Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۲

به قلم نگاه خانی

****

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.

یاد روزای اول بیماری خودم افتادم. بدترین و سخت ترین لحظاتی که توعمرم تجربه کرده بودم. تب و تنگی نفسی که توی حجم بزرگی از ترسبودند.

منصورمنصور بخاطر خدا تحمل کن.

شنیده بودم این بیماری برای افرادی که مشکل بیماری زمینه ای دارن خیلیخطرناکه. منی که چهارستون بدنم سالم بود و اهل ورزش و تغذیه سالمبودم رو تا خود مرگ برد. منصور که بیماری زمینه ایم داشت.

حال بد خودم یادم رفته بود و برای خوب شدن حال منصور دست به دامنخدایی شدم که همیشه کمکم می کرد.

بی خبری از حالش داشت مثل مته مغزمو سوراخ می کرد و قلبم به درداومده بود.

اما بخاطر منصورم که شده باید قوی می موندم تا بتونم از این خراب شدهبرم بیرون.

تا صبح خوابای عجیبی دیدم . اینکه جواب تستم مثبته و مجبورم بمونم. خواب منصورم می دیدم اما تا بهش نزدیک میشدم ازم دور میشد.

صدای پرستارا و دکتر بالای سرم نشونی از صبح می داد. چشمامو آرومباز کردم .دکتر داشت توی پروندم چیزایی رو می دید و دستورات لازمو بهرزیدنتای همراهش می داد

_ چه عجب بیدار شدی شما

_سلام دکتر

_ سلام مریض خوش شانس ما

این یعنی تست دیروز منفی بوده و من دیگه به ویروس مبتلا نیستم.

از سر خوشی خندیدم اما تا یاد منصور افتادم دوباره غم تو تک تکسلولای صورتم نشست و به سختی اشکامو مهار کردم.

_ این چه حالیه؟ جواب تستت منفیه

اما نمی دونست این نگرانی و اضطراب بخاطر بی خبری از منصوره

_ نگران شوهرمم تو همین بیمارستانه. شما می شناسیدش آره؟

هم همه ای بینشون در گرفت. دکتر پرونده رو دست پرستار داد.تا قبلترخیصش اون دارو تزریق بشه بعد یک ساعت اگه حالش خ‌وب بود نامهترخیصشو بیارین برای امضا.

جز همون پرستار ، بقیه خارج شدن و پرستار کمکم کرد تا بشینم

_ صبحونت تموم شد میام برای تزریق

_ اشتها ندارم. الان انجام بده

_ نمیشه ، باید یچیزی بخوری

بی اشتها خودمو به سمت میز پایین تخت کشوندم و یه لقمه خوردم ، همهچیز مزه آب می داد و حتی شاید بی مزه تر.

دو ساعت بعد از تزریق پرستار اومد

_ مرخصی، کسیو نداری کارای ترخیصتو انجام بده؟

_ شوهرمو ندیدی

_ نه کسی نیومده

_ تو همین بیمارستانه. منصور امینی؟

چند ثانیه به فکر فرو رفت.

_ تو این بخش نیست اما حالش خوبه

نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی شماره کامرانو گرفتم. سر بوق اولجواب داد

_ سلام کتی خانم. حالت چطوره؟

_ کامران کجایی؟

_ چیزی شده؟

_ مرخصم ، اما کسی نیست کارای ترخیصمو انجام بده. می تونی بیای؟

_ کتی الان گرفتارم. بزار به مامان بگم بیاد

با دلخوری از اینکه می دونستم میتونه بیاد اما بهونه میاره گفتم

_ مامانو با این سن و سال نکشون بیمارستان. خودم یکاریش می کنم

داشت حرف می زد که قطع کردم. داشتم فکر می کردم به کی می تونم بگم تابیاد که در اتاقم با ضربه ای باز شد و یکی از خدمه وارد شد

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ پاشو کمکت کنم جمع کنی بری.

_ اما هنوز کارای ترخیصم مونده

_ کارات انجام شده

_ چطوری؟

_ یه آقایی کاراتو پیگیری کرده، الانم اون فرستادم .

_ شوهرم بود؟

داشت لوازم یخچالو تو ساک خالی می کرد

_ فکر کنم گفت برادر شوهرته

تنها کسی که تو خانواده منصور یکم هوامو داشت، منوچهر بود

_ یخچالو خالی نکن نمی برم

فقط لباسامو جمع کنیم

هرچیزی که از یخچال ، داخل ساک ریخته بودو بیرون آورد و همونجا روییخچال گذاشت. کمکم کرد جمع و جور کنم و بالاخره بعد از چند روز سختاز این اتاق لعنتی بیرون اومدم.

پرسون پرسون منصورو پیدا کردم و فهمیدم کدوم بخش بستریه.

نزدیک ورودی بخش بودم که منوچهر جلوم ظاهر شد

_ خداروشکر بهتری و رو‌‌پایی

_ منصور کجاست منوچهر؟ از دیشب مردمو زنده شدم

پفی کرد و گفت

_ کتایون حالش خوب نیست الان. ۸۰ درصد ریش درگیره.

بهت زده نگاش کردم.

_دیشب داشتیم از دستش می دادیم

_اما پرستار گفت حالش خوبه

_ ممکنه مجبور شن ببرنش تو کما

ساک توی دستم افتاد و خودمم کم مونده بود نقش زمین شم که منوچهرزیر بغلمو گرفت.

_ خوبی؟ برو خونه.

_ منصورو ول کنمو برم؟ نمی تونم

_ کتایون ، الانم به زور و التماس و زیرمیزی به نگهبانا اینجام. ملاقاتممنوعه . برو خونه تند تند خبر می دم.

می دونستم موندم با اصرار و التماسم ممکن نیست .با بغض ازش جداشدم. دم آسانسور بودم که منوچهر خودشو به من رسوند.

_ کتایون. داشت یادم می رفت

دستشو تو جیب کتی که تنش بود کرد و سوییچ ماشین منصورو داد دستم

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ از در اصلی که خارج شدی اونسمت خیابون. دوسه قدم بالاتر از دکه گلفروشی پارکه.

سوییچو گرفتمو‌و با هر زحمتی که بود تو ترافیک ظهر خیابونا خودمورسوندم خونه.

چشمم به شلوارک مچاله شده منصور  کنار مبل افتادو لیوان قهوش کهنصفشم نخورده بود و قهوه توش کاملا خشک شده بود.  زدم زیر گریه

دنیام اندازه تموم دلهره های توی عالم دلهره داشت. نفسایی که به سختیمی کشیدم دوست داشتم فدای لحظه لحظه منصور بشه.

عکس بزرگ روی دیوار که تو شب عروسی گرفته بودیم مدام منصورو جلوچشمام میاورد. شک داشتم که کار درستی بود، اومدن به خونه؟

کاش منوچهر جواب تلفنمامو می‌داد تا کمتر نگرانش باشم. اما حتی اگهمی گفتن الان سر حاله و خوب شده، بازم نگران بودن. تا اینجا کنار خودمنمی دیدمش نگران بودم.

اونقدر ثانیه ها رو شمرده بودم که اگه زل نمی زدم به ساعت، انگار گم شدهبودم. چشم از اون عقربه های مسخره که ثانیه تنهایی و دوری از منصوروبه رخم می کشیدند، بر نمیداشتم.

چه بی هدف به آینده نا معلوم دلمو خوش کرده بودم .

اینبار صدای زنگ تلفن خونه منو از رویا پردازی جدا کرد . شماره به چشممآشنا بود اما نمی دونستم کیه

_ بله

_ خانم محتشم ، عزیزی هستم

عزیزی، مدیربخش انسانی شرکتی بود که توش کار می کردم. نزدیک۱۲سال بود تو اون شرکت بودم. مدیر بخش اداری و داخلی دفتر مدیر عامل. شرکتی که۸ سال پیش برای اولین بار. منصورو اونجا دیدم. وقتی برایمصاحبه به اونجا اومده بود. درسته تو اونجا مشغول به کارنشد، اما تواون چندباری که به شرکت اومده بود، باب آشنایی ما فراهم شد .

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ بله آقای عزیزی

_ حالتون بهتر انشالله

_ بله امروز مرخص شدم

_ خب خداروشکر، به سلامتی، پس انشالله از فردا تشریف میارین؟

زیر لب زمزمه وار جملشو تکرار کردم.

_ فردا تشریف میارم؟ ! آقای عزیزی من امروز مرخص شدم. شوهرم بستریبیمارستان. چطوری بیام؟

_ خانم محتشم ، الان نزدیک۲ هفته ، حتی بیشترم هست شما سرکارنیومدین. اوضاع و احوال شرکت ریخته به هم. آقای میران خیلی تحتفشار قرارم دادن، که اگه شما تشریف نیاوردین، یه نیروی جدید بیارم

_ آقای عزیزی، یعنی چی؟ بعد۱۲ سال این امنیت شغلی ای هست که برامایجاد کردین؟ من بیمارستان بستری بودم تا همین امروز ، تفریح نرفتم کهتهدید به اخراجم می کنید

_ من همه اینها رو می دونم، اما منم باید پاسخگو باشم. بهرحال سعیکنید تشریف بیارید.بیشتر از این نمی تونم واقعا حمایت کنم شما رو.

اونقدر افکارم پریشون شد که یادم نمیاد خداحافظی کردم یا نه. اما گوشیتو دستم بود که صدای بوقش تو گوشم پیچید.

صدای موبایلم که بلند شد داشتم، لباسا رو توی ماشین لباسشویی میریختم، اونا رو همونجا ول کردم و سمت گوشی دویدم. منوچهر بود. هولجواب دادم

_ سلام

صداش ناراحت بود ، خیلی ناراحت. بند دلم پاره شد.

_ منصور چیزیش شده

_ داریم از دستش می دیم.رفته تو کما

ادامه دارد….

«با آرساشاپ همراه باشید»

به قلم نگاه خانی