه

_ هیچکس نمی دونه

_ هیچکس نمی دونه؟ مگه میشه

خودمو از بغلش بیرون آوردمو زل زدم بهش و دوباره سوالمو تکرار کردم . بالبخند تلخی نگاهم کرد و گفت

_ الان ته قصه من و تو معلومه؟

فقط سرمو به آرومی به نشونه اینکه نمی دونم تکون دادم. نفس عمیقیکشید

_ من و تو یه قصه رو شروع کردیم ، همه آدما همینن. یه قصه رو شروع میکنن بدون اینکه تهشو بدونن

_ یعنی همه قصه ها نیمه کارست؟

_ هیچ قصه ای نیمه کاره نمی مونه.

دوباره خودمو تو بغلش جا کردمو به خونه های روشن  شهر چشم دوختمو سعی کردم اون نقطه ها رو بشمورم.

چشمامو با نوازش دستش رو‌ی موهام باز کردم. ازش جدا شدمو به رنگپریدش چشم دوختم

_ منصور خوبی؟

_ آره عزیزم

اما داشت دروغ می گفت . نفسش تنگ شده بود و به سختی نفس میکشید و ضربان قلبش نامنظم می زد.

_ باید بریم بیمارستان

_ گفتم که خوبم.

_ هرموقع تونستی تعدادخونه های روشن شهرو بشموری ، منمبیمارستان نمی برمت

زیر بغلشو گرفتم و تا جایی که ماشین بود به سختی رسوندمش و رویصندلی جاش دادم. برای اولین بار پشت فرمون ماشینی نشستم که هیچیازش سر در نمیاوردم . تو همون حال گفت که چه کاری انجام بدم ورسوندمش بیمارستان.

اورژانس بیمارستان قلب شلوغ بود ؛اما تا وضعیت منصورو دیدن بدونکوچکترین معطلی رسیدگی رو شروع کردند. با دیدن دکتری که به سمتماومد از جا بلند شدم

_ شما همراهشونین

_ بله، حالش خوبه؟

_ به موقع رسوندینش . درحال حاضر خوبن باید پیش دکتر خودشببرینش. الان ما اینجا دکتر متخصص نداریم. توصیه می کنم پشت گوشنندازین این موضوع رو. مراحل بیماریش پیشرفته شده و این خوب نیست.

فقط به دهن دکتر خیره مونده بودم . حرفاش که تموم شد ،رفت . منصورم بهپیشنهاد دکتر برای احتیاط یک شب بیمارستان باید می موند. تنها کاریکه می تونستم انجام بدم این بود که شماره خونشونو بگیرم و بگم بیانبیمارستان، اما به عنوان پرستار .

سخت بود دل کندن ازش و‌ رفتن اما مجبور بودم به این کار

_ می دونی که دوست دارم بمونم

_ می دونم   ، اما تا الانشم دیرت شده، برو .من حالم خوبه. الانم خانوادممیان

_ اسم دکتر قلبت چیه!؟

_ واس چی می خوای؟

_ باید برات وقت بگیرم ازش. چون فردا بعد کارم میام می ریم پیشش

_ محاله الان وقت بده

_ برای وقت ندادنش بعد تصمیم می‌گیریم

اسم دکترشو گفت و منم فرداش  با مطبش تماس گرفتم و با خواهشالتماس و گریه زاری وقت گرفتم و خبرشو به منصور دادم. مرخص شده بودو گفت میاد دنبالم اما گفتم با تاکسی بیاد تا مطب، چون رانندگی براشخوب نیست و‌قبول کرد.

خیلی منتظر شدیم تا بالاخره بین مریض فرستادمون داخل.

دکترش یه خانم تقریبا مسن اما  شاداب  و بسیار خوشتیپ بود. نگاهشمهربون بود و با حوصله به حرفهای من گوش داد. حرفام که تموم شدلبخندی روی لبش آورد و گفت :

_ این چیزا رو هم خودم می دونم و‌هم خودش، اما نمی دونم چرا ، گوششبدهکار حرفای من نیست. شاید شما بتونی راضیش کنی

_راضی به چی؟

_اینکه درمان رو شروع کنه.

منصور پرید وسط حرفمون و گفت:

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ خانم دکتر حالم خوبه و این چند روز استرس داشتم

_ همینه که من می گم برای درمانت اقدام نمی کنی، چندبار بگم استرسبرات مثل سمه، نه برای تو کلا برای هر بیماری که مشکل داره.

_ چشم دکتر ، چشم . رعایت می کنم.

_ تو واقعا می خوای یه بلایی سر خودت بیاری؟ از زندگی لذت نمی بری!؟

با ابرو به من اشاره کرد

_ الان دیگه دارم لذت می برم. پس قول می دم برای همون چیزایی که گفتینخیلی زود بیام، فعلا یه کار مهم تر دارم

_ پسرم ، هیچ چیز مهم تر از جوونی و جونت نیست.

_ چرا دکتر هست. بایدقول اینو از یکی بگیرم که منتظرم می مونه تا درمانوشروع کنم یا نه.اصلا ببینم حاضره با یکی که قلبش مریضه بمونه؟!

مثل تمام وقتایی که سوپرایزم میکرد، با بهت خیره موندم تو چشماش کهغم و شادی باهم توش موج می زد.

دکتر خیلی از وخامت اوضاع و احوالش حرف زد ، اما به درستی متوجهنمی شدم و منصورم اجازه بیشتر برای دونستن من نمی داد. از مطببیرون اومدیم و به بهونه جا گذاشتن موبایلم برگشتم بالا . منصور تویتاکسی منتظرم موند و با اصرار تونستم دکترو ببینم.

مریض از اتاق خارج شد و‌من با سرعت رفتم داخل

_ دکتر ، منصور دقیقا چشه؟

انتظار دیدن دوباره منو نداشت . پرونده  روی میزشو مرتب کرد و تویکشوی فایل کنارش گذاشت . دستاشو تو هم قلاب کرد

_ کاردیومیوپاتی یک بیماری تصاعدی قلبی یا ماهیچه قلبیه، در بیش‌ترمواقع عضله قلب ضعیف میشه  و قادر به پمپاژ خون به ارگان‌های مختلفبدن نیست.

انواع  مختلفی داره ، اما چیزی که در تمامی این گونه‌ها مشترکه، اینه کههمه اونها می‌تونن، باعث ضربان قلب نامنظم، از کارافتادگی قلب، مشکلدریچه قلب و مسائل دیگه بشن.

مشکل بیمار شما از نوع بسیار نادر و‌کمیابشه که باید هرچه سریعتردرمان بشه.

_ یعنی چطوری؟ با دارو؟

_ نه عزیزم دارو که سالهاست داره استفاده می کنه. منظورم پیوند قلبه

_ پیوند قلب؟

_ بله پیوند قلب،چون بیماری ایشون پیشروی چشمگیری داشته و داروهانمی تونن حالشو خوب کنن. پیوند قلب یه انتخابه البته اگه قلب و‌اهداکننده پیدا بشه.

_  باید چی‌کار‌کرد؟

_دخترم، پیوند یک انتظار طولانی رو در کنارش داره. اما الان می تونیمبیمار رو  با دستگاه مکانیکی کمکی قلب تا زمان انتظار برای تطابق بادهنده قلب حمایت کنیم.منصور به این راضی نمی شه.

_ چه جور دستگاهیه؟

_دستگاه کمکی بطنی که  از جریان خون برای مدت طولانی حمایت میکنه  و این اجازه رو می ده که بیمار بیرون از بیمارستان زندگی کنه ، چونبا توجه به سرعت روند بیماریش مجبورم دستور بستری شو بدم.

از مطب بیرون اومدم و بعد از اینکه منصور رو رسوندم خودم با همونتاکسی برگشتم خونه. از طریق اینترنت یکم از بیماریش اطلاعات به دستآوردم و

تمام تلاشمو کردم تا منصور برای کارگذاشتن اون دستگاه راضی بشه. همهاین کارها به سرعت انجام گرفت و روز عمل منصور رسید……

ادامه دارد

🖌به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

 

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۳

به قلم نگاه خانی

_ منصور چیزیش شده

_ داریم از دستش می دیم.رفته تو کما

اتاق دور سرم چرخید . تا بیمارستان برسم هزارتا فکر و خیال تو مغزممیومد و می رفت. استرس داشت تموم بدنمو می خورد. دستام یخ زده بود. اونقدر التماس کردم تا بالاخره راهم دادن داخل . خیلی وقت بود ندیدهبودمش دلم برای دیدنش پر می کشید. منوچهر منو که دید اومد سمتم

_ منوچهر ، چی شده

_فعلا هیچی ، حالش خیلی بده، منصور داره از دستمون می ره

همونجا کف سالن نشستم و به این اتفاقی که یک شبه تو زندگیم افتاد وچند روز زندگیمو حروم کرده بود فکر کردم. قبل از این اتفاق زندگی خوبیداشتم. شوهری که عاشقم بود و عاشقش بودم. واس رسیدن به هم خیلینه، اما اذیت شدیم.

مخالفت خانواده منصور و بی تفاوتی خانواده من . خانواده من  ، حتیبرای آبروی دخترشون دلشون نیومد جهیزیه درست و درمونی بهم بدن وبا چندتا قابلمه و‌کاسه بشقاب سرو تهشو هم آوردن. من خودم کار میکردم و با پس اندازم چیزایی که دوست داشتمو خریدم اما اینکه جلویخانواده شوهرت سربلند باشی ، موضوع مهمی ای.

با اصرار و سماجت پشت شیشه ی اتاقی که منصور توش به خوابعمیقی که می گفتن کماست ،رفتم. انواع و‌اقسام دستگاه بهش وصل بود. به دهنش ،به سینش ،به دستش . چشماشو آروم بسته بود ، مثل وقتاییکه تو خونه خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم. اما الان وقت خوابیدننبود. منصور باید بیدار می شد و توی چشمای منتظرم نگاه می کرد و باهمون لبخند جذاب مردونش امید زندگی رو بهم می داد.

_ منصور چشماتو باز کن، خواهش می کنم چشماتو باز کن…….

*********

_ چشماتونو باز کنید، حالتون خوبه؟

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

چند ثانیه طول کشید تا چشماشو از هم باز کرد. به محض باز شدنچشماش دوتا چشم قهوه ای تو نگاهم گره خورد و برای چند لحظه خیرهموندم به چشماش و دلم ریخت. این حسو تجربه نکرده بودم ، هم عجیببود و هم جذاب. معذب شدم و نگامو دزدیدم و اونم معذب تر از من تو جاشتکونی خورد.

آقای میرزایی لیوان به دست از آبدارخونه خارج شد

_ بگیر دخترم

لیوانو از دستش گرفتم و گفتم

_ آقای میرزایی کمکشون کن بیان بالاتر.

آخه رو صندلی ولو شده بود. میرزایی کمکش کرد و زیر بغلاشو گرفت وبالاتر آوردش. لیوان و به سمتش بردم و با دستای لرزونش کمی از آلنوشید و دوباره لیوانو داد دستم.

انگار آروم تر شده بود.

_ الان بهترین؟

چشماشو باز و بسته کرد .

_ من اورژانس خبر کنم؟

_ نه ، نه، فقط یه حمله بود . باید برم پیش‌دکتر خودم.

_ حمله؟!

_ من مشکل قلبی دارم . کاردیو میوپاتی.

مات و مبهوت نگاهش کردم ، به معنی اینکه هیچ اطلاعی از این بیماریندارم.

_الان باید چی کار کرد؟

از جاش بلند شد

_ الان من باید برم.

_مصاحبتونو از دست می دین.

_با این حالمم برم داخل، حتما از دست میدمش

_ نگران نباشین، می تونم از آقای عزیزی بخوام وقتتونو جابجا کنه

_ نیازی به این کار نیست. بهرحال ممنون از کمک شما

لبخندی زدم و به رفتنش نگاه کردم.

این اولین دیدار ما بود. منصور ۲۸ساله فارغ التحصیل رشته مهندسیمتالوژی، که برای مصاحبه کاری به کارخونه ای اومده بود که من توش کارمی کردم. قد بلند و چشم و ابروی جذاب با اخم همیشگی توی صورتش کهبعدها فهمیدم اصلا آدم بداخلاقی نیست. لباس چهارخونه سورمه ای وطوسی ای تنش بود با شلوار کتان مشکی، چهارخونه ای که هنوز بعدسالها جذاب ترین چهارخونه ، دنیاست.

«با آرساشاپ همراه باشید»

اونروز برای مصاحبه اومده بود، وقتی تو سالن منتظر بود سرش گیج رفتو روی زمین افتاد.

با کمک من و میرزایی حالش سرجاش اومد و بدون مصاحبه از شرکتبیرون  رفت. نمی دونم چرا اما دلم می خواست کمکش کنم. نمی دونم اونخوش شانس بود یا من اما وقتی آقای میران رییس کارخونه تماس گرفت وگفت  از کسایی که برای مصاحبه اومدن عذرخواهی کنید بگید که من نمی  رسم. فردا تشریف بیارن،

خوشحال شدم. برای اینکه می تونست مصاحبه داشته باشه، اما بیشتربرای این بود که دوباره می دیدمش.

تا قرار مصاحبه بعدی که افتاد برای چند روز بعد،  دل تو دلم نبود.کاشزودتر اونروز می رسید. اومد ؛مثل همون دفعه قبل جذاب بود و گره اخمتوی ابروهاش که باعث می شد دلم بلرزه.

چندباری رفت و اومد، اما آخر سر ، سر مسائل مالی به تفاهم نرسیدن، حقمداشت ، نمی تونست زیر بار حرف زور بره. اونکه مثل من نبود ، من بهپولش احتیاج داشتم و هر طوریم باهام رفتار می کردن، صدام در نمیومد.

موقع رفتن فقط نگاش کردم. قبل رفتنش برگشت و یه نگاهی به من انداختو خنده ای ،کنج لباش نشست و خداحافظی کرد . اما من مثل هربار که میدیدمش زبون تو دهنم نمی چرخید و فقط نگاش کردم.

چند روزی بود رفته بود و من دلتنگ کسی بودم که حتی نمی دونست تودلم چی می گذره.

کارم تموم شده بود . زدم بیرون و به سمت ماشین کارخونه  رفتم. مثلهمیشه نشستم جلو و سایه بونو دادم پایین . من و‌جعفر آقا راننده ماشینمنتظر  موندیم تا بقیه دل از غیبت کردن بکنن و بیان سوار شن. خسته بودم،سرمو به سمت بیرون چرخوندم و به رقص فواره های تو حوض ورودیکارخونه نگاه کردم. تو انعکاس نور و آب سایه ای توی حوض افتاد ، تاسرمو چرخوندم دیدم اونجا ایستاده و داره با لبخند نگام می کنه. با همانچشمای قهوه ای جذاب. چشمم تو چشماش دوباره گره خورد و بی اختیارپیاده شدم و به سمتش رفتم. هر قدمی که بر می داشتم بیشتر از این چندروزه دلم می رفت براش.بهش  رسیدم و  پرسیدم

_ به سلامتی، به نتیجه رسیدین ؟

_ نه

_ پس اینجا چی کار دارین

_ برای تو اومدم.

با تعجبی که ،پشتش پر بود از قندایی که تو دلم آب می شد ، دوبارهپرسیدم؟

_بخاطر من؟

ادامه دارد….

به قلم‌ نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۲

به قلم نگاه خانی

****

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.

یاد روزای اول بیماری خودم افتادم. بدترین و سخت ترین لحظاتی که توعمرم تجربه کرده بودم. تب و تنگی نفسی که توی حجم بزرگی از ترسبودند.

منصورمنصور بخاطر خدا تحمل کن.

شنیده بودم این بیماری برای افرادی که مشکل بیماری زمینه ای دارن خیلیخطرناکه. منی که چهارستون بدنم سالم بود و اهل ورزش و تغذیه سالمبودم رو تا خود مرگ برد. منصور که بیماری زمینه ایم داشت.

حال بد خودم یادم رفته بود و برای خوب شدن حال منصور دست به دامنخدایی شدم که همیشه کمکم می کرد.

بی خبری از حالش داشت مثل مته مغزمو سوراخ می کرد و قلبم به درداومده بود.

اما بخاطر منصورم که شده باید قوی می موندم تا بتونم از این خراب شدهبرم بیرون.

تا صبح خوابای عجیبی دیدم . اینکه جواب تستم مثبته و مجبورم بمونم. خواب منصورم می دیدم اما تا بهش نزدیک میشدم ازم دور میشد.

صدای پرستارا و دکتر بالای سرم نشونی از صبح می داد. چشمامو آرومباز کردم .دکتر داشت توی پروندم چیزایی رو می دید و دستورات لازمو بهرزیدنتای همراهش می داد

_ چه عجب بیدار شدی شما

_سلام دکتر

_ سلام مریض خوش شانس ما

این یعنی تست دیروز منفی بوده و من دیگه به ویروس مبتلا نیستم.

از سر خوشی خندیدم اما تا یاد منصور افتادم دوباره غم تو تک تکسلولای صورتم نشست و به سختی اشکامو مهار کردم.

_ این چه حالیه؟ جواب تستت منفیه

اما نمی دونست این نگرانی و اضطراب بخاطر بی خبری از منصوره

_ نگران شوهرمم تو همین بیمارستانه. شما می شناسیدش آره؟

هم همه ای بینشون در گرفت. دکتر پرونده رو دست پرستار داد.تا قبلترخیصش اون دارو تزریق بشه بعد یک ساعت اگه حالش خ‌وب بود نامهترخیصشو بیارین برای امضا.

جز همون پرستار ، بقیه خارج شدن و پرستار کمکم کرد تا بشینم

_ صبحونت تموم شد میام برای تزریق

_ اشتها ندارم. الان انجام بده

_ نمیشه ، باید یچیزی بخوری

بی اشتها خودمو به سمت میز پایین تخت کشوندم و یه لقمه خوردم ، همهچیز مزه آب می داد و حتی شاید بی مزه تر.

دو ساعت بعد از تزریق پرستار اومد

_ مرخصی، کسیو نداری کارای ترخیصتو انجام بده؟

_ شوهرمو ندیدی

_ نه کسی نیومده

_ تو همین بیمارستانه. منصور امینی؟

چند ثانیه به فکر فرو رفت.

_ تو این بخش نیست اما حالش خوبه

نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی شماره کامرانو گرفتم. سر بوق اولجواب داد

_ سلام کتی خانم. حالت چطوره؟

_ کامران کجایی؟

_ چیزی شده؟

_ مرخصم ، اما کسی نیست کارای ترخیصمو انجام بده. می تونی بیای؟

_ کتی الان گرفتارم. بزار به مامان بگم بیاد

با دلخوری از اینکه می دونستم میتونه بیاد اما بهونه میاره گفتم

_ مامانو با این سن و سال نکشون بیمارستان. خودم یکاریش می کنم

داشت حرف می زد که قطع کردم. داشتم فکر می کردم به کی می تونم بگم تابیاد که در اتاقم با ضربه ای باز شد و یکی از خدمه وارد شد

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ پاشو کمکت کنم جمع کنی بری.

_ اما هنوز کارای ترخیصم مونده

_ کارات انجام شده

_ چطوری؟

_ یه آقایی کاراتو پیگیری کرده، الانم اون فرستادم .

_ شوهرم بود؟

داشت لوازم یخچالو تو ساک خالی می کرد

_ فکر کنم گفت برادر شوهرته

تنها کسی که تو خانواده منصور یکم هوامو داشت، منوچهر بود

_ یخچالو خالی نکن نمی برم

فقط لباسامو جمع کنیم

هرچیزی که از یخچال ، داخل ساک ریخته بودو بیرون آورد و همونجا روییخچال گذاشت. کمکم کرد جمع و جور کنم و بالاخره بعد از چند روز سختاز این اتاق لعنتی بیرون اومدم.

پرسون پرسون منصورو پیدا کردم و فهمیدم کدوم بخش بستریه.

نزدیک ورودی بخش بودم که منوچهر جلوم ظاهر شد

_ خداروشکر بهتری و رو‌‌پایی

_ منصور کجاست منوچهر؟ از دیشب مردمو زنده شدم

پفی کرد و گفت

_ کتایون حالش خوب نیست الان. ۸۰ درصد ریش درگیره.

بهت زده نگاش کردم.

_دیشب داشتیم از دستش می دادیم

_اما پرستار گفت حالش خوبه

_ ممکنه مجبور شن ببرنش تو کما

ساک توی دستم افتاد و خودمم کم مونده بود نقش زمین شم که منوچهرزیر بغلمو گرفت.

_ خوبی؟ برو خونه.

_ منصورو ول کنمو برم؟ نمی تونم

_ کتایون ، الانم به زور و التماس و زیرمیزی به نگهبانا اینجام. ملاقاتممنوعه . برو خونه تند تند خبر می دم.

می دونستم موندم با اصرار و التماسم ممکن نیست .با بغض ازش جداشدم. دم آسانسور بودم که منوچهر خودشو به من رسوند.

_ کتایون. داشت یادم می رفت

دستشو تو جیب کتی که تنش بود کرد و سوییچ ماشین منصورو داد دستم

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ از در اصلی که خارج شدی اونسمت خیابون. دوسه قدم بالاتر از دکه گلفروشی پارکه.

سوییچو گرفتمو‌و با هر زحمتی که بود تو ترافیک ظهر خیابونا خودمورسوندم خونه.

چشمم به شلوارک مچاله شده منصور  کنار مبل افتادو لیوان قهوش کهنصفشم نخورده بود و قهوه توش کاملا خشک شده بود.  زدم زیر گریه

دنیام اندازه تموم دلهره های توی عالم دلهره داشت. نفسایی که به سختیمی کشیدم دوست داشتم فدای لحظه لحظه منصور بشه.

عکس بزرگ روی دیوار که تو شب عروسی گرفته بودیم مدام منصورو جلوچشمام میاورد. شک داشتم که کار درستی بود، اومدن به خونه؟

کاش منوچهر جواب تلفنمامو می‌داد تا کمتر نگرانش باشم. اما حتی اگهمی گفتن الان سر حاله و خوب شده، بازم نگران بودن. تا اینجا کنار خودمنمی دیدمش نگران بودم.

اونقدر ثانیه ها رو شمرده بودم که اگه زل نمی زدم به ساعت، انگار گم شدهبودم. چشم از اون عقربه های مسخره که ثانیه تنهایی و دوری از منصوروبه رخم می کشیدند، بر نمیداشتم.

چه بی هدف به آینده نا معلوم دلمو خوش کرده بودم .

اینبار صدای زنگ تلفن خونه منو از رویا پردازی جدا کرد . شماره به چشممآشنا بود اما نمی دونستم کیه

_ بله

_ خانم محتشم ، عزیزی هستم

عزیزی، مدیربخش انسانی شرکتی بود که توش کار می کردم. نزدیک۱۲سال بود تو اون شرکت بودم. مدیر بخش اداری و داخلی دفتر مدیر عامل. شرکتی که۸ سال پیش برای اولین بار. منصورو اونجا دیدم. وقتی برایمصاحبه به اونجا اومده بود. درسته تو اونجا مشغول به کارنشد، اما تواون چندباری که به شرکت اومده بود، باب آشنایی ما فراهم شد .

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ بله آقای عزیزی

_ حالتون بهتر انشالله

_ بله امروز مرخص شدم

_ خب خداروشکر، به سلامتی، پس انشالله از فردا تشریف میارین؟

زیر لب زمزمه وار جملشو تکرار کردم.

_ فردا تشریف میارم؟ ! آقای عزیزی من امروز مرخص شدم. شوهرم بستریبیمارستان. چطوری بیام؟

_ خانم محتشم ، الان نزدیک۲ هفته ، حتی بیشترم هست شما سرکارنیومدین. اوضاع و احوال شرکت ریخته به هم. آقای میران خیلی تحتفشار قرارم دادن، که اگه شما تشریف نیاوردین، یه نیروی جدید بیارم

_ آقای عزیزی، یعنی چی؟ بعد۱۲ سال این امنیت شغلی ای هست که برامایجاد کردین؟ من بیمارستان بستری بودم تا همین امروز ، تفریح نرفتم کهتهدید به اخراجم می کنید

_ من همه اینها رو می دونم، اما منم باید پاسخگو باشم. بهرحال سعیکنید تشریف بیارید.بیشتر از این نمی تونم واقعا حمایت کنم شما رو.

اونقدر افکارم پریشون شد که یادم نمیاد خداحافظی کردم یا نه. اما گوشیتو دستم بود که صدای بوقش تو گوشم پیچید.

صدای موبایلم که بلند شد داشتم، لباسا رو توی ماشین لباسشویی میریختم، اونا رو همونجا ول کردم و سمت گوشی دویدم. منوچهر بود. هولجواب دادم

_ سلام

صداش ناراحت بود ، خیلی ناراحت. بند دلم پاره شد.

_ منصور چیزیش شده

_ داریم از دستش می دیم.رفته تو کما

ادامه دارد….

«با آرساشاپ همراه باشید»

به قلم نگاه خانی

‌رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱

جدا شدن چند روز اولش خیلی سخته،شب اول بیخوابی ، شب د‌وم میخوابی اما مدام بیدار می شی ، شب سوم می خوابی اما همش خوابایبد می بینی، اما از شب چهارم به بعد اونقدر بهش فکر می کنی تا خوابتببره. چند روز دیگه هم می گذره و‌کم کم عادت می کنی به این جدایی.. عادت می کنی به این گذشتن، به این رفتن و عبور کردن. عادت می کنی بهاین ترک شدن و یا ترک کردن. کم کم عادت می کنی به اینکه تنها باشی و کمکم تنها موندنو یاد میگیری.شاید روزای اول گریه کنی ،اما چند روز که بگذره فقط بغض داری.

ممکنه گاهی بغضت با شنیدن صدای موزیکی کهباهاش خاطره داری، یا دیدن جایی که قبلا باهم رفتین و یا حتی رد بویعطری که تورو یادش می ندازه، بشکنه و یکم چشماتو خیس کنه ولی درنهایت فراموش می کنی.

فروشگاه آرساشاپ محمد عالی نسب

جدایی سختیش همینه …. همین چند روز اول.

اما یچیزی رو هیچ وقت فراموش نکن، اینکه خودت تصمیم بگیریجدابشی یا یکی پست بزنه و ترکت کنه ، شامل قانون بالا می شه، اما وایبه وقتی که جداتون کنن….

اونموقع به تمام اون شبا و بغضها یه چیزی هم اضافه می شه.

دردی که مثل یه حفره توی دلت ایجاد می شه و سالها همراهته ، کمرنگ میشه اما فراموش نه.

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

 

با سرفه هایی که تنگی نفسم همراهش بود، سرم به دست روی تخت درازکشیده بودم و صدا ضربان قلبمو از مانیتور کنارم می شنیدم. از پنجره اتاق خصوصی بیمارستان می تونستم هوای دود آلوده شهرو ببینم.

جای انژیو کت روی دستم درد میکرد ولی اونقدر بدنم سوراخ سوراخ شدهبود برای رگ گیری که باید دردشو تحمل می کردم. نمی دونم چند روز بود،اما خیلی وقت بود تو این اتاق زندانی بودم. ملاقات هم ممنوع بود وکسی نمی تونست برای دیدنم بیاد . دلخوش تماسای تلفنی مادرم بودم ومنصور.

منصور ؟! دو سه روزی بود تلفن نزده بود یعنی منو یادش رفته؟

حتی چند باری که تماس گرفتمم جواب نداد و آخرشم گوشیش خاموششد. به حجم این درموندگی، دلتنگیم اضافه شد.

با باز شدن در اتاقم چشمامو نصفه باز کردم و به پرستار با لباس ایزولهیکدست سفید پوش‌که ماسک و دستکش و شیلدم زده بود نگاه کردم. مشمای کشیده شده دور تختم رو کنار زد و به دستگاه مانیتورینگ فیزیولوژیک کنار تخت نگاه کرد . از پشت ماسک و‌ عینکی که داشت لبخندش رومی دیدم .

_ امروز حالت خیلی بهتره.

_ کسی نیومده بود برای دیدنم؟

_ ضربان قلبت خوبه، اکسیژن خونتم که خیلی خوبه و تنفستم که عالیه.

سپس در حالی که متوجه سوالم شده بود گفت:

_ می دونی که ملاقات ممنوعه. اگه هم کسی اومده باشه من دیشب نبودمولی از صبح کسی نیومده

توی تخت کج شدم و نگاهم به موبایلم که روی کمد کنار تختم بود افتاد.

 

_ منصور کجایی؟

_ چیزی گفتی؟

_ شوهرم ،سه روزه که خبری ازش ندارم.

_ حتما گرفتاره عزیزم .

_یعنی گرفتاریش از منم مهم تره؟

_ الان می خوام ازت تست بگیرم . اگه منفی باشه مرخصی

«با آرساشاپ همراه باشید»

سریع تو جام نشستم که باعث شد دستم بیشتر درد بگیره و از شدت فشارخون تو آنژیوکت پس داده شد

_ یعنی امروز می رم؟

 

_ مواظب باش ، همین یه رگ مونده برات دختر. الان تست می گیرم اما اگههمه چی اکی باشه فردا

خوشحال خودمو روی تخت انداختم

_ پاشو بشین ، باید تست سی پی آر بگیرم

هنوز تست رو انجام نداده ، دردشو حس می کردم یه کیت رو داخل بینیمی کردند. این ویروس همه چیزش عجیب و غریب بود. از پیدا شدنش تانوع تست و درمانش که هنوز قابل درمان نبود و حتی قابل کنترلم نبود. انگار همه چیز شانسی بود . با یکی نمی ساخت و تا مرگم می بردش و بایکی می ساخت و تهش چند روزی حسابی گرفتار خودش می کرد. از بیاشتهایی و از بین رفتن حس چشایی و بویایی بگیر  تا سر درد و تب وتنگی نفس ،تخریب ریه .

خیلی سعی می کرد تستو به آرومی انجام بده، اما سرازیر شدن اشکام  نشون دهنده این بود که زیاد موفق نبوده. وقتی کارش تموم شد ازشخواهش کردم موبایلمو بده.

صدای  اپراتور مخابرات که می گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموشاست دوباره تو گوشم پیچید، اما تا آخرش گوشی دستم بود تا خودشقطع شد.

پیامامو باز کر‌دم و توش پر بود از پیامای احوال پرسی  که از طرفدوستامو همکارامو خونوادم اومده بود.

بی اراده روی مسیجایی که بین من و‌منصور رد و‌بدل شده بود رفتم. پیامجدید داشتم ازش ، اما ندیده بودم. پیاماش بین تعداد زیاد پیامها گم شدهبود و من مثل همیشه چکشون نکرده بودم.

کتایون ، عشقم

اومدم بیمارستان راهم ندادن دوباره. برات آب سیب آوردم یادت نرهبخوریشون. حسابی به خودت برس.  سعی کن زود خوب بشی و برگردیخونمون. جات خالیه و منم دلتنگ. منتظرتما. دوست دارم بهترینم

و پیام آخری که نگرانم کرد

تماس گرفتی رفته بودم برای تست ، دو روزه احساس تنگی نفس می کنم،یکمم تب دارم. اما نگران نباش. دیروقت بود تلفن نزدم . فردا باهم صحبتمی کنیم. عاشقتم زود خوب شو

دوباره شمارشو گرفتم و باز هم همون صدای خسته کننده اپراتور

شماره خونه بازهم رو پیغامگیر بود. چی کار می کردم. شماره خونه مادرمنصورو گرفتم و اوناهم جواب ندادن. یعنی چی شده بود؟

گوشی تو دستم بود که زنگ خورد. مادرم بود.جواب دادم

_ سلام مامان

صدای خستشو از پشت تلفنم می تونستم حس کنم

_ سلام قربون صدات بشم. خوبی ، قربونت برم؟

_ مامان از منصور خبر نداری. پیداش نمی کنم

نفس عمیق پشت خط کشید که صدای نفساش گوشامو اذیت کرد

_ مادر جون، منصور تستش مثبت شده الان بیمارستان بستریه. نتونستمببینمش اما برادرش می گفت حالش خوب نیست.


صدای
مادر تو گنگی مغزم گم شد و ضربان قلبم اونقدر بالا اومد که فقطسایه باز شدن درو هجوم پرستارا رو به داخل اتاق می دیدم. با سوزشمایعی که به سرم تزریق شد و توی رگم جریان پیدا کرد چشمامو باز کردم.

_ منصور

شب شده بود و می تونستم ستاره ها رو تو آسمون بشمورم

_ منو مرخص کنید

_کجا می خوای بری؟ می دونی ضربان قلبت چقدر بالا بود ؟!

_ ولی من باید برم.شوهرم حالش خوب نیست؟

_ فردا صبح مشخص میشه میری یا بازم  مهمون مایی. اون پسره کهمیومد به زور ببینتت شوهرت بود؟

مشتاق گفتم

_ بله، دیدینش امروز؟

تو جواب سوال ساده من مکثی کوتاهی کرد و بی جواب گفت

_ چیزی خواستی خبرم کن

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

 

ادامه دارد…

نویسنده نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»