Skip to main content

رمان آنلاین سایه روشن پارت۱۲

به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

_تو اتاق مهمون برات ملافه ی تمیز و‌حوله گذاشتم. صبح سوری خانم میاد کارارو انجام میده. اگه چیزی لازم داشتی، بگو تهیه می کنم.

_ می دونم  رفتن خونه پدرت زیاد خوشحالت نمی کنه. منصور یچیزایی گفته.

دسته کلیدی از جیبش بیرون درآورد . این کلیدای خونه و اینم سوییچ ماشین. میام بهت سر میزنم و‌هر کاریم داشتی بگو.

سوییچ و کلید رو روی کنسول کنار در گذاشت و خارج شد و درو بست . به تکون خوردن زنجیر  روی در خیره موندم.

تازه کبودی های روی بدنم و کوفتگی ها داشت خودشو نشون میداد.

بعد از یه حموم درست و حسابی آماده خواب شدم. روی تخت خواب گرم و‌نرم دراز کشیده بودم وبه آسمان ابری خیره شدم. ابرهای بزرگ و سیاه در حرکت بودند و خبر از یه بارون درست وحسابی می دادن. یاد چند شب قبل افتادم که منظره پشت شیشه مسافرخونه ،خونه های کلنگیو ساختمونای فرسوده بودندو خیابون  بزرگی که سرتاسرش از مغازه های بدون ویترین ودلگیر پر شده بود. بدون اینکه قشنگی آسمون دیده بشه ،اما اینجا داشتم آسمونو با همه وجود،تو بغلم حس می کردم. چشمام گرم خواب شدند.

فردا تو کارخانه سعی کردم به حرفها و نگاه های اطرافیانم اهمیتی ندم و خیلی عادی رفتار کنم. سخت بود، دردآور بود اما من آدم محکمی بودم و این چند روزم قوی تر شده بودم.

برای اتفاق دیروز جواب زیادی نداشتم تا به میران بدم. گفتم یه مشکل خانوادگی‌ بوده که خارجاز محیط شرکت و‌حتی پلاک ثبتیش اتفاق افتاده و نظم و آرامش  کسی بهم نخورده.

میران، خودشو‌ نگران حال و روزم نشون می داد، اما حرفاشو و‌نصیحتاش ذره ای برام اهمیتنداشت. چون وقتی قراره نصیحت بشی اون کسی که نصیحتت می کنه باید خیلی از نظرشخصیتی مورد اعتماد و قبولت باشه.

وقتی به خونه منوچهر برگشتم بوی قورمه سبزی از پشت در بسته هم به مشامم می رسید. بعداز مدتها دوباره داشتم زندگی می کردم. درو که باز کردم بوی دلچسب بیشتری تو بینیم پیچید. سوری خانم اونجا بود. از قبل می شناختمش. چندین بار برای کارای خونه به کمکم اومده بود.

_ سلام،

_ سریع ماسکشو از روی میز آشپزخونه برداشت و‌به صورتش زد.

_ سلام دخترم ، قربون قدوبالات بشم .خدابهت صبر بده . منصور خان که این دنیا تو‌بهشت ،توبود ،اون دنیا هم  جاش تو بهشت باشه مادر. آخرین غمت باشه.

_ ممنون سوری خانم. انشالله که غم نبینی.چه بویی راه انداختین

لیوانو از چایی قوری  روی کتری ،پر کرد.

دستاتو بشور و‌بیا یه چایی بخور خستگیت در بره.

به سمت دستشویی رفتم، ماسکو از روی صورتم برداشتم و ماسک نو به صورتم زدم .سوری خانممانتوشو از روی تکیه گاه صندلی برداشت و به تن کرد.

_  از وقتی کرونا اومده، کسی زنگ بزنه برای کار دل دل میکنم برم. اگه جایی هم  برم باید خیلیمطمین باشم به آدمش.

وقتی آقا منوچهر تلفن زد گفت بیام اینجا،

با سر قبول کردم، خدا خیرش بده تو این هفت ماهه یادش نرفته منو و با اینکه نمیام برای کار، اماماه به ماه برام یه مبلغی می ریزه. رفت و‌آمدم که نداره و خیالم راحته .

گفتن مهمون داره ، فکر نمی‌کردم مهمونش شما باشی. خدا میدونه منوچهر و‌منصور مثلپسرامم. خبر فوت منصور دلمو سوزوند. خدا عمر با عزت به خودت بده دخترم.

چشمام سیاهی رفت . سرمو آروم روی دستام گذاشتم و‌چند ثانیه صبر کردم .

_ خوبی مادر؟ رنگت پریده. بزار یه چیزی بدم بخوری ،شاید فشارت افتاده.

یکم خستم

در حالی که داشت دکمه های مانتوشو می بست با تعجبم نگاهم می‌کرد.

_ خانم جون، تو دلی داری؟

اولش منظورشو متوجه نشدم ، چند ثانیه مکث کردم که دوباره سوالشو تکرار کرد.

جواب مثبت دادن.لبخندشو نمی دیدم، اما چشماش می خندیدن . تو عرض چند لحظه کوتاهچشماش پر از اشک شد

_ خدایا حکمتتو شکر. یکیو می بری، جاش یکی دیگه میاری. چند وقتته؟

_ چهارماه تقریبا

_ پس نصف راهو رفتی . ایشالله قدمش خیر باشه. دیدم منوچهر خان خیلی تاکید داشت حواسمبهت باشه .

بعد از رفتن سوری خانم دست انداختمو ماسک توی صورتمو کندم . تحمل  تنگی نفس رو دیگهنداشتم. خدایا چی شد که اینهمه نعمتی رو که داده بودیو قدرشو ندونستیم؟ حالا یه بیماریناشناخته اومده بود تا یادمون بیاره چه چیزایی داشتیم که الان نداریم.

وقتی بدنمو روی تخت خواب انداختم ، دوباره درد کوفتگیامو حس کردم. آه خفه ای کشیدم .

ذهنم هزارجا ، رفت و برگشت.

«با آرساشاپ همراه باشید»


ترس از آینده حتی با وعده کمک منوچهرم لحظه ای رهام نمی کرد. فکر به دنیا اومدن موجودی ازخودم که من قرار بود براش زندگیشو و آیندشو بسازم. قرار بود براش دنیای قشنگی بسازم. امامگه میشد؟! چطور میشد دنیای قشنگی ترسیم کنی درحالی که قلموی آرزوهات شکسته؟ منچطوری می تونستم دنیای خوبی بسازم درحالی که از دنیای‌خودم جز آوار و خرابه چیز دیگه ایبرام نمونده بود. باز داشتم ناشکری می کردم.

دو شب پیش کجا بودم و الان کجا!؟

تو تخت غلطی زدم که صدای زنگ در آپارتمان بلند شد . منوچهر بود ، تلفنی خبر داده بود کهمیاد.

شمیم سرایدار اونجا خریدارو دم در، گذاشتو رفت. تا منوچهر دستاشو بشوره و بر گرده براشچایی ریختم،داشتم قوریو روی کتری می زاشتم گفتم:

_ منوچهر اینجا خونه خودته. برای اومدن تلفن نزن.

نیم نگاه معناداری به من کرد

_ هرچی که فکر می کردم تو خونه لازمت بشه رو خریدم . اگه چیزی کم داشتی بگو حتما

_به اندازه کافی به زحمت افتادی، چیزی لازم داشته باشم ،تهیه می کنم .

_ نمی خوام سر این چیزا بحث کنم که معذب بشی. هر طور راحتی .

_ اشتباه منظورمو متوجه نشو. فقط نمی تونم جبران کنم

لیوان چایی رو به سمت دهنش برد و جرعه ای نوشید، اما بخاطر داغیش دوباره اونو روی میزگذاشت.

_ زمین گرده، مطمین باش یه روزی کارم گیرت میفته.

قبول داشتم! این دنیا گرد بود و من مطمین بودم، هیچ کاری  بی نتیجه نمی مونه. مجازاتو‌پاداش کارهایی که می کنیم همینجا اتفاق میفته!

اما من چه گناهی مرتکب شده بودم که مجازاتم تنهایی و در به دری شده بود.

_ سپردم چندتا خونه رو هماهنگ کنن ، بریم برای بازدید.

_ من یه مقدار طلا و پس اندازم دارم. مبلغش کم نیست ، البته زیادم نیست.

اینبار همراه نوشیدن چاییش ،اخم غلیظی کرد و بعد از نوشیدن گفت..

_ می خوای دقیقا با حرفات چیو به من بفهمونی؟ من اگه نتونم بعد منصور ، مراقب زن و بچشباشم به چه دردی می خورم؟!

_ اما شما در برابر من هیچ وظیفه ای نداری؟

_در برابر تو شاید،در برابر منصور چی؟ کتایون خانم تو برام عزیزی و بعدشم بچه ای که قرارهبیاد.. لطفا سعی نکن با تعارف و این حرفا یادم بیاری که بعد خرابکاری ای که کردم ، هنوز اعتمادنداری.

شاید سکوت بهترین جواب بود توی اون لحظه.

بعد از خوردن چایی بلند شد و به گلدان کوچکی که کنار پنجره سالن قرار داشت کمی آب داد.

از همون گیاهی که منو منصور روز اول ازدواجمون توی گلدان کاشتیم. گلدانی که به اندازه هشتسال خاطره بود. یاد خاطره همون روز افتادمو و چشمام تر شد اما جلوی خودمو گرفتم. اینبغض که از نگاه منوچهر دور نموند باعث شد تا بدون اینکه سوالی بپرسه، خودم جوابشو بدم،

_ روز اول ازدواجمون با منصور یه گلدون از همین گلدون کاشتین.  حسابی بهش می رسیدیم وگلدونشو چندباری ،عوض کردیم. یاد اون افتادم. اونم قاطی تموم خاطراتم موند تو اون خونه.

اینبار او سکوت کرد و حرفی نزد. به سمت در رفت و‌کاپشنشو  که جلوی در روی چوب لباسیآویزون کرده بود تنش کرد.

_من میرم

_صبر کن سوییچاتو بدم ،

_لازمش ندارم

همینطوری که داشتم داخل کیفمو می گشتم ادامه دادم

_ جایی نمی رم که لازمم بشه.

سوییچارو پیدا کردم و به سمتش گرفتم و با نگاهم ازش خواستم حرفمو گوش بده.

با مکث سوییچ رو گرفت و قبل از رفتن گفت:

_ اما این دلیل نمیشه وقتی تو اینجایی بدون  خبر دادن بیام. تا وقتی اینجایی،اینجا خونه تو ِ. خدافظ.

خداحافظی رو فقط لب زدم . نمی دونم اصلا شنید یا نه اما رفت.

روزهای پاییزی سرد و دلگیر تر از همیشه بود. هوای دونفره پاییز حکم سلول انفرادی رو برامداشت که قرار نبود هیچ وقت از بند اسارت این زندگی خارج بشم .

گفته بودند با سردی هوا امکان شیوع بیشتر بیماری هم هست و این استرسم رو بیشتر می کرد.

«با آرساشاپ همراه باشید»

چند روزی میشد، خونه منوچهر بودم . گهگاهی با تلفن های مادرم غافلگیر می شدم، وقتیخیالش از بابت من راحت شده بود، پیگیریاشم کمتر شد. خبر بارداریمو ندادم چون می دونستمجای اینکه کمکم کنه مدام تو دلمو خالی می کنه. چند مورد برای خونه هم دیدم اما یا اجاره هایبالایی داشتن و یا امکانات کافی رو برای اینکه اینهمه بابتش اجاره بدم رو نداشتن.

تنها بودم مثل همیشه،منوچهر گاهی وقتا بعد کار یه سری به من میزد و گاهی وقتاهم نه. ازاینکه من خونش بودم و اون مجبور بود خونه پدرش سر کنه عذاب وجدان داشتم. می دونستمسروکله زدن با  مادرش کار راحتی نیست ، مخصوصا که نیش کلامش تا مغز استخون آدمو میسوزوند. منوچهر داشت فراتر از چیزی که فکرشو می کردم در حقم خوبی می کرد. اونقدر که یادم  رفته بود که منو ،تو امیدواری نگه داشت. البته که اونموقع هم ازش انتظاری نداشتم .

با لیوان شیرو عسل گرم کنار پنجره روی صندلی نشسته بودم و به رقص درختا تو دست بادپاییزی نگاه می کردم.نمی دونم چند ساعتی بود همونجا نشسته بودم که صدای تلفن خونه بلندشد. به سمت تلفن رفتم . شماره خونه مادر منصور بود. جواب ندادم. به سمت اتاقم می رفتم که گرفت روی پیغامگیر و‌صدای مادر منوچهر تو فضای ساکت اونجا طنین انداز شد

_ منوچهر، مادر خونه ای؟

گوشیتم که جواب نمیدی. داری اشتباه می کنی و‌بیهوده از دستم دلخوری . الان می دونی چندوقته نیومدی، یسر بزنی؟ من مقصرم،اما پدرت چه گناهی کرده؟ بیا این پیرمردو‌ببین. ما که جز توکسی رو نداریم.

گوشی قطع شد و صدای بوق اشغال و بعد هم سکوت.

منوچهر می گفت شبا میره خونه پدرش؛اما مادرش چیز دیگه ای می گفت. از کدوم تقصیر حرفمی زد؟ چرا مقصر بود؟

خیلی دوست دلشتم با منوچهر حرف بزنم.

شمازشو گرفتم اما خاموش بود. روی کاناپه دراز کشیدم و به منوچهر پیام دادم. می دونستم بهمحض خوندن پیامم حتما تماس می گیره.

سلام منوچهر تماس گرفتم خاموش‌بو‌دی. همه چیز خوبه؟

نیم ساعتی طول کشید تا منوچهر تماس گرفتم. صداش نگران بود.

_ من حموم بودم ،گوشیم خاموش شده بود. تا روشن کردم پیامتو دیدم. نگرانت شدم.

_ من خوبم فقط خواستم حالتو بپرسم.

_مامان پیشمه زیاد نمی تونم صحبت کنم. فردا صحبت می کنیم. مواظب خودت باش

منوچهر داشت دروغ می گفت  که شبا میره خونه پدرش.

باید زودتر خونه پیدا می کردمو و میرفتم و اینقدر مزاحم زندگیش نمی شدم. اینکه شبا اونجانمی رفت ذهنمو درگیر کرده بود، اما بیشتر ذهنم درگیر حرفی بود که مادرش زده بود. یعنی چهاتفاقی افتاده بود.که خودشو مقصر می دونست!؟ شاید موضوع حمایتش از منو متوجه شدهبود؟!

چقدر سوال بی جواب تو ذهنم تلنبار شده بود.

درگیری ذهن پر از آشوبم به چشمامم کشیده شد و نذاشت لحظه ای روی هم بزارمشون . تا خودصبح بیدار بودمو فکر می کردم. توی محل کارمم انسجام فکری نداشتم دوست داشتم سریعترساعت کاریم تموم شه. با پیام منوچهر که گفته بود بعد کار میاد دنبالم که بریم چندجا  رو ببینیم  ، فکر کردم زمان مناسبیه برای صحبت کردن.

بالاخره کارم تموم شد ، منوچهر جلوی در منتظرم بود.

نگاهش فرق داشت، خسته بود. می شد اینو تو نگاهش دید.

سوار ماشین شدم و‌ بعد از سلام و احوالپرسی بی مکالمه تا جایی که باید می رفتیم، رسیدیم.

محله ای نزدیک محله خود منوچهر با فاصله دوتا خیابون.

_ اینجا اجارش خیلی بالاست. نمی تونم از پسش بر بیام

_ جاش خوبه خونشم خوبه . حلش می کنیم.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم.

«باآرساشاپ همراه باشید»

ادامه دارد……