Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۳

به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم. زنگ سرایداری رو زدیم و در باز شد.

وارد حیاط شدیم که با سنگفرش پوشیده شده بود. از محل در وردی تا در ساختمان مسافتکوتاهی بود که دورتا دورش پر بود از درختان سربه فلک کشیده . پاییز زیباترین تصویرش رو بهرخ می کشید. مسیر در اصلی تا در ورودی ساختمان رو طی کردیم و بعد از چند تا پله وارد لابیشدیم. سرایدار منتظر ما ایستاده بود. سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم. واحدمورد نظر طبقه چهارم که طبقه آخر میشد ، قرار داشت.

می دونستم بازدید اینجا کار بیهوده ایه چون مطمینا با این بنا و معماری و محله از پس پرداختاجارش برنمیومدم و‌ باید همه حقوقمو برای پرداخت اجاره میدادم. در آپارتمان باز شد و‌من داخلشدم

           *************

توی سالن تقریبا بزرگ آپارتمان راه می رفتم و ذوق سراسر وجودمو فرا گرفته بود. منصور بهکانتر آشپزخونه تکیه داده بود و با لبخند تماشام می‌کردم. وارد اتاق خوابها می شدم و دوباره بهسالن اصلی بر می گشتم.  از پشت پنجره های قدی به خیابان نگاه می کردم.

_ منصور اینجا خیلی قشنگه.

از کانتر جدا شد و به سمت من که کنار پنجره ایستاده بودم اومد.

خوشت اومد؟ خوبه؟

_ خوبه؟ منصور !! خوبه؟! اینجا عالیه.خودت چی؟

_ من کنار تو هرجایی باشم رو دوست دارم.

دستش رو کشیدم و‌ نزدیک پنجره شدیم.خیابان خلوت با درختان بلند و‌سرسبز . بندرت ماشینیازش رد می شد .

منصور دستاشو از پشت دور‌ کمرم حلقه کرد

_ فردا میگم سوری خانم بیاد برای کمک و‌تمیزکاری. بعدممی ریم وسیله هامونو می‌خریم. دوستدارم همه وسیله های اینجا به سلیقه تو باشه .

_ نمی تونم صبر کنم. کاش زودتر این اتفاق بیفته. منصور اجاره اینجا که زیاد نیست؟ دلم نمیخواد هرچی درآمد داریمو بدیم پای اجاره.

بوسه ای پشت گردنم زد

_ نگران اینا نباش. اینجا خونه خودمونه .. یعنی مال مادرمه.قرار نیست اجاره بدیم. برفرضماجاره بدیم. دوست ندارم به این چیزا فکر کنی. دلم می خواد فقط خوشحال باشی. بیا می خوامیه جایی رو‌ببینی.

دستمو گرفت و‌به سمت یکی از اتاق ها  رفت. با چشم به در شیشه ای اشاره کرد و‌گفت :

_همه جا یطرف این تراس یه طرف. قراره بیشتر وقتمونو اونجا بگذرونیم. به سمت در رفتم و بعداز باز کردن در وارد تراس شدم.

           ***********

تراس بزرگی انتهای سالن قرار داشت. درو باز کردم و‌وارد تراس شدم.

بزرگ بود . میز و‌صندلی فرفروژه سفید رنگ با با بالشتکای  سبز که روشو با پلاستیک پوشوندهبودند،در اونجا قرار داشت. حیاط پشتی خانه دقیقا زیر پام بود. درختان بلند که نوکشون باآپارتمانی که توش بودیم برابری می کرد. توی حیاط استخری بزرگ قرار داشت که از آب پر بود،اما برگهای زرد و قرمز و نارنجی سطح روشو پوشونده بود. اطراف استخر باغچه بود که با بوتههای گل پوشیده بود که تو این هوا برای جلوگیری از سرما زدن دورشون رو نایلون کشیده بودند. آلاچیق کوچکی هم انتهای حیاط گوشه سمت چپ قرار داشت.

_ اینجا تو بهار و تابستون میشه خود بهشت.البته الانشم قشنگه.

اینو سرایدار اونجا گفت.داخل خانه شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

_ چطوره؟

_ منوچهر خیلی خوبه. ولی می دونی که از پس اجارش بر نمیام.

_ پس خوشت اومده

_ گفتم که . من نمی تونم از پس اجارش بربیام چون مطمینم خیلی بالاست.

از من جدا شد و با موبایل شماره ای رو گرفت

_ بیا بریم

پشت خط جواب داد و صدای منوچهر رو می شنیدم

_ پرهام جان. اینجا پسند شده. بازم اجازه بده تصمیم نهایی رو‌بگیرن ،بهت خبر میدم.

بدون اینکه حرفی بزنم دنبالش راه افتادم و از ساختمون خارج شدیم. تلفنشو قطع کرد .

احساس تهوع بهم دست داد. سرمو روی پشتی صندلی فشار دادمو و چشمامو بستم . با صدایباز شدن در پارکینگ ، متوجه شدم که داخل پارکینگ شدیم ، اما هنوز چشمام بسته بود.

با بسته شدن سوییچ و‌صدای خاموش شدن ماشین چشمامو از هم باز کردم.

_ می خوای بریم دکتر؟

_ خوبم، یکم سرم گیج می رفت، الان خوبم.

پیاده شدیم و با آسانسور از پارکینگ به سمت آپارتمان منصور بالا رفتیم.

منوچهرم پشت سرم داخل شد و از الکل جلوی در به دستاش زد و یکراست سمت اتاقش رفت .

بعد از شستن دستام وارد آشپزخونه شدم و‌زیر کتری رو روشن کردم.

منوچهر درحالی که اوراقی توی دستش بود ، از اتاقش خارج شد .

_ با من کاری نداری؟

_ می مونی برای چایی؟

نگاهی به موبایل توی دستش کرد تا ساعت رو چک کنه.

_ می مونم بعدش میرم.دو ساعتی وقت هست.

به اتاق خودم رفتم و‌لباسامو عوض کردم و به آشپزخونه برگشتم.دیدم داره توی قوری چای میریزه.

_ بشین  ،خودم دم می کنم

جواب نداده بودم که صدای زنگ در واحد بلند شد. به منوچهر نگاه کردم.

_ من باز می کنم

«با آرساشاپ همراه باشید»

به سمت در رفتم و‌بدون اینکه چشمی در رو ببینم باز کردم . با باز شدن در هم من و هم مادرمنوچهر مات و مبهوت به هم چشم دوختیم.

زبون توی دهنم قفل شده بود و حتی برای گفتن سلام هم ، نمی چرخید. صدای منوچهر ازآشپزخونه بلند شد

_ کتایون کیه؟

با اشاره اخم آلود مادرش از سر راهش کنار رفتم و‌اون داخل شد و درحالی که به سمت داخل میرفت با صدای بلند گفت:

_ همونی که بخاطر این بی سروپا یک ماهه از من که مادرتم قهر کردی .

درو بستم و همونجا بهش تکیه دادم.منوچهر از پشت کانتر آشپزخونه توی سالن رو نگاه کرد. قوری دستشو روی‌کانتر قرار داد و از آشپزخونه بیرون اومد.

_ سلام مادر

مادر منوچهر، که تو مرز منفجر شدن بود .نفسهای عمیق پیاپی کشید و روی اولین مبل خودشوانداخت و ماسکشو که زیر چونش قرار داشت رو برداشت و‌روی میز عسلی کنار مبل گذاشت.

با دست یقه مانتوشو می کشید . انگار می خواست کمی نفس بگیره.

_ روت میشه به من نگاه کنی منوچهر!؟ یک ماهه بخاطر این از خدا بی خبر ، از من و پدرت کهخانوادتیم رو برگردوندی و دریغ از یه تلفن کردن و دریغ از یه سر زدن کوتاه ؛

منوچهر رو به من کرد و گفت؛

_ لطفا می ری توی اتاق.

این بارهم بی حرف، به سمت اتاقم می رفتم که صدای فریاد مادر منوچهر توی جام میخکوبم کرد؟

_ کجا میری  نمی خوای وایستی ببینی و لذت ببری که چطوری این یکی پسرمم ازم گرفتی؟

این بار منوچهر با فریاد گفت:

_ تمومش کن مادر. کتایون برو تو اتاق خواهش می کنم.

_ برای چی بره؟ بزار وایسته و‌کیف کنه از این پیروزی ای که نصیبش شده. یه زمان منصور حالاهم منوچهر . برای این چه فرقی داره؟!

تاب و‌توان این همه توهین و‌تحقیر رو نداشتم . فقط به حرمت منوچهر که توی نگاهش ،التماس رومی دیدم که چیزی نگم ،سکوت کردم. منوچهر کلافه دستی به موهاش کشید و‌به سمت کانتر رفت

مادر چی داری می گی؟

صدای بلند مادرش که بغض ساختگی هم توش قاطی شده بود ،بازهم چهارستون بدنمو لرزوند

_ چی می گم؟ واقعیتو! این زن جادوگره. با نازو عشوه منصورمو ازم گرفت ،حالا هم تورو.

با چشمای خشمگینش به من خیره شد.

_ لاقل می زاشتی کفن منصور خشک می شد بعد قلابتو می نداختی برای برادرش.

منوچهر در حالی که داشت از عصبانیت نفس نفس می زد به سمت من اومد و دست منو گرفت و‌بهسمت اتاق هل داد و جوری که مادرش متوجه نشه گفت:

_ چند ثانیه دیگه اینجا بمونی، هرچی که توهمات ذهن مریضشه رو ،به تو و این بچه منتقل میکنه.

وارد اتاق شدم. منوچهر درو محکم بست اما در بسته نشد و‌بعد از برخورد به چهارچوب دوباره بهعقب برگشت و نیمه باز موند. تنها نور روشن توی اتاق نوری بود که از بیرون به داخل می تابید. روی تخت خواب نشستم و سرمو توی دستام گرفتم . خدا میدونه چندبار به بخت بدم لعنتفرستادم. احساس درد شدیدی رو زیر دلم حس می کردم. حتما برای استرس بود. صدای حرف زدنهمزمان منوچهر و مادرش همهمه ی زیادی ایجاد کرده بود. هرکدومشون برای خودش حرف می زد؛بی اونکه به حرف طرف مقابلش گوش کنه.

توی همین همهمه صدای برخورد و‌شکسته شدن شی ای به دیوار آشپزخونه باعث شد تکونسختی بخورم.

سراسیمه از جا بلند شدم و‌به سمت در رفتم ،اما از اتاق خارج نشدم.  منوچهر قوری روی‌کانتر روبه سمت دیوار پرتاب کرده بود . تا جایی که تو مسیر دید من بود ،تکه های قوری با چایی خشکیکه درونش بود ،کف آشپزخونه پخش شده بود . مادر منوچهرم از این حرکت وحشت زده بهمنوچهر زل زده بود.

با صدای فریاد منوچهر چشمامو از شکسته های قوری برداشتمو به اون نگاه کردم.

_ نمی خوای تمومش کنی؟ نمی خوای تموم کنی اینزورگوییتو؟ دنبال چی می گردی؟ چی میخوای از جون زندگی من؟ چی می خوای از جون زندگی این زن بدبختی که عزادار شوهرشه. اونقدر دلت کوچیکه و‌سیاهه که جز خودت و خودخواهیات هیچ چیز برات مهم نیست. حتیتنهایی و بیچارگی کسی که پسرت عاشقش بود!

این بار صدای مادرش بلند شد.

_ مگه زمانی که داشت پسرمو ازم می گرفت فکر تنهایی و‌بیچارگی من بود؟ هشت سال حسرتپسرمو  و آخرشم داغشو به دلم گذاشت. الانم می خواد حسرت خوشبخت شدن تو رو، حسرتآرزوهایی که برات دارمو‌به دلم بزاره.

_ اون حسرت چیزی رو به دلت نزاشت. تو خودت حسرت همه چیزوبه دلت گذاشتی. حسرتخوشبختی منو ، خوشبختی ای که با تهدید و وعده و هزارتا چیز دیگه از من گرفتی. حسرت دیدنمنصورو خودت به دلت گذاشتی. وقتی با التماس ازت می خواست که بهش سر بزنی و‌نمیرفتی. وقتی با هزار  ذوق و‌شوق‌،میومدن دیدنت تحویلشون نمی گرفتی  و‌با تیکه و‌کنایه باجفتشون حرف می زدی. تهش چی شد؟! توی  آتیش این تنفری که خودت برای خودت ساختیسوختی.

_ من مادرم! ناراحت بودم برای اینکه به اونچیزی که آرزوم بود و  حقش بود نرسیدین. نه تو نهمنصور.

_ برای من که باید خوشحالم باشی. همونی شد که می خواستی. اما ناراحتیت برای اینه که  نتونستی جلوی خوشبختی منصورو بگیری، مثل من .

مادرش که انگار از شنیدن این حرفها حسابی عصبانی شده بود بلند شد.

_هیچ وقت نگرانی منو نمی فهمین. نه تو میفهمی،نه اون منصور فهمید. من مادرتون بودم. بدتونو نمی خواستم.

منوچهر طول اتاق رو می رفت و‌بر می‌گشت. چندبار این کارو انجام داد. آخر روبروی‌مادرشایستاد.

_ می دونی مشکل چیه؟ اینه که از نظر شما همه دارن اشتباه می‌کنن و‌غلط زندگی می کنن جزشما.

می دونی چرا وقتی منصور تو‌روت ایستاد و پاشو کرد تو یه کفش که این دخترو می خوام پشتشوایستادمو نزاشتم بهش زور بگی؟

چون نمی خواستم آیندش بشه مثل من . می دونی چرا یازده ساله خنده به لبام نیومده؟ چون توازم گرفتیشون . تو کاری با دلم کردی که هیچ کسی در حق دشمنشم نمی کرد.

با اینکه فهمیدمو به روت نیاوردیم تا حرمت مادریت نریزه و احترامت بمونه ،اما نه تنها پشیموننشدی که بدترم شدی؛فکر کردی مار درست اینه ،هرکاری کردی فراموش کنم.اما دیگه بسه .

_ تو داری تلافی یازده سال پیشو الان سر من در میاری؟

_ تلافی نیست. دارم یادت میارم .

جمله بعدی رو بلند تر گفت.

_ اصلا چرا نیارم؟ اینکه یازده سال پیش زدی، خراب کردی، شکوندی ،رفت پی کار خودش؟! تمومشد؟! فراموش شد؟ می‌دونی از وقتی فهمیدم با پسرت که می گفتی ،فقط خوشبختیش برات مهمه،چی کار کردی شرمم میومد بهت بگم مادر.

روی مبل نشست .

_  نمی خواستم به روت بیارم و چیزی بگم ، چون نه فایده داشت نه چیزی عوض میشد. اما وقتیدیدم، کسیو که منصور بخاطرش این همه سال دووم آورد و بخاطرش زنده موند ، که اگه این زننبود، منصور همون هشت سال پیش می رفت؛ تو با بی رحمی توی  این شهر بی صاحب ولکردیش به امون خدا و دلخوشیاشو گرفتی ،فهمیدم اشتباه کردم این همه سال طوری وانمود کردمکه اتفاقی نیفتاده.

«با آرساشاپ همراه باشید»

داشتم کلافه می شدم، از چی حرف می زدن ،چه اتفاقی تو گذشته افتاده بود که هنوز بعد این همهسال فراموش نشده بود .

منوچهر ادامه داد .

_الانم با  همه احترامی که براتون قائلم ، یکبار دیگه بخوای برای کتایون مزاحمت ایجاد کنی ، بههمون خدا قسم که من ..

حرفاش که به اینجا رسید سریع از اتاق بیرون اومدم و همونجا کنار در ،بین چهارچوب ایستادم. دلم نمی خواست بخاطر من با مادرش دشمن بشه و بی احترامی کنه. با اینکه دل خوشی ازمادرش نداشتم ،اما مادر بود و الان که قرار بود مادر بشم می تونستم درک کنم بی احترامی از بچهو‌ بی توجهی ازش چقدر می تونه سخت باشه.

_ منوچهر ، توروخدا ادامه نده. مادرته. من هیچیت نیستم. یه زمانی زن برادرت بودم ، الانم کهدیگه برادری نداری. لطفا ادامه نده

مادر منوچهر پوزخندی زد و‌پشت چشمی نازک کرد. انگار توی سینش جای قلب سنگ بود.

_ چرا برادری نداره؟ چون تو ازش گرفتی. می بینی منوچهر . من میگم این زنه جادوگره ناراحتمی شی. با این مظلوم بازیاش همه رو احمق فرض می کنه . مثلا می خوای بزرگیتو به رخمبکشی؟! از نظر من تو یه موجود پست و‌کوچیکی که آرزوهای بزرگشو با دست انداختن به این واون به دست میاره. منصور رفت ، تو هم کشتیش ؛اما مطمین باش من نمی زارم منوچهرمو ازمبگیری

یه قدم جلوتر اومدم و مستقیم توی چشماش زل زدم

_ مشکلتون با من چیه؟چرا سعی نکردین تو این سالها منو یکم دوست داشته باشین؟! تو همه اینسالها من دوستتون داشتم . این حرفا مظلوم نمایی نیست . شما برام قابل احترامین چون منصورازم همیشه می خواست هیچ وقت حرمتتونو‌نشکنم و‌منم تو این سالها به حرفش گوش دادم. حتیهمین الان که هر توهینی که دوست داشتین کردین و هر تهمتی که دلتون می خواست ، زدین ؛بازهم سکوت می کنم چون نمی خوام تن منصورو بلرزونم. که اگه بهش قولم نداده بودم باز اینکارو انجام نمی دادم.

دستاشو محکم به هم کوبید و کف زد.

_ حتما می خوای بهت جایزه هم بدم؟ خوب گوش کون ببین چی بهت می گم . گمشو از زندگی منو پسرم برو بیرون .این بار تورتو جای درستی پهن نکردی.

منوچهر که  ساکت بود از جا بلند شد و به سمت من اومد

_ من جای مادرم ازت معذرت می خوام.

این حرف منوچهر مثل بنزینی بود که آتش رو شعله ورتر‌ کر‌د

_ دستت درد نکنه ، آفرین آقا منوچهر . خوب حرمتمو زیر پاهات ، جلو چشم این مار خوش خط وخال له کردی.

بی حال شد و  روی‌مبل خودشو پرت کرد. منوچهر بی تفاوت ایستاده بود و‌نگاه می کرد بهآشپزخانه رفتم و‌با احتیاط ،از  روی شکسته های قوری رد شدم و‌لیوان از آب رو پر کردم

بیرون برگشتم . منوچهر همونجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. لیوان و به سمتش بردم.

_ یکم از این آب بخورین.

دستمو‌ پس زود ، جوری که روی زمین افتادم. منوچهر وحشت زده به سمتم اومد و‌دستمو گرفتو‌از زمین بلند کرد و روی مبل نشوند

_ خوبی؟ چیزیت نشد؟

با سر گفتم که خوبم . نمی دونم چطور تو اون بی حالی باز جون تازه ای گرفت و از جا پرید.

_ ببین چطوری جادوت کرده که مادرت جلوت پرپر بزنه هم ، عین خیالت نیست.اونوقت برای اینبال بال می زنی

منوچهر کلافه تر ازقبل گفت:

_ به این بی حالی و غش و‌ضعفای الکیتون عادت دارم. یکبار برای همیشه این حرفو می زنم و‌دیگهتکرارش نمی کنم.کتایون تا زمانی که نیاز باشه تو این خونه می مونه و از الان تا آخر عمرم براش،هرکاری میکنم و هیچ کس حق اعتراض نداره حتی اگه شما باشی ، حتی اگه پدر باشه.

الانم لطف کنید از اینجا برید و بیشتر از این باعث نشین بینمون حرمتا شکسته بشه.

وقتی داشت این حرفارو می زد به صورت مادرش خیره شده بود، توی تک تک  اجزای صورتشواکنش رو می دیدم، تنفرو خشمو می شد تو چشماش که مردمکش از شدت عصبانیت و استرسجمع شده بود، دید . کیف دستیشو از روی زمین کنار مبلی که روش نشسته بود برداشت.

_ یه پسرم مرد، توهم برام مردی. من دیگه بچه ای ندارم.

همینطور که آه و‌لعنت می کرد از آپارتمان خارج شد و‌درو‌پشت سرش کوبید.

ادامه دارد….

رمان آنلاین سایه روشن پارت۱۲

به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

_تو اتاق مهمون برات ملافه ی تمیز و‌حوله گذاشتم. صبح سوری خانم میاد کارارو انجام میده. اگه چیزی لازم داشتی، بگو تهیه می کنم.

_ می دونم  رفتن خونه پدرت زیاد خوشحالت نمی کنه. منصور یچیزایی گفته.

دسته کلیدی از جیبش بیرون درآورد . این کلیدای خونه و اینم سوییچ ماشین. میام بهت سر میزنم و‌هر کاریم داشتی بگو.

سوییچ و کلید رو روی کنسول کنار در گذاشت و خارج شد و درو بست . به تکون خوردن زنجیر  روی در خیره موندم.

تازه کبودی های روی بدنم و کوفتگی ها داشت خودشو نشون میداد.

بعد از یه حموم درست و حسابی آماده خواب شدم. روی تخت خواب گرم و‌نرم دراز کشیده بودم وبه آسمان ابری خیره شدم. ابرهای بزرگ و سیاه در حرکت بودند و خبر از یه بارون درست وحسابی می دادن. یاد چند شب قبل افتادم که منظره پشت شیشه مسافرخونه ،خونه های کلنگیو ساختمونای فرسوده بودندو خیابون  بزرگی که سرتاسرش از مغازه های بدون ویترین ودلگیر پر شده بود. بدون اینکه قشنگی آسمون دیده بشه ،اما اینجا داشتم آسمونو با همه وجود،تو بغلم حس می کردم. چشمام گرم خواب شدند.

فردا تو کارخانه سعی کردم به حرفها و نگاه های اطرافیانم اهمیتی ندم و خیلی عادی رفتار کنم. سخت بود، دردآور بود اما من آدم محکمی بودم و این چند روزم قوی تر شده بودم.

برای اتفاق دیروز جواب زیادی نداشتم تا به میران بدم. گفتم یه مشکل خانوادگی‌ بوده که خارجاز محیط شرکت و‌حتی پلاک ثبتیش اتفاق افتاده و نظم و آرامش  کسی بهم نخورده.

میران، خودشو‌ نگران حال و روزم نشون می داد، اما حرفاشو و‌نصیحتاش ذره ای برام اهمیتنداشت. چون وقتی قراره نصیحت بشی اون کسی که نصیحتت می کنه باید خیلی از نظرشخصیتی مورد اعتماد و قبولت باشه.

وقتی به خونه منوچهر برگشتم بوی قورمه سبزی از پشت در بسته هم به مشامم می رسید. بعداز مدتها دوباره داشتم زندگی می کردم. درو که باز کردم بوی دلچسب بیشتری تو بینیم پیچید. سوری خانم اونجا بود. از قبل می شناختمش. چندین بار برای کارای خونه به کمکم اومده بود.

_ سلام،

_ سریع ماسکشو از روی میز آشپزخونه برداشت و‌به صورتش زد.

_ سلام دخترم ، قربون قدوبالات بشم .خدابهت صبر بده . منصور خان که این دنیا تو‌بهشت ،توبود ،اون دنیا هم  جاش تو بهشت باشه مادر. آخرین غمت باشه.

_ ممنون سوری خانم. انشالله که غم نبینی.چه بویی راه انداختین

لیوانو از چایی قوری  روی کتری ،پر کرد.

دستاتو بشور و‌بیا یه چایی بخور خستگیت در بره.

به سمت دستشویی رفتم، ماسکو از روی صورتم برداشتم و ماسک نو به صورتم زدم .سوری خانممانتوشو از روی تکیه گاه صندلی برداشت و به تن کرد.

_  از وقتی کرونا اومده، کسی زنگ بزنه برای کار دل دل میکنم برم. اگه جایی هم  برم باید خیلیمطمین باشم به آدمش.

وقتی آقا منوچهر تلفن زد گفت بیام اینجا،

با سر قبول کردم، خدا خیرش بده تو این هفت ماهه یادش نرفته منو و با اینکه نمیام برای کار، اماماه به ماه برام یه مبلغی می ریزه. رفت و‌آمدم که نداره و خیالم راحته .

گفتن مهمون داره ، فکر نمی‌کردم مهمونش شما باشی. خدا میدونه منوچهر و‌منصور مثلپسرامم. خبر فوت منصور دلمو سوزوند. خدا عمر با عزت به خودت بده دخترم.

چشمام سیاهی رفت . سرمو آروم روی دستام گذاشتم و‌چند ثانیه صبر کردم .

_ خوبی مادر؟ رنگت پریده. بزار یه چیزی بدم بخوری ،شاید فشارت افتاده.

یکم خستم

در حالی که داشت دکمه های مانتوشو می بست با تعجبم نگاهم می‌کرد.

_ خانم جون، تو دلی داری؟

اولش منظورشو متوجه نشدم ، چند ثانیه مکث کردم که دوباره سوالشو تکرار کرد.

جواب مثبت دادن.لبخندشو نمی دیدم، اما چشماش می خندیدن . تو عرض چند لحظه کوتاهچشماش پر از اشک شد

_ خدایا حکمتتو شکر. یکیو می بری، جاش یکی دیگه میاری. چند وقتته؟

_ چهارماه تقریبا

_ پس نصف راهو رفتی . ایشالله قدمش خیر باشه. دیدم منوچهر خان خیلی تاکید داشت حواسمبهت باشه .

بعد از رفتن سوری خانم دست انداختمو ماسک توی صورتمو کندم . تحمل  تنگی نفس رو دیگهنداشتم. خدایا چی شد که اینهمه نعمتی رو که داده بودیو قدرشو ندونستیم؟ حالا یه بیماریناشناخته اومده بود تا یادمون بیاره چه چیزایی داشتیم که الان نداریم.

وقتی بدنمو روی تخت خواب انداختم ، دوباره درد کوفتگیامو حس کردم. آه خفه ای کشیدم .

ذهنم هزارجا ، رفت و برگشت.

«با آرساشاپ همراه باشید»


ترس از آینده حتی با وعده کمک منوچهرم لحظه ای رهام نمی کرد. فکر به دنیا اومدن موجودی ازخودم که من قرار بود براش زندگیشو و آیندشو بسازم. قرار بود براش دنیای قشنگی بسازم. امامگه میشد؟! چطور میشد دنیای قشنگی ترسیم کنی درحالی که قلموی آرزوهات شکسته؟ منچطوری می تونستم دنیای خوبی بسازم درحالی که از دنیای‌خودم جز آوار و خرابه چیز دیگه ایبرام نمونده بود. باز داشتم ناشکری می کردم.

دو شب پیش کجا بودم و الان کجا!؟

تو تخت غلطی زدم که صدای زنگ در آپارتمان بلند شد . منوچهر بود ، تلفنی خبر داده بود کهمیاد.

شمیم سرایدار اونجا خریدارو دم در، گذاشتو رفت. تا منوچهر دستاشو بشوره و بر گرده براشچایی ریختم،داشتم قوریو روی کتری می زاشتم گفتم:

_ منوچهر اینجا خونه خودته. برای اومدن تلفن نزن.

نیم نگاه معناداری به من کرد

_ هرچی که فکر می کردم تو خونه لازمت بشه رو خریدم . اگه چیزی کم داشتی بگو حتما

_به اندازه کافی به زحمت افتادی، چیزی لازم داشته باشم ،تهیه می کنم .

_ نمی خوام سر این چیزا بحث کنم که معذب بشی. هر طور راحتی .

_ اشتباه منظورمو متوجه نشو. فقط نمی تونم جبران کنم

لیوان چایی رو به سمت دهنش برد و جرعه ای نوشید، اما بخاطر داغیش دوباره اونو روی میزگذاشت.

_ زمین گرده، مطمین باش یه روزی کارم گیرت میفته.

قبول داشتم! این دنیا گرد بود و من مطمین بودم، هیچ کاری  بی نتیجه نمی مونه. مجازاتو‌پاداش کارهایی که می کنیم همینجا اتفاق میفته!

اما من چه گناهی مرتکب شده بودم که مجازاتم تنهایی و در به دری شده بود.

_ سپردم چندتا خونه رو هماهنگ کنن ، بریم برای بازدید.

_ من یه مقدار طلا و پس اندازم دارم. مبلغش کم نیست ، البته زیادم نیست.

اینبار همراه نوشیدن چاییش ،اخم غلیظی کرد و بعد از نوشیدن گفت..

_ می خوای دقیقا با حرفات چیو به من بفهمونی؟ من اگه نتونم بعد منصور ، مراقب زن و بچشباشم به چه دردی می خورم؟!

_ اما شما در برابر من هیچ وظیفه ای نداری؟

_در برابر تو شاید،در برابر منصور چی؟ کتایون خانم تو برام عزیزی و بعدشم بچه ای که قرارهبیاد.. لطفا سعی نکن با تعارف و این حرفا یادم بیاری که بعد خرابکاری ای که کردم ، هنوز اعتمادنداری.

شاید سکوت بهترین جواب بود توی اون لحظه.

بعد از خوردن چایی بلند شد و به گلدان کوچکی که کنار پنجره سالن قرار داشت کمی آب داد.

از همون گیاهی که منو منصور روز اول ازدواجمون توی گلدان کاشتیم. گلدانی که به اندازه هشتسال خاطره بود. یاد خاطره همون روز افتادمو و چشمام تر شد اما جلوی خودمو گرفتم. اینبغض که از نگاه منوچهر دور نموند باعث شد تا بدون اینکه سوالی بپرسه، خودم جوابشو بدم،

_ روز اول ازدواجمون با منصور یه گلدون از همین گلدون کاشتین.  حسابی بهش می رسیدیم وگلدونشو چندباری ،عوض کردیم. یاد اون افتادم. اونم قاطی تموم خاطراتم موند تو اون خونه.

اینبار او سکوت کرد و حرفی نزد. به سمت در رفت و‌کاپشنشو  که جلوی در روی چوب لباسیآویزون کرده بود تنش کرد.

_من میرم

_صبر کن سوییچاتو بدم ،

_لازمش ندارم

همینطوری که داشتم داخل کیفمو می گشتم ادامه دادم

_ جایی نمی رم که لازمم بشه.

سوییچارو پیدا کردم و به سمتش گرفتم و با نگاهم ازش خواستم حرفمو گوش بده.

با مکث سوییچ رو گرفت و قبل از رفتن گفت:

_ اما این دلیل نمیشه وقتی تو اینجایی بدون  خبر دادن بیام. تا وقتی اینجایی،اینجا خونه تو ِ. خدافظ.

خداحافظی رو فقط لب زدم . نمی دونم اصلا شنید یا نه اما رفت.

روزهای پاییزی سرد و دلگیر تر از همیشه بود. هوای دونفره پاییز حکم سلول انفرادی رو برامداشت که قرار نبود هیچ وقت از بند اسارت این زندگی خارج بشم .

گفته بودند با سردی هوا امکان شیوع بیشتر بیماری هم هست و این استرسم رو بیشتر می کرد.

«با آرساشاپ همراه باشید»

چند روزی میشد، خونه منوچهر بودم . گهگاهی با تلفن های مادرم غافلگیر می شدم، وقتیخیالش از بابت من راحت شده بود، پیگیریاشم کمتر شد. خبر بارداریمو ندادم چون می دونستمجای اینکه کمکم کنه مدام تو دلمو خالی می کنه. چند مورد برای خونه هم دیدم اما یا اجاره هایبالایی داشتن و یا امکانات کافی رو برای اینکه اینهمه بابتش اجاره بدم رو نداشتن.

تنها بودم مثل همیشه،منوچهر گاهی وقتا بعد کار یه سری به من میزد و گاهی وقتاهم نه. ازاینکه من خونش بودم و اون مجبور بود خونه پدرش سر کنه عذاب وجدان داشتم. می دونستمسروکله زدن با  مادرش کار راحتی نیست ، مخصوصا که نیش کلامش تا مغز استخون آدمو میسوزوند. منوچهر داشت فراتر از چیزی که فکرشو می کردم در حقم خوبی می کرد. اونقدر که یادم  رفته بود که منو ،تو امیدواری نگه داشت. البته که اونموقع هم ازش انتظاری نداشتم .

با لیوان شیرو عسل گرم کنار پنجره روی صندلی نشسته بودم و به رقص درختا تو دست بادپاییزی نگاه می کردم.نمی دونم چند ساعتی بود همونجا نشسته بودم که صدای تلفن خونه بلندشد. به سمت تلفن رفتم . شماره خونه مادر منصور بود. جواب ندادم. به سمت اتاقم می رفتم که گرفت روی پیغامگیر و‌صدای مادر منوچهر تو فضای ساکت اونجا طنین انداز شد

_ منوچهر، مادر خونه ای؟

گوشیتم که جواب نمیدی. داری اشتباه می کنی و‌بیهوده از دستم دلخوری . الان می دونی چندوقته نیومدی، یسر بزنی؟ من مقصرم،اما پدرت چه گناهی کرده؟ بیا این پیرمردو‌ببین. ما که جز توکسی رو نداریم.

گوشی قطع شد و صدای بوق اشغال و بعد هم سکوت.

منوچهر می گفت شبا میره خونه پدرش؛اما مادرش چیز دیگه ای می گفت. از کدوم تقصیر حرفمی زد؟ چرا مقصر بود؟

خیلی دوست دلشتم با منوچهر حرف بزنم.

شمازشو گرفتم اما خاموش بود. روی کاناپه دراز کشیدم و به منوچهر پیام دادم. می دونستم بهمحض خوندن پیامم حتما تماس می گیره.

سلام منوچهر تماس گرفتم خاموش‌بو‌دی. همه چیز خوبه؟

نیم ساعتی طول کشید تا منوچهر تماس گرفتم. صداش نگران بود.

_ من حموم بودم ،گوشیم خاموش شده بود. تا روشن کردم پیامتو دیدم. نگرانت شدم.

_ من خوبم فقط خواستم حالتو بپرسم.

_مامان پیشمه زیاد نمی تونم صحبت کنم. فردا صحبت می کنیم. مواظب خودت باش

منوچهر داشت دروغ می گفت  که شبا میره خونه پدرش.

باید زودتر خونه پیدا می کردمو و میرفتم و اینقدر مزاحم زندگیش نمی شدم. اینکه شبا اونجانمی رفت ذهنمو درگیر کرده بود، اما بیشتر ذهنم درگیر حرفی بود که مادرش زده بود. یعنی چهاتفاقی افتاده بود.که خودشو مقصر می دونست!؟ شاید موضوع حمایتش از منو متوجه شدهبود؟!

چقدر سوال بی جواب تو ذهنم تلنبار شده بود.

درگیری ذهن پر از آشوبم به چشمامم کشیده شد و نذاشت لحظه ای روی هم بزارمشون . تا خودصبح بیدار بودمو فکر می کردم. توی محل کارمم انسجام فکری نداشتم دوست داشتم سریعترساعت کاریم تموم شه. با پیام منوچهر که گفته بود بعد کار میاد دنبالم که بریم چندجا  رو ببینیم  ، فکر کردم زمان مناسبیه برای صحبت کردن.

بالاخره کارم تموم شد ، منوچهر جلوی در منتظرم بود.

نگاهش فرق داشت، خسته بود. می شد اینو تو نگاهش دید.

سوار ماشین شدم و‌ بعد از سلام و احوالپرسی بی مکالمه تا جایی که باید می رفتیم، رسیدیم.

محله ای نزدیک محله خود منوچهر با فاصله دوتا خیابون.

_ اینجا اجارش خیلی بالاست. نمی تونم از پسش بر بیام

_ جاش خوبه خونشم خوبه . حلش می کنیم.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم.

«باآرساشاپ همراه باشید»

ادامه دارد……