Skip to main content

جدید ترین بخش های ما د

دریافت اینترنتی کدپستی با وارد کردن آدرس محل سکونت

با استفاده از این سرویس شرکت ملی پست و در چهار گام می توانید کدپستی 10 رقمی محل مورد نظر خود را بیابید. برای دریافت کدپستی صحیح می بایست اطلاعات درخواستی را به صورت کامل و نام معابر را مطابق با نام گذاری شهری وارد کنید.برای دریافت اینجا کلیک کنید.

آموزش استعلام ، جستجو و دریافت کد پستی از روی آدرس و نقشه - انزل وب

مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.
مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.

سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.

شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.

بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.

سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.

سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند… … سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.

شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.

سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد… … سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.

مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.

شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.

این پست به ملخ داده شد.

اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.

ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند…

محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.

با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.

بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است.
و باید تعدیل نیرو صورت گیردپس بنابر این شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند

زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.

دکتر منجمی

Chemtrails یک اصطلاح جدید از دو کلمه کیمیکال + تریل هست، به معنی مسیر شیمیایی! Chemtrails یعنی مسیر گازهای سمی شیمیایی. contrails با Chemtrails متفاوت است. اینها ائروسلهای مهندسی شده توسط  ژئوساختار هستند که حاوی مواد شیمیایی سمی هستند.

رگه‌های سفید غالبا در آسمان در حالیکه هواپیماها به این سو و آن سو پرواز می‌کنند، متقاطع می‌شوند. Chemtrails در اواخر دهه 1990 در آمریکای شمالی ظاهر شد. و اکنون می‌توانید آنهارا در سرار جهان مشاهده کنید. کمتریل گازهای سمی هستند که با هواپیما در آسمان پخش میکنند

کمتریل‌ها حاوی ترکیبی بد از انگل‌ها، عوامل بیماری‌زا، فلزات سنگین سمی از جمله باریم و آلومینیوم و بدترین ذرات با فناوری نانو مهندسی شده‌ای هستند که در آزمایشگاه طراحی شده‌اند تا خود را در داخل بدن ما به‌صورت نانوماشین‌هایی جمع کنند که ریزتراشه می‌نامند و ما را از درون بیمار میکنند، مگر اینکه برای حذف ذرات پاکسازی کنیم تا از تجمع آنها در بدنمان جلوگیری کنیم.

هدف از انتشار گاز کمتریل

هدف از انتشار گاز کمتریل و سایر گازها برای گرفتار کردن مردم دنیا با انواع بیماری‌های سرطانی و کم کردن سطح IQ و نیاز همیشگی مردم به دارو هست، جدیدا برای ایجاد مشکلات تنفسی و شبیه سازی علائم کرونا هم از کمتریل استفاده میکنند

مردمی که بیمار، گرفتار دوا و درمان، نیازمند به انواع انسولین، اسپری آسم، اکسیژن و شیمی درمانی باشند، هیچوقت فرصت فکر کردن و متحد شدن علیه قدرت‌های شیطانی را نخواهند داشت!

آیا میدانسیتد که هواپیماها هر روز چندین تن فلزات سنگین را در آسمان می‌پاشند؟! اگر میخواهیم زمین خود را نجات دهیم باید سم‌پاشی را متوقف کنیم!

در ادامه مطلب، شما خواهید آموخت که کمتریل یا به انگلیسی Chemtrails چیست و چرا آنها تهدیدی برای سلامتی ما هستند و چه کسانی پشت آنهاست و دستور کار پنهان آنها چیست، ودر آخر خواهید فهمید که چگونه می‌توانیم از آن در امان بمانیم.

مسیر های موجود در آسمان چیست؟

مسیر های موجود در آسمان چیست؟

اگر به آسمان نگاه کنید، ممکن است مسیرهایی را ببینید که هواپیماها پست سر گذاشته‌اند، ما آنها را مسیرهای تراکم یا کنترلیز می‌نامیم.

موتورهای جت در هوای سرد هوای گرم و مرطوب را بیرون می‌زنند، این فرآیند باعث تراکم و به یخ متبلور می‌شود. بلورهای یخ ابرهایی هستند که در پشت موتور تشکیل می‌شوند.

معمولا ابرها ظرف چند ثانیه از بین می‌روند اما اخیرا این مسیرها بسیار طولانی تر از قبل در آسمان شروع به حرکت کرده‌اند. آنها می‌توانند ساعت‌ها در آسمان بمانند و مه ایجاد کنند که جلوی خورشید را می‌گیرد.

توربوجت‌ها و توربوفن‌های دور کم تنها موتورهایی هستند که می‌توانند خطوط ضد خط تولید کنند. اما امروزه اکثر جت‌های تجاری یا هواپیماهای نظامی دیگر از آنها استفاده نمی‌کنند.

در عوض آنها را توربوفن‌های با دور بالا و کارآمدتر جایگزین کردند. توربوفن‌های با دور بالا تقریبا قادر به تولید مسیرهای تراکم نیستند! بنابراین اگر آنها نمی‌توانند ان خطوط را ایجاد کنند، چرا اینقدر خطوط در آسمان میبینیم؟! این مسیر ها ضد خط نیستند بلکه مولد شیمی درمانی هستند!

Chemtrails هیچ ربطی به فرآیند احتراق موتور جت ندارد. نمونه‌های آب مناطق تحت تاثیر Chemtrails حاوی سطوح هشدار دهنده فلزات سنگن است. فلزات خطرناکی نظیر آلومینیوم، استرانسیوم، باریم و توریم

مرگ پرندگان

آیا متوجه شده‌اید چقدر پرنده می‌میرد؟! چقدر در ایران خودمان پرنده مرد؟ چرا کسی به شما نگفته دلیل این همه مرگ پرندگان از این گازهای سمی هست؟ آیا می‌دانید خیلی از پرندگان از عصبانیت سرشان را داخل آب می‌کردند تا بمیرند؟!

نمونه‌ای از خبر مرگ پرندگان، حیوانات، آسیب به محیط زیست که بیخیال از آن عبور می‌کنید!

نمونه‌هایی از خبر مرگ پرندگان

کافیه یک نگاه به خبرها بیاندازید، بیش از بیست سال هست این خبرها تکرار می‌شوند ولی مطالبه‌گری نیست! حالا میفهمید این همه سرطان معده، روده، سینه، حلق، گلو، ریه و سکته‌ها از کجا میان؟

عوارض جانبی مخرب کمتریل

کمتریل یک حکم مرگ برای محیط زیست است. آنها مردم، رودخانه‌ها، دریاچه‌ها، دریاها، زمین‌ها، گیاهان و جنگل‌ها را آلوده می‌کنند، این مواد شیمیایی بارندگی را کاهش می‌دهد، گرما را به دام می‌اندازند و رطوبت را افزایش می‌دهند

افرادی که تحت حملات کمتریل هستند بیماری تنفسی و آنفولانزا، گیجی روانی و افسردگی را گزارش می‌دهند. همچنین باریم ماهیچه‌ها از جمله ماهیچه‌های قلب و سیستم ایمنی را تضعیف می‌کنند (کرونا؟!)

توریم عامل شناخته شده سرطان و سرطان خون است. آلومینیوم می‌تواند باعث بیماری آلزایمر و آسیب به سیستم ایمنی بدن شود و با یک سرما خوردگی ساده فکر کنید کرونا کرفتید! چون سیستم ایمنی‌ات ضعیف هست کارتون به بیمارستان کشیده میشه

با داروهایی که خودشان گفتند آزمایشی بوده و باعث مرگ خیلی‌ها بوده، آمار مرگ کرونا را بالا نگه داشتند! متوجه میشید چه راحت هم ازتون پول در میارن برای درمان بیماری که خودشون باعثـش هستند و هم ملت را به جان هم انداختند که چرا یکسری واکسن نمیزنند؟! واقعا نباید تاسف بخورید؟! دلایلی که چرا واکسن نمی‌زنیم

نانوذرات حاصل از Chemtrails عامل اصلی بیماری مورژنز هستند. Morgellons شامل فیبرهای رنگی است که در داخل بدن رشد می‌کنند. این یک سیستم سلاح های بیولوژیکی و جوی دولتی بسیار پیشرفته است که علیه عموم مردم استفاده می شود هیچ کس را نمی توان از مسمومیت کمتریل و عفونت هاش حذف کرد.

چه کسی کمتریل را در آسمان پخش می‌کند؟

چه کسی کمتریل را در آسمان پخش می‌کند؟

آژانس‌های دولتی به طور کامل وجود Chemtrails را رد می‌کنند. اگر کمتریل را در گوگل سرچ کنید، سایت‌های زیادی را پیدا خواهید کرد که به شما می‌گویند چیزی غیر از مانع نیستند!

اما در یک مقاله، ایالات متحده به وجود کمتریل اعتراف می‌کند! برای دیدن مقاله اینجا کلیک کنید و برای دیدن مقاله چندین اختراع مربوط به کمتریل ومهندسی زمین اینجا کلیک کنید!

البته دولت ها همیشه توسط رسانه‌های فاسد وجود کمتریل و گازهای سمی را رد می‌کنند، البته که رد می‌کنند! چطوری بیان بگویند بله قاتل شما ما هستیم! با منطق جور در نمیاد! حالا تاسف من از عده‌ای هست که میگن ببینید فلان رسانه هم گفته دروغه! بله دیگه عده‌ای مشکلشون همین هست! تنها به گوگل بسنده می‌کنند، تمام دانش و آگاهی آنها همین قدر هست!

حکومت آمریکا حتی مقاله دانشمندان معروف که علیه کمتریل بود را پاک کردند! نیروهای اطلاعاتی دولت‌ها و رسانه‌های فاسد برای کنار گذاشتن اخبار کمتریل Chemtrails باهم متحد هستند. کسانی که می‌خواهند درباره کمتریل و حقه گرمایش زمین صحبت کنند، خفه و سانسور می‌شوند!

آنها مقاله j. Marvin Herndon در International Journal of Environmental research را پس گرفتند. او در مورد کمتریل و گازهای سمی تحقیق کرد و نتیجه گرفت که آنها حاوی “خاکستر بادی ذغال سنک” هستند. برای دیدن مقاله ایشان کلیک کنید

کلیک کنید

روتشیلد، راکفلرز و … آن را کنترل می‌کنند. بانک‌های مرکزی کارتل‌های بانکی هستند که دولت‌های جهان را کنترل می‌کنند. این خانواده‌های نخبه از این طرح برای نجات خود با هزینه ما استفاده می‌کنند!

تحت این سیستم، ما برده بدهکاران طبقه حاکم از نخبگان مالی می‌شویم. آنها تصمیم میگیرند که آیا مردم غذا بخورند، چه کسی میلیاردر بشود و چه کسی در ایران با درآمد کمتر از 3 دلار در روز زندگی کند!! تمام دولت‌ها دست نشانده اینها هستند! اگر مطیع نباشند میکشنشون! باور نمی‌کنید؟ کمی عقب برگردید و تاریخ ایران را مرور کنید…

کسی که پول را کنترل می‌کند، جهان را کنترل می‌کند. و تعداد کمی از آنها پول را کنترل می‌کنند. بانک‌داران نخبه، دنیا را فریب دادند تا به آنها اجازه ایجاد پول بدهند. آنها در حال حاضر ثروت زیادی دارند، بنابراین هدف نهایی‌شان چیست؟! دستور کار محرمانه نخبگان بانکی چیزی کمتر از سلطه جهانی نیست.

آنچه آنها می‌خواهند ایجاد کنند “نظم نوین جهانی” است

نخبگان می‌خواهند نظم نوین جهانی ایجاد کنند، این دنیایی است که در آن عده‌ای از نخبگان ایلیت‌ها در اقلیت تمام قدرت را دارند و همه قوانین را وضع می‌کنند. بنباراین آنها برای حکومت بر جهان به چه چیز دیگری نیاز دارند؟

آنها باید پول را که قبلا در کنترل داشتند، کاملا در اختیار داشته باشند (ارز دیجیتال!). آنها با کنترل پول، قدرت تامین انرژی ما را به دست آورده‌اند.

آنها همچنین موفق به ربودن سیستم پزشکی ما شده‌اند. آخرین چیزی که آنها باید کنترل کنند کشاورزی بزرگ و تجارت جهانی است. بنابراین، این من را به نوشتن این مقاله کمتریل و افشا کردن هدف این برنامه، سوق داد

کلیک کنید

قبل از آن، آنها می‌توانند از دانه‌ها به صورت رایگان استفاده کنند. اول بهشون دانه رایگان می‌دهند، اما دیگر در آن زمین نمی‌توانند غیر از دانه‌ای GMO از چیزی استفاده کنند! بعد فصل دیگر دوباره باید دانه خریداری کنند! کشاورز را معتاد و نیازمند شرکت‌های خودشان می‌کنند!

اگر ما اجازه دهیم این کار ادامه پیدا کند، در نهایت مجبور به استفاده و خوردن این محصولات با ویتامن کم ک باعث ایجاد سرطان می‌شوند، می‌شویم. چقدر از کشاورزان ایرانی در اخبار می‌بینیم گریه‌کنان از ورشکست شدن سخن می‌گویند؟! یا کشاورزان اصفهانی، ایلام، کردستان، لرستان از بی آبی شاکی هستند؟

این لینک مراجعه کنید

ایشان می‌گوید: از آنجایی که می‌توان مدارک و جزئیات محکمی را جمع‌آوری کرد، به‌ویژه در مورد بیولوژیک‌ها، ممکن است بتوان اطلاعاتی را در اختیار کارکنان باوجدان و شبکه پدافندی قرار دهیم که تشویق به عدم مشارکت شوند، زیرا تا حد زیادی این آلوده کردن انسان‌ها به همکاری و ناآگاهی کارکنان وابسته است. پیمانکاران اصلی وزارت دفاع ایران حتی حقیقت را نمیدانند!

یک آزمایش تشخیصی ساده برای عفونت (نانو فناوری بیولوژیک) وجود دارد که می‌توان آن را با قیمت حدود 10 دلار انجام داد! با استفاده از یک دهانشویه ساده با شراب قرمز، می‌توانید نانوالیاف پیچیده از لثه‌های خود را بیرون کنید که به نظر می‌رسد به شکل قارچی حاوی ساختار پیچیده داخلی رشته‌ای زیر میکرونی هستند. همه افراد تا به امروز که آزمایش شده‌اند، در این آزمایش مثبت شده‌اند!

داده‌های اولیه نشان‌دهنده هویت فرم قارچی با شباهت به فوزاریوم سولانی و «کلادDRIP» و همچنین ارتباط احتمالی با مایکوپلاسم تسلیح‌شده و نانوتکنولوژی اکسید آلومینیوم آنودایز (AAO) است. داده‌های بیشتر نشان می‌دهد که عفونت کمتریل از تریپانوزومیازیس و پروتوکوز با ویژگی‌های مصنوعی تقلید می‌کند.

برای آزمایش، دندان های خود را به خوبی مسواک بزنید. با آب بشویید. سپس دهان خود را به مدت 5 دقیقه با 1 قاشق چایخوری پراکسید و 2 قاشق چایخوری شراب قرمز محکم بشویید. شراب را تو ایران هم میتونید پیدا کنید، لطفا نگین از کجا شراب بخرم!

مسمومیت با کمتریل

Chemtrail ها حاوی سطوح بالایی از باریم و آلومینیوم هستند… در میان سایر فلزات و سم‌های خطرناک که شما تنفس می‌کنید

هنگامی که آلومینیوم از مکان های ذخیره شده خود در بدن شما میخواهند خارج شوند، می تواند به عنوان یک محرک عمل کند. به عنوان مثال تمایل به تحریک انتهای عصبی دارد که می تواند عضلات را تحریک کند. بنابراین، زمانی که فردی در حال سم زدایی آلومینیوم است، ممکن است ناراحتی ایجاد شود. و از آنجایی که کلیه ها اندام هایی هستند که این سم زدایی را انجام می دهند، ممکن است درد در پشت و روی کلیه‌ها نیز وجود داشته باشد.

از آنجایی که آلومینیوم تمایل دارد خود را در مغز متمرکز کند، فرآیند سم زدایی می تواند با سردرگمی ذهنی همراه باشد. همچنین می تواند علائمی شبیه آنفولانزا همراه با تب، لرز و ترشحات مخاطی ایجاد کند. سم زدایی مسیر خود را طی می کند و علائم از بین خواهند رفت. از آنجایی که هر گونه ترشح از بینی سمی خواهد بود، به جای قورت دادن، آن را تف کنید.

علائم مسمومیت با باریم

زمانی که باریم در بدن انباشته می شود، معمولاً بر عملکرد سیستم عصبی تأثیر می گذارد. مسمومیت با باریم علائمی شبیه آنفولانزا را نشان می دهد، به همین دلیل است که تشخیص اشتباه آنفولانزا عجیب نیست. علائم شایع مسمومیت با باریم عبارتند از:

1. ضعف عضلانی و لرزش
2. مشکل در تنفس
3. تحریکات معده همراه با اسهال
4. اضطراب
5. بی نظمی های قلبی مانند فشار خون بالا و ضربان سریع قلب
6. فلج

پاکسازی بدن از کمتریل

همه ما برای سم زدایی از این مواد باید یک فرآیند پاکسازی گیاهی را شروع کنیم و در این پژوهش اطلاعات کاملی در مورد نحوه محافظت از خود خواهید یافت. من قبلاً این روند را شروع کرده‌ام و قویاً از همه شما می‌خواهم که به همه کسانی که می‌شناسید هشدار دهید که از این روش پیروی کنند، مگر اینکه برایتان مهم نباشد که در یک جامعه روانی فریب خورده زندگی کنید که در آن همه به طور کامل توسط کنترل الکترونیکی ذهن کنترل می‌شوند. در این حالت دیگر به هیچ وجه حریم خصوصی وجود نخواهد داشت و شما امنیت نخواهید داشت!

برای اینکه نانوذرات موجود در کمتریل‌ها نتوانند در بدن جمع شوند به طوری که نتوانند از داخل ریزتراشه شوند و در نتیجه ذهن ما را کنترل کنند و برای محافظت از انگل‌ها و فلزات سنگین موجود در کمتریل ها، باید این کار را انجام داد.

من نمی‌توانم پروتکل «یک اندازه متناسب با همه» را برای همه افراد ارائه کنم تا در مورد انجام پاک‌سازی انگل/روده، پاک‌سازی کلیه، و پاکسازی کبد به آن عمل کنند، به این دلیل ساده که هزاران نفر با علایم مختلف و‌ سیستم ایمنی‌های متفاوت وجود دارند. اما من می توانم دستورالعمل های اساسی را به شما ارائه دهم و‌ شما با پزشکان با وجدان خودتون هم در تماس باشید و این به شما بستگی دارد که آیا فکر می کنید باید هنگام انجام این پاکسازی ها با یک متخصص طبیعی یا پزشک متخصص مشورت کنید یا خیر، اما اگر وضعیت سلامتی شما جدی است، من قویاً آن را توصیه می کنم.

یک گیاه شناس به من توصیه کرده است که دستورالعمل های نشان داده شده در زیر را دنبال کنم، بنابراین این کاری است که من می خواهم انجام دهم، اما ممکن است برای شما مناسب نباشد، شما باید خودتان تصمیم بگیرید. اگر شک دارید، لطفا با یک متخصص مشورت کنید

 


پاکسازی انگل روده

شما باید 4 اونس تنتور گیاهی به نام “کلارکیا” را دریافت کنید که ترکیبی از پوسته سبز گردوی سیاه، میخک و برگ ها و گل های افسنطین است! این 3 گیاه به طور سنتی به عنوان یک داروی گیاهی علیه موجودات انگلی انسان، باکتری‌های انگلی، ویروس‌های انگلی و قارچ‌ها استفاده می‌شوند. علاوه بر گیاهان، کلارکیا حاوی آب تصفیه شده و 30 درصد الکل غلات است.

این سه گیاه باید با هم استفاده شوند. پوست گردوی سیاه و افسنطین بالغ و مراحل رشد حداقل 100 انگل را می کشند. میخک تخم انگل‌ ها را می کشد. تنها در صورت استفاده از آنها با هم می توانید از شر انگل ها خلاص شوید. اگر فقط انگل های بزرگسال را بکشید، انگل‌های کوچک و تخم ها به زودی به بزرگسالان جدید تبدیل می شوند.

اگر فقط تخم‌ها را بکشید، میلیون‌ها انگل که قبلاً در بدن شما آزاد شده است به زودی به بزرگسالان تبدیل می‌شوند و تخم‌های بیشتری تولید می‌کنند. آنها باید با هم به عنوان یک درمان واحد استفاده شوند. استفاده از تنتور بهتر از کپسول است زیرا در صورت بروز سردرد از افسنطین موجود در آن، با کمی عقب نشینی تنظیم آن را آسان تر می کند. می‌توانید Clarkia را از لینکی که قرار دادیم بخونید و تحقیق کنید در ایران چه میشود کرد! برای مشاهده اینجا کلیک کنید

دستورالعمل انجام پاکسازی انگل روده

در شروع پاکسازی انگل، نوشیدن آب آناناس ارگانیک و همچنین آب فراوان را امتحان کنید و سیر را که یک عامل ضد قارچ و ضد انگلی است به ناهار و شام خود اضافه کنید.

شما باید بتوانید با استفاده از سبزیجات و میوه حرکات منظم روده را در طول پاکسازی حفظ کنید: یعنی راحت بتوانید توالت برین و بدون مشکل خود را تخلیه کنید سبزیجات باعث روان شدن دستشویی شما میشود. اگر از قهوه استفاده نکنید، بهتر است! چای کمرنگ بدون شکر و یا قند هم خوب هست!

ویدیوهای ارسالی از طرف دوستان

 

 

سخن پایانی

این پژوهش ها را لطفا همه جا پخش کنید تا دیکر کسی نگوید کمتریل توهم هست! این‌ها را پزشکان و دانشمندان حقیقت گو نوشته و خیلی از آنها جانشان را در راه بیداری شما از دست داده، یا در معرض خطر از دست دادن جان، کار، آبرو، و مجوز های کسب و کارشان هستند.

این افراد مثل پزشکان سبزی پاک کن و مزخرف نیستند که با استوری های احمقانه سعی در مسخره کردن ما دارند! ما از جان و مال و خانواده خودمان گزاشتیم تا شما را بیدار کنیم! تنها با اتحاد و بیداری میتوانیم دشمن را شکست بدیم! ما بدنبال فالور و معروفیت نیستیم، تمام حرفهای ما با سند هست ‌و تا امروز خیلی از آنها ثابت شده است!

لطفا این سایت‌هایی که لینکشان را پایین قرار دادیم و ‌مقالات را بخونید و ‌نشر بدین! این چند ماه خیلی مهم هست، ما میتوانیم دشمنان را با بیداری بیشتر مردم شکست دهیم!

 

 

Chemtrails parasites have infected all of us (red-wine/peroxide test)

Chemtrails weather modification overview

How ‘black’ programs are created

Chemtrails biologics disease (questions/answers) pt 1

Silentsuperbug (microscopy pictures/video/reference/therapy)

http://silentsuperbug-reference.blogspot.com

Morgellons: Pathogens and the General Population

The Wine-Peroxide Test

Aerosol Crimes (Video Documentary)

[woodmart_info_box image="1000002285" style="border" woodmart_color_scheme="dark" alignment="center" title_font="alt" btn_position="static" btn_color="alt" btn_size="extra-large" btn_style="3d" woodmart_css_id="626837270a9dc" img_size="60x60" svg_animation="no" info_box_inline="no" title="دکتر محمد علی صحرائیان" title_font_size="eyJwYXJhbV90eXBlIjoid29vZG1hcnRfcmVzcG9uc2l2ZV9zaXplIiwiY3NzX2FyZ3MiOnsiZm9udC1zaXplIjpbIiAuaW5mby1ib3gtdGl0bGUiXX0sInNlbGVjdG9yX2lkIjoiNjI2ODM3MjcwYTlkYyIsImRhdGEiOnsiZGVza3RvcCI6IjE4cHgifX0=" css=".vc_custom_1650997073791{margin-top: 4vh !important;margin-bottom: 4vh !important;padding-right: 10% !important;padding-left: 10% !important;}" woodmart_empty_space="" subtitle="مطب دکتر محمدعلی صحراییان
تهران - مطب: شهرک غرب بلوار شهید فرحزادی خ شهید حافظی غربی پ 74" btn_text="پیام به پزشک"]آرساشاپ برای حمایت از بیماران ما فقط سوالات شما را به ایمیل ایشان ارسال می کنیم.جواب و تماس با نظر ایشان هست.[/woodmart_info_box]
[woodmart_info_box image="1000002283" woodmart_color_scheme="dark" alignment="center" title_font_weight="600" btn_position="static" btn_color="primary" btn_size="extra-large" btn_style="3d" woodmart_css_id="626836fe6f553" img_size="60x60" svg_animation="no" info_box_inline="no" title="دکتر امیررضا عظیمی صائین
" title_font_size="eyJwYXJhbV90eXBlIjoid29vZG1hcnRfcmVzcG9uc2l2ZV9zaXplIiwiY3NzX2FyZ3MiOnsiZm9udC1zaXplIjpbIiAuaW5mby1ib3gtdGl0bGUiXX0sInNlbGVjdG9yX2lkIjoiNjI2ODM2ZmU2ZjU1MyIsImRhdGEiOnsiZGVza3RvcCI6IjE4cHgifX0=" css=".vc_custom_1650997011655{margin-top: 4vh !important;margin-bottom: 4vh !important;padding-right: 10% !important;padding-left: 10% !important;}" woodmart_empty_space="" btn_text="پیام به پزشک"]

خیابان مطهری – خیابان فجر – روبروی بیمارستان جم – کوچه شهید نظری – پلاک 50 – طبقه سوم – واحد 9

[/woodmart_info_box]

[woodmart_info_box image="1000002289" woodmart_color_scheme="dark" alignment="center" btn_position="static" btn_color="alt" btn_size="extra-large" btn_style="3d" woodmart_css_id="626837142b5ed" img_size="60x60" svg_animation="no" info_box_inline="no" title="دکتر مسعود نبوی" title_font_size="eyJwYXJhbV90eXBlIjoid29vZG1hcnRfcmVzcG9uc2l2ZV9zaXplIiwiY3NzX2FyZ3MiOnsiZm9udC1zaXplIjpbIiAuaW5mby1ib3gtdGl0bGUiXX0sInNlbGVjdG9yX2lkIjoiNjI2ODM3MTQyYjVlZCIsImRhdGEiOnsiZGVza3RvcCI6IjE4cHgifX0=" css=".vc_custom_1650997029379{margin-top: 4vh !important;margin-bottom: 4vh !important;padding-right: 10% !important;padding-left: 10% !important;}" woodmart_empty_space="" btn_text="پیام به پزشک"]ملاصدرا – بین شیخ بهایی و چمران – شماره 218 – مجتمع پزشکان آریا – طبقه چهارم – واحد 14[/woodmart_info_box]

آیا واقعا عروسک جنپتس وجود دارد؟

بله،به گفته سایت فروشنده این محصول،جنپتس یک عروسک زنده هست.

یک موجود زنده که توسط دی ان ای هایی ترکیبی از حیوان و انسان و علم مهندسی بیولوژيك ایجاد و ساخته شده : شرکت بیو جنیکا در استرالیا عروسک های جاندار موسوم به جن پتس را به کمک علم مهندسی ژنتیک ( دستکاری مولکولهای دی ان ای ) به مرحله تولید رسانیده است. (ژن برگرفته از ژنتیک و پت یعنی حیوان اهلیمي باشد) .این موجود ترکیبی از ژنهای خرگوش،شامپنزه و خوک بوده و با استفاده از القای خواب زمستانی در جعبه نگهداری می شود.این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی آنها را نشان می دهد.در حال حاضر مراحل ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش در جهان را می گذراند و به زودی فروش انبوه محصول در فروشگاههای زنجیره ای آغاز خواهد شد .این موجود زنده طوری ساخته می شود که حرکات محدودش مثل یک نوزاد و خورد و خوراکش کم است . قدش حدود 20 سانتی متر و قطرش 7 سانتی متر است و جثه اش رشد نمی کند.

این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد . همونطور که در این عکس مشاهده میکنید قسمت بالا سمت راست ، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب جن پتس طی مدت زمانیکه در خواب زمستانی است را نشان میدهد و قسمت سمت چپ پایین چند تا چراق وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان میدهد.

شرکت سازنده اعلام کرده است که جن پتس مثل سایر حیوانات دارای عضله،استخوان و خون است و اگر قسمتی از آن بریده شود خونریزی می کند و در صورت عدم مداوا و رسیدگی جان خواهد داد .این موجود در بسته های پلاستیکی به بازار عرضه خواهد شد و پلاستیک دارای منفذهایی جهت تنفس می باشد و بسته ها دارای ضربان قلب حیوان،چراغ ال ای دی که درجه تازگی (زمان ساخت) موجود را نشان می دهد و لوله تغذیه ویژه می باشد.

این محصول در دو رنج عمری یکی طول عمر 1 ساله و دیگری 3 ساله و در 7 مدل رنگ قرمز (پهلوان) رنگ نارنجی(ماجراجو) رنگ زرد (شاد) رنگ سبز(آرام)رنگ آبی(متین ) و رنگ بنفش(رویایی) و در7 شخصیت باهوش،اجتماعی،مودب و … تولید گردیده و 200 دقیقه بعد از خارج شدن از بسته چشمهای خود  را باز و کم کم بیدار و زندگی را شروع می کند.

این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونه‌ای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد. کاملاً درد را احساس می‌کند ولی نمیتواند اصوات بلند تولید کند.

خانم آرام جعفری در یکی دو سال اخیر حسابی خبرساز شده است بعد از مرگ زهره فکور صبور بازیگر سرشناس کشورمان خانوم جعفری برای او متن عجیب و غریبی استوری کرد و نوشت خیلی زود به کنار تو می آیم و بعد از گذشت چند هفته مسمومیت دارویی باعث شد که آرام جعفری به بیمارستان منتقل شود و شایعه خودکشی در فضای مجازی مطرح می‌شود که در نهایت تکذیب شد در این صفحه بیوگرافی کامل از خانم آرام جعفری خواهیم پرداخت.

علت خودکشی آرام جعفری افشا شد | از جدایی آرام جعفری تا خودکشی

آرام جعفری هنرپیشه مشهور ایرانی است. آرام جعفری چند سالی است که کمتر فعالیت می کند. آرام جعفری در سریال های زیادی ایفای نقش کرده است. آرام جعفری اخیرا دچار مشکلاتی شده است. در ادامه درباره آرام جعفری بیشتر بخوانید.

علت خودکشی آرام جعفری افشا شد | از جدایی آرام جعفری تا خودکشی

آرام جعفری از بازیگران باسابقه سینما و تلویزیون کشورمان بوده که توانسته فیلم ها و سریال های مهمی بازی کند او را با سریال زیر آسمان شهر به یاد داریم و اولین تجربه حرفه ای خود را در این سریال کسب کرد خانم آرام جعفری در یکی دو سال اخیر حسابی خبرساز شده است بعد از مرگ زهره فکور صبور بازیگر سرشناس کشورمان خانوم جعفری برای او متن عجیب و غریبی استوری کرد و نوشت خیلی زود به کنار تو می آیم و بعد از گذشت چند هفته مسمومیت دارویی باعث شد که آنان به جعفری به بیمارستان منتقل شود و شایعه خودکشی در فضای مجازی مطرح می‌شود که در نهایت تکذیب شد ولی هنوز آن استوری جنجالی بعد از مرگ مرحومه فکور صبور سوژه اصلی خبرگزاری هاست

حاج آقا قنبری که به حاج آقا نباتی معروف است، به واسطه کرامت والای خود می تواند بیماران نا علاج را شفا دهد، در این پست ضمن آشنایی با حاج آقا نباتی نحوه ارتباط با وی برای شما نوشته شده است.

دکتر نباتی یا حاج حسین قنبری اسمی آشنا برای بسیاری از افراد ساکن در تهران و یا افراد مبتلا به بیماری است و قطعا برای یکبار هم شده اسم دکتر نبات را بعنوان شخصی که با دادن نبات متبرک و خواندن دعا بیماران خود را علاج می کند شنیده اند.

آشنایی به حاج آقا قنبری و دلیل معروفیت وی به حاج آقا نباتی

سایت آرساشاپ: مستند پير مهر (آشنايی با حاج آقا نباتی)

حاج آقا نباتی به دلیل دادن نبات متبرکه به بیماران خود به این اسم ملقب شده اند و در اصل حاج حسین قنبری قائم نام دارد که از شاگردان عارف بزرگ سید ابوالحسین حافظیان است، حاج آقا نباتی از نوجوانی در محضر وی کسب تکلیف می کند و به مقامی می رسد که استاد خطاب به شاگرد خود می گوید: الحمدلله که اشتباه نکردم و بعد از ۲۶ سال آن کسی را که میخواستم پیدا کردم … از امروز شما میتوانید برای امراض اشخاص طلب شفا کنید.

دلیل شلوغی خطوط تلفن حاج آقا نباتی

تخته سفید | شفای بیماران توسط پیر مهر (دکتر نباتی) - قسمت سوم

بعد از این ماجرا بود که منزل حاج آقا نباتی به محل رفت و آمد مومنین شد تا به کمک حاج حسین قنبری به منبع لطف الهی متصل و جسم و روح خود را از بیماری رهایی دهند، یکی از بزرگترین مشکلاتی که اینگونه افراد و طالبان آنها با آن موجهه هستند نبود وقت کافی برای پاسخگویی به تمام مراجعین یا تماس گیرندگان است بطوری که گاها مشاهده می شود چندین تلفن حاج آقا نباتی بطور همزمان تا ساعات ها مشغول است.

آدرس محل سکونت حاج آقا نباتی

آدرس محل سکونت حاج آقا نباتی را اکثر مردم و اهالی منطقه خیابان شهید رمضانی می شناسند خانه ای قدیمی که محل همیشگی حاج آقا نباتی ( حسین قنبری ) است خانه ای قدیمی در خیابان جنب ساختمان آتش نشانی، اگر از اهالی منطقه بپرسید خواهند گفت در ایام پذیرش شاهد حضور ۶۰۰ الی ۱۰۰۰ مراجعه کننده دارد.

راه های ارتباطی با حاج آقا نباتی یا همان حاج آقا قنبری

حاج آقا قنبری که به نباتی معروف هستند برای اینکه بیماران و مراجعه کنندگان معطل نشده و در ویزیت به مشکل برنخورند راه هایی را تعیین کرده اند تا مراجعین بتوانند در سریع ترین زمان به خواسته خود برسند و برای اینکه شما نیز بتوانید به حاج آقای نباتی دسترسی داشته باشید باید قوانین مربوطه را رعایت کنید.

باید ها و نباید هایی که در مورد حاج آقا نباتی بایست رعایت کنید

اول اینکه باید بدانید حاج آقا روز های هفته را در بین انواع بیماری چه روحی و چه جسمی تقسیم بندی کرده اند و شما باید دقیقا در همان روز و همان تقسیم بندی مراجعه کنید،

روز های یکشنبه و چهارشنبه برای ملاقات عمومی در نظر گرفته شده است

روز های دوشنبه و پنجشنبه پاسخگویی و پذیرش با تلفن است

پس اگر کسی از بیماری رنج می برد پس از تعیین وقت در روز های دوشنبه یا پنجشنبه می تواند صبح روز یکشنبه یا چهارشنبه در جلو منزل ایشان حضور یابیدف اما اگر از مشکل کاری رنج می برید یا نیاز به استخاره و سایر موارد دارید میتوانید بعد از ظهر روز های گفته شده به منزل وی مراجعه کنید.

چادر بهترین و کاملترین نوع حجاب است - ایسنا

این کار ها را نباید بکنید

اولین مورد اینکه از پذیرش بانوانی که در کنارشان مردی نباشد را پذیرش نمی کند، پس اگر خانم هستید که به بیماری مبتلا شده اید و قصد دارید به حضور حاج آقا قنبری بروید باید در نظر داشته باشید که مردی که با شما نسبت محرمی داشته باشد را همراتان بیاورید تا بتوانید اجازه ورد به منزل را پیدا کنید و مورد دوم اینکه اگر شخص قبل از مراجع در بیمارستانی بستری و مورد عمل جراحی قرار گیرد کتر از پذیرش و معالجه آن شخص خودداری خواهد کرد.

مورد سوم: برای پذیرش موارد مربوط به مشکلات کاری و استخاره و غیره طرف نباید از یک هفته قبل از مراجعه نماز قضا داشته یا آستین کوتاه پوشیده باشد

مورد چهارم: برای دعای اولاد آقایان نبایست تا چهل روز نماز های واجب را قضا کنند و خانم ها علاوه بر پوشش چادر، حجاب را نیز باید به طور کامل رعایت کنند و واجبارت شرعی را هر دو طرف باید انجام داده باشند.

تلفن های تماس و آدر دکتر نباتی

برای دریافت نوبت مراجعه می توانید روز های دوشنبه و چهارشنبه هر هفته با تلفن 02122516240 از ساعت ۷ لغایت ۱۴ ظهر در ارتباط باشید ( در نظر داشته باشید تماس گیرنده فقط مرد باشد)

آدرس: تجریش، سه راه نیاوران، جنب آتش نشانی خیابان شهید رمضانی، بن بست درالشفاء قائم

برای کسب اطلاعات بیشتر از طریق بخش نظارت زیر این مطلب اقدام کنید

IMG_8380

 

 

 

 

 

 

🌀مجله مَد| «این دیگه چرا؟!»
.
.
.
🔸️قسمت دهم از مجموعه نمایش «این دیگه چرا؟!» به سخنرانان انگیزشیِ حوزه‌ی کوچینگ، کوچ پر چون و چرا، و اشکال عملکردی دکل های ایرانسل پرداخته و می‌پرسد:
«کوچینگ شغله یا نماد موفقیت؟»
.
.
.
.
.
@majale.mad
@majale.mad
.
🌀همراه باشید با مَد | مجله الفبای درون

عضو کمیسیون انرژی گفت: قیمت بنزین در سال ۱۴۰۱ افزایش پیدا نمی‌کند.

یارانه بنزین

به گزارش همشهری آنلاین به نقل از فارس، عبدالعلی رحیمی مظفری عضو کمیسیون انرژی درباره قیمت بنزین در سال ۱۴۰۱ گفت: قیمت بنزین افزایش پیدا نمی‌کند و در سال ۱۴۰۱ همین لیتری ۱۵۰۰ تومان باقی می‌ماند.

آمارهای وزارت نفت نشان می‌دهد که از ۸۵ میلیون لیتر مصرف روزانه بنزین کشور، حدود ۷۰ درصد بنزین سهمیه‌بندی شده به قیمت هر لیتر ۱۵۰۰ تومان و بقیه بنزین سه هزار تومانی است.

کد خبر 666911

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۳

به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم. زنگ سرایداری رو زدیم و در باز شد.

وارد حیاط شدیم که با سنگفرش پوشیده شده بود. از محل در وردی تا در ساختمان مسافتکوتاهی بود که دورتا دورش پر بود از درختان سربه فلک کشیده . پاییز زیباترین تصویرش رو بهرخ می کشید. مسیر در اصلی تا در ورودی ساختمان رو طی کردیم و بعد از چند تا پله وارد لابیشدیم. سرایدار منتظر ما ایستاده بود. سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم. واحدمورد نظر طبقه چهارم که طبقه آخر میشد ، قرار داشت.

می دونستم بازدید اینجا کار بیهوده ایه چون مطمینا با این بنا و معماری و محله از پس پرداختاجارش برنمیومدم و‌ باید همه حقوقمو برای پرداخت اجاره میدادم. در آپارتمان باز شد و‌من داخلشدم

           *************

توی سالن تقریبا بزرگ آپارتمان راه می رفتم و ذوق سراسر وجودمو فرا گرفته بود. منصور بهکانتر آشپزخونه تکیه داده بود و با لبخند تماشام می‌کردم. وارد اتاق خوابها می شدم و دوباره بهسالن اصلی بر می گشتم.  از پشت پنجره های قدی به خیابان نگاه می کردم.

_ منصور اینجا خیلی قشنگه.

از کانتر جدا شد و به سمت من که کنار پنجره ایستاده بودم اومد.

خوشت اومد؟ خوبه؟

_ خوبه؟ منصور !! خوبه؟! اینجا عالیه.خودت چی؟

_ من کنار تو هرجایی باشم رو دوست دارم.

دستش رو کشیدم و‌ نزدیک پنجره شدیم.خیابان خلوت با درختان بلند و‌سرسبز . بندرت ماشینیازش رد می شد .

منصور دستاشو از پشت دور‌ کمرم حلقه کرد

_ فردا میگم سوری خانم بیاد برای کمک و‌تمیزکاری. بعدممی ریم وسیله هامونو می‌خریم. دوستدارم همه وسیله های اینجا به سلیقه تو باشه .

_ نمی تونم صبر کنم. کاش زودتر این اتفاق بیفته. منصور اجاره اینجا که زیاد نیست؟ دلم نمیخواد هرچی درآمد داریمو بدیم پای اجاره.

بوسه ای پشت گردنم زد

_ نگران اینا نباش. اینجا خونه خودمونه .. یعنی مال مادرمه.قرار نیست اجاره بدیم. برفرضماجاره بدیم. دوست ندارم به این چیزا فکر کنی. دلم می خواد فقط خوشحال باشی. بیا می خوامیه جایی رو‌ببینی.

دستمو گرفت و‌به سمت یکی از اتاق ها  رفت. با چشم به در شیشه ای اشاره کرد و‌گفت :

_همه جا یطرف این تراس یه طرف. قراره بیشتر وقتمونو اونجا بگذرونیم. به سمت در رفتم و بعداز باز کردن در وارد تراس شدم.

           ***********

تراس بزرگی انتهای سالن قرار داشت. درو باز کردم و‌وارد تراس شدم.

بزرگ بود . میز و‌صندلی فرفروژه سفید رنگ با با بالشتکای  سبز که روشو با پلاستیک پوشوندهبودند،در اونجا قرار داشت. حیاط پشتی خانه دقیقا زیر پام بود. درختان بلند که نوکشون باآپارتمانی که توش بودیم برابری می کرد. توی حیاط استخری بزرگ قرار داشت که از آب پر بود،اما برگهای زرد و قرمز و نارنجی سطح روشو پوشونده بود. اطراف استخر باغچه بود که با بوتههای گل پوشیده بود که تو این هوا برای جلوگیری از سرما زدن دورشون رو نایلون کشیده بودند. آلاچیق کوچکی هم انتهای حیاط گوشه سمت چپ قرار داشت.

_ اینجا تو بهار و تابستون میشه خود بهشت.البته الانشم قشنگه.

اینو سرایدار اونجا گفت.داخل خانه شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

_ چطوره؟

_ منوچهر خیلی خوبه. ولی می دونی که از پس اجارش بر نمیام.

_ پس خوشت اومده

_ گفتم که . من نمی تونم از پس اجارش بربیام چون مطمینم خیلی بالاست.

از من جدا شد و با موبایل شماره ای رو گرفت

_ بیا بریم

پشت خط جواب داد و صدای منوچهر رو می شنیدم

_ پرهام جان. اینجا پسند شده. بازم اجازه بده تصمیم نهایی رو‌بگیرن ،بهت خبر میدم.

بدون اینکه حرفی بزنم دنبالش راه افتادم و از ساختمون خارج شدیم. تلفنشو قطع کرد .

احساس تهوع بهم دست داد. سرمو روی پشتی صندلی فشار دادمو و چشمامو بستم . با صدایباز شدن در پارکینگ ، متوجه شدم که داخل پارکینگ شدیم ، اما هنوز چشمام بسته بود.

با بسته شدن سوییچ و‌صدای خاموش شدن ماشین چشمامو از هم باز کردم.

_ می خوای بریم دکتر؟

_ خوبم، یکم سرم گیج می رفت، الان خوبم.

پیاده شدیم و با آسانسور از پارکینگ به سمت آپارتمان منصور بالا رفتیم.

منوچهرم پشت سرم داخل شد و از الکل جلوی در به دستاش زد و یکراست سمت اتاقش رفت .

بعد از شستن دستام وارد آشپزخونه شدم و‌زیر کتری رو روشن کردم.

منوچهر درحالی که اوراقی توی دستش بود ، از اتاقش خارج شد .

_ با من کاری نداری؟

_ می مونی برای چایی؟

نگاهی به موبایل توی دستش کرد تا ساعت رو چک کنه.

_ می مونم بعدش میرم.دو ساعتی وقت هست.

به اتاق خودم رفتم و‌لباسامو عوض کردم و به آشپزخونه برگشتم.دیدم داره توی قوری چای میریزه.

_ بشین  ،خودم دم می کنم

جواب نداده بودم که صدای زنگ در واحد بلند شد. به منوچهر نگاه کردم.

_ من باز می کنم

«با آرساشاپ همراه باشید»

به سمت در رفتم و‌بدون اینکه چشمی در رو ببینم باز کردم . با باز شدن در هم من و هم مادرمنوچهر مات و مبهوت به هم چشم دوختیم.

زبون توی دهنم قفل شده بود و حتی برای گفتن سلام هم ، نمی چرخید. صدای منوچهر ازآشپزخونه بلند شد

_ کتایون کیه؟

با اشاره اخم آلود مادرش از سر راهش کنار رفتم و‌اون داخل شد و درحالی که به سمت داخل میرفت با صدای بلند گفت:

_ همونی که بخاطر این بی سروپا یک ماهه از من که مادرتم قهر کردی .

درو بستم و همونجا بهش تکیه دادم.منوچهر از پشت کانتر آشپزخونه توی سالن رو نگاه کرد. قوری دستشو روی‌کانتر قرار داد و از آشپزخونه بیرون اومد.

_ سلام مادر

مادر منوچهر، که تو مرز منفجر شدن بود .نفسهای عمیق پیاپی کشید و روی اولین مبل خودشوانداخت و ماسکشو که زیر چونش قرار داشت رو برداشت و‌روی میز عسلی کنار مبل گذاشت.

با دست یقه مانتوشو می کشید . انگار می خواست کمی نفس بگیره.

_ روت میشه به من نگاه کنی منوچهر!؟ یک ماهه بخاطر این از خدا بی خبر ، از من و پدرت کهخانوادتیم رو برگردوندی و دریغ از یه تلفن کردن و دریغ از یه سر زدن کوتاه ؛

منوچهر رو به من کرد و گفت؛

_ لطفا می ری توی اتاق.

این بارهم بی حرف، به سمت اتاقم می رفتم که صدای فریاد مادر منوچهر توی جام میخکوبم کرد؟

_ کجا میری  نمی خوای وایستی ببینی و لذت ببری که چطوری این یکی پسرمم ازم گرفتی؟

این بار منوچهر با فریاد گفت:

_ تمومش کن مادر. کتایون برو تو اتاق خواهش می کنم.

_ برای چی بره؟ بزار وایسته و‌کیف کنه از این پیروزی ای که نصیبش شده. یه زمان منصور حالاهم منوچهر . برای این چه فرقی داره؟!

تاب و‌توان این همه توهین و‌تحقیر رو نداشتم . فقط به حرمت منوچهر که توی نگاهش ،التماس رومی دیدم که چیزی نگم ،سکوت کردم. منوچهر کلافه دستی به موهاش کشید و‌به سمت کانتر رفت

مادر چی داری می گی؟

صدای بلند مادرش که بغض ساختگی هم توش قاطی شده بود ،بازهم چهارستون بدنمو لرزوند

_ چی می گم؟ واقعیتو! این زن جادوگره. با نازو عشوه منصورمو ازم گرفت ،حالا هم تورو.

با چشمای خشمگینش به من خیره شد.

_ لاقل می زاشتی کفن منصور خشک می شد بعد قلابتو می نداختی برای برادرش.

منوچهر در حالی که داشت از عصبانیت نفس نفس می زد به سمت من اومد و دست منو گرفت و‌بهسمت اتاق هل داد و جوری که مادرش متوجه نشه گفت:

_ چند ثانیه دیگه اینجا بمونی، هرچی که توهمات ذهن مریضشه رو ،به تو و این بچه منتقل میکنه.

وارد اتاق شدم. منوچهر درو محکم بست اما در بسته نشد و‌بعد از برخورد به چهارچوب دوباره بهعقب برگشت و نیمه باز موند. تنها نور روشن توی اتاق نوری بود که از بیرون به داخل می تابید. روی تخت خواب نشستم و سرمو توی دستام گرفتم . خدا میدونه چندبار به بخت بدم لعنتفرستادم. احساس درد شدیدی رو زیر دلم حس می کردم. حتما برای استرس بود. صدای حرف زدنهمزمان منوچهر و مادرش همهمه ی زیادی ایجاد کرده بود. هرکدومشون برای خودش حرف می زد؛بی اونکه به حرف طرف مقابلش گوش کنه.

توی همین همهمه صدای برخورد و‌شکسته شدن شی ای به دیوار آشپزخونه باعث شد تکونسختی بخورم.

سراسیمه از جا بلند شدم و‌به سمت در رفتم ،اما از اتاق خارج نشدم.  منوچهر قوری روی‌کانتر روبه سمت دیوار پرتاب کرده بود . تا جایی که تو مسیر دید من بود ،تکه های قوری با چایی خشکیکه درونش بود ،کف آشپزخونه پخش شده بود . مادر منوچهرم از این حرکت وحشت زده بهمنوچهر زل زده بود.

با صدای فریاد منوچهر چشمامو از شکسته های قوری برداشتمو به اون نگاه کردم.

_ نمی خوای تمومش کنی؟ نمی خوای تموم کنی اینزورگوییتو؟ دنبال چی می گردی؟ چی میخوای از جون زندگی من؟ چی می خوای از جون زندگی این زن بدبختی که عزادار شوهرشه. اونقدر دلت کوچیکه و‌سیاهه که جز خودت و خودخواهیات هیچ چیز برات مهم نیست. حتیتنهایی و بیچارگی کسی که پسرت عاشقش بود!

این بار صدای مادرش بلند شد.

_ مگه زمانی که داشت پسرمو ازم می گرفت فکر تنهایی و‌بیچارگی من بود؟ هشت سال حسرتپسرمو  و آخرشم داغشو به دلم گذاشت. الانم می خواد حسرت خوشبخت شدن تو رو، حسرتآرزوهایی که برات دارمو‌به دلم بزاره.

_ اون حسرت چیزی رو به دلت نزاشت. تو خودت حسرت همه چیزوبه دلت گذاشتی. حسرتخوشبختی منو ، خوشبختی ای که با تهدید و وعده و هزارتا چیز دیگه از من گرفتی. حسرت دیدنمنصورو خودت به دلت گذاشتی. وقتی با التماس ازت می خواست که بهش سر بزنی و‌نمیرفتی. وقتی با هزار  ذوق و‌شوق‌،میومدن دیدنت تحویلشون نمی گرفتی  و‌با تیکه و‌کنایه باجفتشون حرف می زدی. تهش چی شد؟! توی  آتیش این تنفری که خودت برای خودت ساختیسوختی.

_ من مادرم! ناراحت بودم برای اینکه به اونچیزی که آرزوم بود و  حقش بود نرسیدین. نه تو نهمنصور.

_ برای من که باید خوشحالم باشی. همونی شد که می خواستی. اما ناراحتیت برای اینه که  نتونستی جلوی خوشبختی منصورو بگیری، مثل من .

مادرش که انگار از شنیدن این حرفها حسابی عصبانی شده بود بلند شد.

_هیچ وقت نگرانی منو نمی فهمین. نه تو میفهمی،نه اون منصور فهمید. من مادرتون بودم. بدتونو نمی خواستم.

منوچهر طول اتاق رو می رفت و‌بر می‌گشت. چندبار این کارو انجام داد. آخر روبروی‌مادرشایستاد.

_ می دونی مشکل چیه؟ اینه که از نظر شما همه دارن اشتباه می‌کنن و‌غلط زندگی می کنن جزشما.

می دونی چرا وقتی منصور تو‌روت ایستاد و پاشو کرد تو یه کفش که این دخترو می خوام پشتشوایستادمو نزاشتم بهش زور بگی؟

چون نمی خواستم آیندش بشه مثل من . می دونی چرا یازده ساله خنده به لبام نیومده؟ چون توازم گرفتیشون . تو کاری با دلم کردی که هیچ کسی در حق دشمنشم نمی کرد.

با اینکه فهمیدمو به روت نیاوردیم تا حرمت مادریت نریزه و احترامت بمونه ،اما نه تنها پشیموننشدی که بدترم شدی؛فکر کردی مار درست اینه ،هرکاری کردی فراموش کنم.اما دیگه بسه .

_ تو داری تلافی یازده سال پیشو الان سر من در میاری؟

_ تلافی نیست. دارم یادت میارم .

جمله بعدی رو بلند تر گفت.

_ اصلا چرا نیارم؟ اینکه یازده سال پیش زدی، خراب کردی، شکوندی ،رفت پی کار خودش؟! تمومشد؟! فراموش شد؟ می‌دونی از وقتی فهمیدم با پسرت که می گفتی ،فقط خوشبختیش برات مهمه،چی کار کردی شرمم میومد بهت بگم مادر.

روی مبل نشست .

_  نمی خواستم به روت بیارم و چیزی بگم ، چون نه فایده داشت نه چیزی عوض میشد. اما وقتیدیدم، کسیو که منصور بخاطرش این همه سال دووم آورد و بخاطرش زنده موند ، که اگه این زننبود، منصور همون هشت سال پیش می رفت؛ تو با بی رحمی توی  این شهر بی صاحب ولکردیش به امون خدا و دلخوشیاشو گرفتی ،فهمیدم اشتباه کردم این همه سال طوری وانمود کردمکه اتفاقی نیفتاده.

«با آرساشاپ همراه باشید»

داشتم کلافه می شدم، از چی حرف می زدن ،چه اتفاقی تو گذشته افتاده بود که هنوز بعد این همهسال فراموش نشده بود .

منوچهر ادامه داد .

_الانم با  همه احترامی که براتون قائلم ، یکبار دیگه بخوای برای کتایون مزاحمت ایجاد کنی ، بههمون خدا قسم که من ..

حرفاش که به اینجا رسید سریع از اتاق بیرون اومدم و همونجا کنار در ،بین چهارچوب ایستادم. دلم نمی خواست بخاطر من با مادرش دشمن بشه و بی احترامی کنه. با اینکه دل خوشی ازمادرش نداشتم ،اما مادر بود و الان که قرار بود مادر بشم می تونستم درک کنم بی احترامی از بچهو‌ بی توجهی ازش چقدر می تونه سخت باشه.

_ منوچهر ، توروخدا ادامه نده. مادرته. من هیچیت نیستم. یه زمانی زن برادرت بودم ، الانم کهدیگه برادری نداری. لطفا ادامه نده

مادر منوچهر پوزخندی زد و‌پشت چشمی نازک کرد. انگار توی سینش جای قلب سنگ بود.

_ چرا برادری نداره؟ چون تو ازش گرفتی. می بینی منوچهر . من میگم این زنه جادوگره ناراحتمی شی. با این مظلوم بازیاش همه رو احمق فرض می کنه . مثلا می خوای بزرگیتو به رخمبکشی؟! از نظر من تو یه موجود پست و‌کوچیکی که آرزوهای بزرگشو با دست انداختن به این واون به دست میاره. منصور رفت ، تو هم کشتیش ؛اما مطمین باش من نمی زارم منوچهرمو ازمبگیری

یه قدم جلوتر اومدم و مستقیم توی چشماش زل زدم

_ مشکلتون با من چیه؟چرا سعی نکردین تو این سالها منو یکم دوست داشته باشین؟! تو همه اینسالها من دوستتون داشتم . این حرفا مظلوم نمایی نیست . شما برام قابل احترامین چون منصورازم همیشه می خواست هیچ وقت حرمتتونو‌نشکنم و‌منم تو این سالها به حرفش گوش دادم. حتیهمین الان که هر توهینی که دوست داشتین کردین و هر تهمتی که دلتون می خواست ، زدین ؛بازهم سکوت می کنم چون نمی خوام تن منصورو بلرزونم. که اگه بهش قولم نداده بودم باز اینکارو انجام نمی دادم.

دستاشو محکم به هم کوبید و کف زد.

_ حتما می خوای بهت جایزه هم بدم؟ خوب گوش کون ببین چی بهت می گم . گمشو از زندگی منو پسرم برو بیرون .این بار تورتو جای درستی پهن نکردی.

منوچهر که  ساکت بود از جا بلند شد و به سمت من اومد

_ من جای مادرم ازت معذرت می خوام.

این حرف منوچهر مثل بنزینی بود که آتش رو شعله ورتر‌ کر‌د

_ دستت درد نکنه ، آفرین آقا منوچهر . خوب حرمتمو زیر پاهات ، جلو چشم این مار خوش خط وخال له کردی.

بی حال شد و  روی‌مبل خودشو پرت کرد. منوچهر بی تفاوت ایستاده بود و‌نگاه می کرد بهآشپزخانه رفتم و‌با احتیاط ،از  روی شکسته های قوری رد شدم و‌لیوان از آب رو پر کردم

بیرون برگشتم . منوچهر همونجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. لیوان و به سمتش بردم.

_ یکم از این آب بخورین.

دستمو‌ پس زود ، جوری که روی زمین افتادم. منوچهر وحشت زده به سمتم اومد و‌دستمو گرفتو‌از زمین بلند کرد و روی مبل نشوند

_ خوبی؟ چیزیت نشد؟

با سر گفتم که خوبم . نمی دونم چطور تو اون بی حالی باز جون تازه ای گرفت و از جا پرید.

_ ببین چطوری جادوت کرده که مادرت جلوت پرپر بزنه هم ، عین خیالت نیست.اونوقت برای اینبال بال می زنی

منوچهر کلافه تر ازقبل گفت:

_ به این بی حالی و غش و‌ضعفای الکیتون عادت دارم. یکبار برای همیشه این حرفو می زنم و‌دیگهتکرارش نمی کنم.کتایون تا زمانی که نیاز باشه تو این خونه می مونه و از الان تا آخر عمرم براش،هرکاری میکنم و هیچ کس حق اعتراض نداره حتی اگه شما باشی ، حتی اگه پدر باشه.

الانم لطف کنید از اینجا برید و بیشتر از این باعث نشین بینمون حرمتا شکسته بشه.

وقتی داشت این حرفارو می زد به صورت مادرش خیره شده بود، توی تک تک  اجزای صورتشواکنش رو می دیدم، تنفرو خشمو می شد تو چشماش که مردمکش از شدت عصبانیت و استرسجمع شده بود، دید . کیف دستیشو از روی زمین کنار مبلی که روش نشسته بود برداشت.

_ یه پسرم مرد، توهم برام مردی. من دیگه بچه ای ندارم.

همینطور که آه و‌لعنت می کرد از آپارتمان خارج شد و‌درو‌پشت سرش کوبید.

ادامه دارد….

تصمیم به اقامت در ابیانه شهری بعد از کاشان و نزدیک نطنز کردم،این سفرنامه را اگر اهل سفر هستید و تصمیم دارید به ابیانه بروید از دست ندهید.
در قلب پاییز از تهران حرکت کردم و بعد از رسیدن به قم به زیارت و خبرنگاری رفتم و خیلی خوشگذشت،ساعت نزدیک به ۳ بامداد بود همه در شهر بودند و حرم هم که خیلی شلوغ بود.

بعد از زیارت به سمت مسجد جمکران حرکت کردم و جالب ترین موضوع این بود قبلنا جمکران در جاده های خیلی دور از قم واقع شده بود ولی الان در نزدیکی و در قلب قم واقع شده و این یعنی شهر مقدس قم پیشرفت و گسترش چشمگیری در این مثال داشته بعد از استراحت نیم ساعت به سمت کاشان حرکت کردند ساعت حدود ۶صبح بود و هوا در حال روشن شدن بود که من نزدیکی کاشان میدان البته این نکته را هم باید دقت کنید که من به صورت یک توریست رفتم نه سرعت رفتم نه از زیبایی شب دست کشیدم.
در در نقشه من حدود یک ساعت نشان می‌داد که به ابیانه باید برساند وارد نطنز شود شهرقشنگ یک جاده خاکی و سربالایی خورشید بسیار زیادی بود که اول جاده تابلوی ۳ روستا چشم یکی روستای بادرود و دیگری روستای ابیانه و دیگری روستای آقا علی عباس،که بعد از سفرنامه ابیانه نوشته آنها را هم در اختیار شما قرار می دهد بعد از ورود به شهر زیبای ابیانه دیدن خاک سرخ و طلا گونه آن از سعدی چیزی برای گفتن داشتم مردمان ساده و بی آلایش کم توقع راستی که همه استرس بیماری کرونا در خانه های خود هستند و بیرون نمی آیند.

ورود به ابیانه بعد از ورود به شهر زیبا و تاریخی ابیانه در اولین اقدامی که کردم چشمم به یک هتل نوساز و زیبا در دامنه کوه افتاد به داخل هتل رفتم با توجه به اطلاعات تاریخی که داشته‌ام متوجه شدم نام هتل نام قدیمی شهر ابیانه است یعنی ویونا هتل ویونا ابیانه هتل بسیار زیبا و تمیز و پرسنل بسیار خوبی داشت در بدو ورود ابتدا صبحانه را مهمان این هتل بودم و سپس برای استراحت چند ساعته راهی اتاق شدم اتاقی بسیار زیبا با طراحی سنتی.

تصویری از ورودی رستوران هتل ویونا ابیانه

نمایی از اتاق چهارتخته این هتل زیبا بعد از بیداری از خواب چند ساعته تصمیم گرفتم در هتل کمی گشت بزنم آخه هتل ابیانه خودش شهر ابیانه ای کوچک بود

 

نمایی از دبستان شهید خلیلی در قلب شهر ابیانه که تاسیس آن به سال ۱۳۲۶ می‌رسد و به گفته اهالی حداقل ۹۰ درصد پیرمرد های ابیانه ای در این دبستان دانش آموختند.لازم بذکر است که علم و دانش از مهمترین اصول اولیه ساکنین این روستای زیباست.

 

نمایی از رستوران هتل ابیامه

نمای بیرونی هتل ویونا ابیانه

جهت رزرو با شماره 09399805443 در واتساپ پیام دهید.

انتهای پیام.

 

واحد خبری آرساشاپ به نقل از رکنا: نیکا فرقانی به مناسبت 1 میلیونی شدن پیجش جایزه هایی به خواست فالوور هایش هدیه خواهد داد! سارا و نیکا جاپای دنیا جهانبخت گذاشته اند و مشخص است با سینما خداحافظی کرده اند.
سارا و نیکا دو خواهر بازیگر هستند که هنوز یک سال نشده بودند که وارد عرصه هنر شدند. سارا و نیکا از بازیگران پرحاشیه تلویزیون شناخته شده اند. سارا و نیکا با سریال پایتخت به شهرت رسیدند. سارا و نیکا فرقانی متولد 8 مرداد 1383 در تهران و ساکن سوئد هستند. سارا و نیکا استوری های جدیدی را منتشر کرد.
سارا و نیکا

سارا فرقانی عکس جدیدی از خود را در فضای مجازی منتشر کرد. این عکس هم مثل دیگر عکس های این دو خواهر با فیلتر و آرایش همراه است.

سارا و نیکا

بیوگرافی سارا و نیکا
سارا و نیکا متولد 1383 در تهران هستند سارا و نیکا با بازی در سریال پایتخت شناخته شدند سارا و نیکا برای تحصیل در کشور سوئد زندگی می کنند سارا و نیکا در حال حاضر در مقطع دبیرستان مشغول تحصیل میباشند سارا و نیکا در فضای مجازی فعال هستند

سارا و نیکا فرقانی در پایتخت
سارا و نیکا فرقانی بازیگر سریال پایتخت هستند که قطعا شما هم سارا و نیکا را می شناسید. البته نیکا خانوم به همراه خواهر دو قلویش سارا معروف شد و حتی اگر از بینندگان پایتخت هم نبوده باشید با حواشی که این سارا و نیکا در این یکی دو ساله برای خود ایجاد کرده اند سارا و نیکا را شناخته اید

سارا و نیکا در اینستاگرام
نیکا از خواهرش سارا شیطون تر است. او در نوع تیپ و حرف زدن و حتی در پیج اینستاگرامی اش هم این گونه می باشد و بیش از یک میلیون فالوور جذب کرده است. وی پست و استوری های کمی می گذارد اما با این حال همچنان طرفداران خود را دارد. سارا و نیکا مدت ها پیش تیتر اول اخبار زرد بودند و هر روز با یک حرکت ناجور خود را بر سر زبان ها می انداختند

از این ها که بگذریم در ادامه پست جدید نیکا خانم را مشاهده می کنید که شخصی تصویر پرتره او را کشیده و خیلی ریز و مجلسی هم پیجشو نوشته! این هم روشی برای تبلیغ یک پیج!

سارا و نیکا به اجرای لایو در اینستاگرام علاقه زیادی دارند. در یکی از لایوها سارا و نیکا به سوالات مردم پاسخ دادند. سارا و نیکا نیاز به عمل بینی را در خود نمی بینند. همچنین سارا و نیکا از اینکه بسیاری از مردم گفتند شبیه هندی ها شده اند تعجب کردند

حواشی سارا و نیکا
سارا و نیکا تقریبا هر روز تبلیغی برای ارائه دارند که از شرکت های معتبر است و این نشان دهنده درآمد بسیار خوب و مستمر آنها از فضای اینستاگرام است. سارا و نیکا بازیگران دوقلوی سریال پایتخت بودند که با حضور در چند فصل این سریال به شهرت رسیدند.

هرچند که حضور آنها زیاد جدی نبود و مردم بر این عقیده هستند که آنها بازیگران ضعیفی هستند اما برای آنها شهرت زیادی داشت و این شهرت با توجه به انتشار تصاویر نامتعارف از آنها که هنوز هم می گویند فتوشاپ بوده است، چند برابر شد و همین باعث شده که در اینستاگرام درامد بسیار زیادی داشته باشند.

نیکا فوقانی

فالوورهای آنها بیشتر زیر 18 سال هستند و همین خاص بودن پیج آنهاست که باعث می شود موقعیت خاصی برای تبلیغ برندهای مختلف باشد. اما آنها اخیرا با همکاری و تبلیغ افرادی که در زمینه رمز ارزها فعالیت می کنند حاشیه هایی را ایجاد کردند که به آنها انتقاد زیادی وارد است

برخی از تبلیغات سارا و نیکا در اینستاگرام بدون حاشیه نبوده است : سارا و نیکا فرقانی اخیرا بدون آنکه دانشی در زمینه سرمایه گذاری داشته باشند تبلیغاتی را درباره سرمایه گذاری در ارزهای خارجی در صفحه خود منتشر می کنند و این فقط تبلیغ نیست. آنها از سمت خودشان توصیه می کنند که مردم به فلان پیج اعتماد کند ! سارا و نیکا بازیگران دوقلوی سریال پایتخت بودند که با حضور در چند فصل این سریال به شهرت رسیدند. هرچند که حضور آنها زیاد جدی نبود و مردم بر این عقیده هستند که آنها بازیگران ضعیفی هستند اما برای آنها شهرت زیادی داشت و این شهرت با توجه به انتشار تصاویر نامتعارف از آنها که هنوز هم می گویند فتوشاپ بوده است، چند برابر شد و همین باعث شده که در اینستاگرام درامد بسیار زیادی داشته باشند. سارا و نیکا فرقانی اصل متولد 8 مرداد 1383 در تهران و ساکن سوئد هستند

درآمدزایی سارا و نیکا از طریق اینستاگرام
این دو خواهر بازیگر هنوز یکسال نشده بود که وارد عرصه هنر شدند و با سریال پایتخت به شهرت رسیدند، در حال حاضر در سوئد زندگی میکنند، نیکا یک دقیقه از سارا بزرگتر است. اولین تجربه حضور هنری سارا و نیکا به سریال دوباره زندگی به کارگردانی نادر مقدس در سال 1384 بر میگردد که 9 ماه بودند و در آن سریال نقش دو خواهر را ایفا می کردند که در کودکی از یکدیگر جدا شده بودند و یکی در خانواده ای ثروتمند و دیگری در خانواده مذهبی بود. آقای رسول حاتمی بر اساس شناختی که از این خانواده در سریال دوباره زندگی داشت آنها را برای بازی در سریال پایتخت به سیروس مقدم معرفی کرد و پس از تست دادن در دفتر برزو نیک نژاد (فیلمنامه نویس) برای نقش دوقلوهای پایتخت انتخاب شدند

سارا و نیکا معروف به خواهران دو قلوی پر حاشیه اینستاگرام هستند. سارا و نیکا قبل از یک سالگی وارد عرصه هنر شدند. سارا و نیکا در بخش های مختلف سریال پایتخت بازی کردند. سارا و نیکا عکس ها و فیلم های بسیاری در اینستاگرام منتشر کرده اند

اولین تجربه حضور هنری سارا و نیکا به سریال دوباره زندگی به کارگردانی نادر مقدس در سال 1384 بر میگردد که 9 ماه بودند و در آن سریال نقش دو خواهر را ایفا می کردند که در کودکی از یکدیگر جدا شده بودند و یکی در خانواده ای ثروتمند و دیگری در خانواده مذهبی بود

سارا پایتخت

سارا و نیکا و نحوه ورود به پایتخت
آقای رسول حاتمی بر اساس شناختی که از این خانواده در سریال دوباره زندگی داشت آنها را برای بازی در سریال پایتخت به سیروس مقدم معرفی کرد و پس از تست دادن در دفتر برزو نیک نژاد (فیلمنامه نویس) برای نقش دوقلوهای پایتخت انتخاب شدند.

سری اول سریال پایتخت در نوروز 90 از شبکه یک پخش شد، کم کم با فصل های دو – سه و چهارم این بچه ها دیده شدند و به شهرت رسیدند، تنها تجربه جدی این دو خواهر با پایتخت بود. در این سریال سارا و نیکی نقش فرزندان نقی معمولی را بازی می کنند

خانواده و مهاجرت
پدر سارا و نیکا فوتبالیست بود و تو لیگ جوانان درتیم های عقاب و راه آهن 15 سال توپ زدند و بخاطر حادثه ای که در فوتبال برایشان پیش آمد دیگر نتوانستند فوتبال را ادامه بدهند و بعد از مدتی پس از فصل دو پایتخت از سال 1392 خانواده فرقانی برای ادام تحصیل دختران دوقلو عازم کشور سوئد شدند تا دخترا در این کشور به تحصیلات خود ادامه می دهند.

در کشور ما جا افتاده هر کسی که متادون مصرف میکند حتما یک بیمار مبتلا به اعتیاد است،ولی در اصل با نگاهی به فرمول متادون خواهیم یافت که متادون یک قرص مسکن بسیار قوی هست که به قول قدیمی ها بر هر درد بی درمان دواست و زمانی که شخص معتاد اقدام به ترک میکند،به دلیل خالی بودن جای مواد اصلی شخص بیمار احساس نا خوشایندی دارد و اعم از درد ساق پا،درد در ناحیه قفسه سینه،عرق کردن شدید،بی خوابی شدید،بی قراری به طوری که نمیدانید،چه میخواهید و به علت افت شدید قند خیلی گرسنه میشوید و این اتفاقات تقریبا ۷۲ ساعت برای شخص معتاد پیش می آید و بعد از این زمان اثرات از بین میرود و بدن به حالت عادی و روتین خود برمیگردد.
ولی چرا متادون ممنوع است:
به علتخاصیت ضد درد و مصرف قرص و نشئگی ،این قرص در برخی کشورها به عنوان مسکن و در برخی از کشور ها به عنوان مخدر است.
که در کشور ما این قرص جرم ندارد ولی از تعداد ۱۰ عدد به بالا بدون داشتن کارت کلینیک ترک اعتیاد بع عنوان قاچاق دارو محسوب می شود،
سفر برای شخص معتاد،اعتیاد در سفر:
چنانچه فرد معتاد از نظر قانون بین المللی مجرم نه بلکه بیمار محسوب می شود،همراه داشتن نگهدارنده ها با نسخه پزشک و یا تایید سازمان غذا و دارو بلامانع است.
چنانچه سوالی در خصوص نسخه پزشک و یا تاییدیه سازمان غذا و دارو دارید با شماره زیر در واتساپ در ارتباط باشید.
۰۹۳۹۹۸۰۵۴۴۲
مورد بعدی که باید به رجوع کرد معجون پلمپ شده سازمان غذا و دارو هست که خیلی سخت در اختیار واجدین شرایط جهت سفر قرار میدهد که باید تاییدیه لازم را به این سازمان ارائه دهید که متن این درخواست بدین صورت است:شما ما را متقاعد کنید که در سفر  به این معجون نیاز دادید و عدم مصرف متادون باعث بد شدن حال شما خواهد شد.
جهت مشاوره و طریقه دریافت پکیج معجون نگهدارنده متاکر metacare به شماره زیر در واتساپ پیام دهید.
09399805442
معجون نگهدارنده خیلی قوی برای سفر با تاییدیه سازمان غذا و دارو و پلمپ فرودگاهی
میزان مصرف :
با توجه به مصرف استفاده کننده،روزی نصف قاشق مصرف شود،قابل ذکر است که چون این معجون با استاندارد های اروپا و سازمان بهداشت جهانی همراه هست و در معجون از متریال GRADE 01 استفاده شده دارای گیرایی درجه ² .
در حین سفر از دسترس دیگران خودداری کنید.
معجون نامبرده یک نگهدارنده بسیار قوی بوده که قابلیت حمل دارد ،پس از دسترس کسانی که واجد شرایط استفاده نیستند ،دور نگه داشته شود.
معجون شکل بسیار معمولی به مواد غذایی مقوی دارد،پس در کنار سایر مواد غذایی نگه داری نشود.
جهت خرید ارسال کارت کلینیک الزامیست.

ورود به سامانه اینترنتی برای تعویض پلاک خودرو

روی لینک کلیک کنید.

ورود به سامانه نوبت دهی اینترنتی تعویض پلاک

ضمنا فقط مراکز میثم و خاوران در حال حاضر در دسترس همشهریان عزیز در تهران می باشد.

مرکز الغدیر

مرکز میثم

مرکز خاوران

برای ماشین سنگین و سواری

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۱

به قلم نگاه خانی

دستامو از کمرم  جدا کردم و با چشمای خیس به منوچهری که یقه کامرانو گرفته بود زل زدم .

منوچهر.. ..بچم

راهروی بیمارستانو سوار ویلچر به سمت اورژانس تو حرکت بودیم. کمرم و‌ پهلوم درد داشت امابیشتر قلبم می ترسید. می ترسید از اینکه نکنه بلایی سر بچم اومده باشه.

_ خدایا غلط کردم.. خدایا اشتباه کردم.  بچه جون، حرفای دیشبو مامانو فراموش کن. حالم خوبنبود.. مامان عصبانی بود. تو تنهام نزار قربونت بشم  . غلط کر‌دم گفتم چرا اومدی.

اشکام کل صورتمو گرفته بود . روی تخت دراز کشیدم و دکتر با پرومپ روی شکمم می‌کشید. نگاهش به مونیتور روبروش گره خورده بود. وقتی نگاهشو دقیق تر می کرد و پرومپ رو جهتهای دیگه می کشید، حس بدی به سراغم میومد.

سرشو به سمت من چرخوند ، تو نگاهش هیچ چیزی نمی شد فهمید. نه خوشحالی، نهناراحتی! فهمیدن برام سخت شده بود. انگار که از چشمام همه چیزو خونده باشه دوباره بهسمت مونیتور برگشت. انگار نمی خواست حامل هیچ خبری باشه. چشمامو بستم . چشماموبستم تا برای چندمین بار بدبختی خودمو ، تو خودم خلوت کنم، که گوشام از صدای ضربانقلبی که می شناختم، پر شد. چشمامو آهسته باز کردم.

لبخندی که رو‌لبای دکتر نشست گویای همه چیز  بود .

گرمای دستی روی شونم احساس کردم. منوچهر کنار تخت بالای سرم ایستاده بود. معذبنگاهش کردم و سعی کردم لختی شکمم رو بپوشونم.

این اولین باری بود که بعد از مرگ منصور، لبخندو رو‌صورتش می دیدم. حتی چشماشم میخندید .

وقتی از سلامت بچم مطمین شدیم از بیمارستان خارج شدیم .

لباسام خاکی بود.شلوارم از قسمت زانو پاره شده بود. نمی دونم چرا خجالت می کشیدم کهمنوچهر منو‌ تو اون وضعیت دیده بود. اما ته دلم خداروشکر می کردم که اومد و‌اجازه ندادبلایی سر بچم بیاد.

_ لطفا پیاده شو

اینو منوچهر وقتی گفت که جلوی رستوران پارک کرده بود

_ اینجا؟! اما می ترسم

_ از چی؟

_ کرونا

_ اینجا مطمینه ، سالن سر باز داره و هوای ازاد. همه چیزم جلوی چشم خودت ضدعفونی میکنن. باید به خودت برسی

پیاده شدم و بعد از سفارش غذا روی میزی که کنار نرده های چوبی تراسی که ویوش طبیعتپاییزی بود نشستیم. درختای سر به فلک کشیده رنگارنگ زرد و‌ نارنجی . صدای آتیش شومینههیزمی وسط سالن و‌بوی دود دلچسب هیزمهای چوبی که تو هوای پخش می شد عجیب میچسبید .

به افق نامعلوم چشم دوخته بودم و غرق در آرامش بینهایت اونجا بودم. بعد از یک روز پر ازاسترس اینجا آروم ترین جایی بود که می دیدم.

_ چرا نگفتی؟

می دونستم از چی حرف می زنه. نمی خواستم شلوغش کنم و حرفای بیهوده بزنم.

_ خودمم تازه متوجه شدم

_ وقتی متوجه شدی چرا نگفتی؟

_ ترسیده بودم

_ از چی؟

_ من هنوزم می ترسم، از آینده نامعلومی که در انتظارمونه. از اینکه بدون منصور بچشو تک وتنها بزرگ کنم. من می ترسم منوچهر.

پفی کردو به تکیه گاه صندلیش لم دارد. نمی دونستم تو افکارش چی می گذره،

«باآرساشاپ همراه باشید»

دستاشو به سمت بطری آبی که تو این مدت مدام داشت باهاش بازی می کرد برد و‌بی نفس سرکشید .

_ کتایون! بهت حق میدم نگران باشی اما اجازه ترسیدن نداری. این بچه ثمره عشق تو و‌منصوره؛ پس باید فقط به همین فکر کنی. برای الان و آیندش رو من حساب کن. نامردم اگه اجازه بدم آبتو دل جفتتون تکون بخوره.

این حرفا رو هرکس دیگه ای می شنید بی مهابا خنده ی از سر ذوق سر می کشید اما من دوبارهترسیدم. داشتم به گذشته نه چندان دوری که از تک تک کلماتش امید لبریز می شد فکر می کردم. به لحظه ای که کاخ امیدم رو سرم خراب شده بود .

اجازه فکر کردن بیشتر نداد

_ می دونم به من اعتمادت کم شده.من خراب کردم اما این بار به شرافتم قسم می خورم اجازهنمیدم که کوچکترین استرسی توی زندگیت باشه. فقط یه فرصت بده و ببین براتون چی کار میکنم.

_اما.. تو

با اومدن غذا به اجبار سکوت کردم و منتظر شدم که گارسون، غذاهارو روی میز بچینه.بوی غذاداشت دیوونم می کرد. حرفم یادم رفت و سریع از کباب کوبیده توی دیس که با ریحون و‌گوجه وفلفل و کلم قرمز و‌نارنج تزیین شده بود برداشتم و توی دهنم گذاشتم و بعد دوتایی  جویدنقورتش دادم. به خودم که اومدم منوچهر لبخند زنان داشت به من نگاه می کرد.

خجالت زده توی چشماش نگاه کردم

_ اگه راحت نیستی ، تو ماشین منتظرت بمونم

_ نه ، چرا ناراحت؟! فقط نمی دونم چرا یهو دلم ضعف رفت

_ نوش جونت .

ظرفمو از غذاها پر کردمو و با اشتها خوردم .یاد جمله نیمه تمامم افتادم

_ داشتم می گفتم، اما تو ..

اینبار منوچهر مانع شد

_ اول غذاتو با آرامش بخور و بعد از غذاهم فقط اجازه بده کمکت کنم. قبول دارم  دفعه قبلناامیدت کردم، اما اومدم که درستش کنم. قول می دم به روح منصور درستش می کنم.

قدرت کلمه ها، معجزه جمله ها و جادوی نگاه منوچهر  این بار پررنگ تر از همیشه امیدو تو خلااین زندگی سوت و‌کور و تیره و تار وارد کرد و بهش رنگ زندگی پاشید .

اینبار نزاشتم اشکی توی چشمام بمونه و فرو نریزه . با اشک و لبخند حرفشو قبول کردم. منوچهرم بعد تایید من انگار اشتهاش باز شده بود ، شروع به خوردن کرد.

بعد از غذا، از منوچهر خواستم برام تاکسی بگیره اما قبول نکرد و آدرس مسافر خونه رو ازمخواست. تا اسم خیابونو گفتم انگار که مغزش سوت کشیده باشه فقط نگاهم کرد. به مسافرخونهرسیدیم.

_ ممنون منوچهر برای امروز و امشب . منصور همیشه دوستت داشت و تحسینت می کردبخاطر کارایی که براش کرده بودی، دوست ندارم که تو زحمت بیفتی اما حرفات دلگرمم کرد . شببخیر

_شب بخیر!؟ مگه داری میری؟

_ آره دیگه همینجاست

_ تو ماشین میمونم میری وسایلتو برمی داری و میای.

_ میام؟ کجا؟

_ کتایون من اگه گفتم نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره، دقیقا از همون لحظه بود . بیشتر از اینممنتظرم نزار . برو و زود برگرد.

پیاده شدم و اینبار با خوشحالی پا توی مسافرخونه گذاشتم و ساکمو جمع کردم و بعد از گرفتنکارت ملیم ، به سمت ماشین برگشتم.

نزدیک به ماشین بودم که منوچهر پیاده شد و ساکو از دستم گرفت .

بعد از سوار شدن حرکت کردیم و بعد از طی مسافتی به خونه منوچهر رسیدیم. با تعجبنگاهش کردم

_ اینجا؟!

_ نمی خوای اینجا بمونی؟!

_ چرا .. اما.. آخه

_ من نمیمونم اینجا. یه چند روزی بمون، تا من برات یه جای خوب پیدا کنم.

سرمو پایین انداختم. نمی دونم چرا فکر میکردم قراره منو ببره خونه خودم. خونه من و منصور.

منوچهر همیشه ذهنتو می خوند و می دونست تو سرت چی می گذره

_ می دونی که نمی تونیم بریم خونه خودت . اما بهت قول می دم که فقط چند روز اینجا باشی

_ خودت کجا میری؟

_ میرم خونه بابا

_ اونجا؟!

    ***********

_ منصور !؟

_ جانم

_ چرا منوچهر جدا از شما زندگی می کنه؟!

آلبوم عکسو بست و روی میز کنار تخت خوابش گذاشت و‌از روی زمین بلند شد و روی تختخوابش نشست.به فکر فرو رفت. فکری که انگار داشت خاطرات گذشته رو زیرورو می کرد.

_ عاشق شده بود.

نمی دونستم نگاه متعجب من باعث شده بود که حرفشو ادامه بده یا نه.

_ منوچهر چند سال پیش عاشق یه دختری شد که تو شرکتش کار می کرد. الهه دختر خوبی بودو عاشق منوچهر . رابطشون نزدیک تر که شد، منوچهر اعلام کرد که می خواد ازش خواستگاریکنه. اما مامان با مخالفتاش آرامشو از همه گرفت. هیچ دلیلی برای نخواستن الهه نداشت ، فقطمخالف بود. حرفای هیچ کدوم از ما هم تاثیری نداشت . منوچهر نمی خواست بین  خانوادش والهه یکی رو‌انتخاب کنه، برای همین صبر کرد تا همه چیزو درست و‌منطقی و‌ بدون هیچ چالشیجلو ببره. تا اینکه بعد یه مدت الهه دیگه شرکت نرفت و جواب تلفنای منوچهرم نداد. منوچهرچند باریم دم خونشون رفت اما کسی نبود. مادرم پیروز مندانه داشت از اینکه مانع این ازدواجشده حرف می زد و می گفت که تجربش تو شناخت آدما خیلی زیاده. می گفت جلوی فاجعه ایرو گرفته و خیلی بهتر که این دختر همین اول کاری ول کرده و رفته و بعدا به منوچهر ضربهمحکمی نزده.بی دلیل رفتن الهه منوچهرو داغون کرد و مدام دنبال جواب سوالاش بود ولی الههنبود . آب شده بود و‌ رفته بود تو زمین.

صحبتاش که به اینجا رسید دستاشو باز کرد و ازم خواست تو بغلش برم. از روی صندلی بلندشدم و‌کنارش جا گرفتم.

_ دنبال الهه گشتن شده بود کار منوچهر‌. یک  مدت بعد یه پیام از یه شماره ناشناس برایمنوچهر اومد که نوشته بود،یکی پیدا شده که الهه را با پول عاشق خودش کرده و‌کلی براشبریز و بپاش راه انداخته. الهه هم وسوسه شده و بی خیال منوچهر شده. یه عکس توی وایبرمبراش اومد . عکس یه چک ،که گیرندش الهه بود و صادر کنندش نمی شناختیم فقط اسم یه مردبود. اینو منوچهر فقط به من گفت . جز من و خودش هیچ کس اینو نمی دونه و الانم تو.. ‌صادرکننده چک با مبلغی تونست عشق الهه رو ازش بخره ولی الهه با یه مبلغ ناچیز عشقشو  فروخت.

«باآرساشاپ همراه باشید»

منوچهرم رفت .اولاش فکر می کردم دلیلش برای رفتن بیهوده ست .نمی تونستم  بفهمم که چرااینقدر از این خونه و آدماش فراریه. البته از مادرم فراریه، چون مادرم هربار اشتباهی کهمنوچهر،داشت مرتکب می شدو به یادش میاورد و منوچهرم تحملشو نداشت. تحمل طعنه ها وتیکه هاشو نداشت.چون یادآوری اون اشتباه یعنی یادآوری الهه ، الهه ای که منوچهر هنوزعاشقش بود. رفت تا توی تنهاییاش برای قلبش مرحم پیدا کنه . برای همین رفت.

از تو بغلش جدا شدم و دستی به ته ریشش کشیدم. چشماشو ریز کرد . اینبار محکم تر بغلشکردم.

_ فکر می کنی پول می تونه جای خوشبخت شدنو بگیره؟!

_  نمی دونم . چون جای هیچکسی نیستم. خوشبختی برای هر کسی تعریفش فرق داره . هرکسی خوشبختیشو در گرو چیزی می بینه. یکی تو پول. یکی تو سلامتی. یکی تو عاشقبودن. الان خوشبختی من کنار تو و چیزاییه که دارم.

با حرفش به فکر فرو رفتم . درست می گفت .

برای خوشبخت بودن نمی تونی از یه معادله استفاده کنی و به جواب برسی . راه های رسیدنبه جواب فرق داره، حتی معادله ها هم فرق داره برای اینکه هرکسی به خوشبختی برسه. یعنیمیلیاردها معادله ، میلیاردها راه و میلیاردها جواب.

_ تو چی خانم خوشگل؟! خوشبختی؟

_ جوابشو می دونی منصور. من با تو خوشبختم تو جواب معادله خوشبختی منی.

********

_ کتایون

_ بله

_ من دیگه می رم. توی اتاق مهمون برات ملافه تمیز و‌حوله گذاشتم.

صبح سوری خانم میاد کاراتو انجام میده. مثل شستن لباسو و‌غذا پختن. اگه چیزی لازم داشتیبنویس برام بفرست که تهیه کنم

_ منوچهر!

_ بله

_ من با موندن تو اینجا مشکلی ندارم . می دونم  رفتن خونه پدرت زیاد خوشحالت نمی کنه. منصور یچیزایی گفته. پس لطفا اگه معذب نیستی بمون و بخاطر من نرو.

ادامه دارد….

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش

مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم

هر پسين

اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين

مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟

اي راز

اي رمز

اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

#حسین_پناهی 🌱

 

مَد | مجله‌ الفبای درون

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۹

به قلم نگاه خانی

****

_ دستمال کنار تخته می تونی خودتو تمیز کنی

چند تا برگ از دستمال رولی، کنار تخت کندمو و‌ بدنمو تمیز کردم . لباسمو مرتب کردم و به سمت میز دکتر رفتم.

_ دکتر مشکلم جدیه؟

در حالی که داشت تو دفترچه بیمه چیزی می نوشت . گفت:

_ هنوز مطمین نیستم . توی سونوت اثری از کیس نیست و توی جواب آزمایشاتم نشونه ای از مشکل خاصیوجود نداره.  یه آزمایش دیگه نوشتم برات که حتما انجامش بده.

_ چه آزمایشی؟

دکمه بالای خودکار توی دستشو زد و اونو با آرامش روی میزش قرار داد.

_ یعنی خودت هیچی حس نکردی؟

_چه حسی؟

این بار لبخندی زد

_ بهتره که تا جواب آزمایشت نیومده زیاد امیدوارت نکنم. اما انگاری تو راهی داری. تبریک می گم

از مطب پزشک تا مسافرخونه ته شهر ،  چیزی حدود۴۰ دقیقه مسافت رو فقط داشتم ، حرف دکتر رو هضممی‌کردم. دل تو دلم نبود برای جواب تست بتایی که داده بودم.

یعنی همین یه موردو‌ کم داشتم تا کلکسیون بدبختیام کامل بشن.

یعنی من باردار بودم؟ این درست نبود؟! مگه چند وقت بود از عقب افتادن پریودم می گذشت؟! یک ماه؟!دو ماه؟!

یاد صحبتهای دکتر افتادم که می گفت:

بعضی از  خانمها تو هفتهٔ قبل از موعد معمول پریودشان در اوایل بارداری خونریزی سبک یا لکه‌بینی دارند وممکنه اون رو‌با پریود اشتباه بگیرند. این نوع خونریزی عموماً خیلی سبک‌تر از یک پریود معمولیه و فقط یک یا دوروز طول می‌کشه. که خطرناک نیست و هنوزم علت مشخصی نداره. احتمالا شماهم از اون دسته از خانم هاهستید.”

صبح با حالت تهوع شدید از تخت خواب مسافرخونه ، بلند شدم. توی اینه بی رنگ و‌رو زل زدم و به صورت بیرنگ و روی خودم خیره موندم.

نمی دونم این چندمین باری بود که این حسو تو این مدت داشتم، که فکر می کردم از عوارض بیماریمه که تویبدنم مونده. یاد حرفای دیروز دکتر افتادم. انگار که تازه فهمیده باشم چی شده، تکون سختی خوردم.

این اتفاق نباید افتاده باشه. من برای مادر شدن آمادگی نداشتم . من برای مسیولیت پذیری  برای یه موجودکوچیکی که قرار بود به این دنیا بیارمش خیلی ناتوان بودم. کاش حدس دکتر اشتباه باشه و جواب تستم چیزدیگه ای باشه. چیزی که خودم حدسشو زده بودم. یه  بهم ریختگی هورمونی ،از کم خوابی و بد غذایی و فکر‌وخیال و استرس .

تا آزمایشگاه برسم ،قلبمو دقیقا تو دهنم حس می کردم. تپش قلبم شده بود غوز بالا غوز که حسابی از خجالتهمون ته مونده آرامشی که برام مونده بود، دربیاد.

با دستای لرزون جواب آزمایشو تو دستم گرفتم و با دیدن جواب تست، نفس راحتی که ته ریه هام جاخوش کردهبود ،سخت شد.

جواب آزمایشم مثبت بود

«باآرساشاپ همراه باشید»

تو نگاه های خوشحال منشی آزمایشگاه حل شدم و تو جواب تبریکش فقط نگاهش کردم. باید می رفتم مطبدکتر برای سونوگرافی .

بخاطر کرونا وقت دهی کمتر بود و خوشبختانه زیاد منتظر نموندم .

داخل مطب شدم .‌لرزش بدنم نشوند دهنده استرس  زیادم بود.

_ شما از الان این مدلی هستی خدا می دونه تا ۶ ماه دیگه چطوریه حالت؟

_۶ ماه؟

_ بله ؛شما تقریبا سه ماه و نیمه که باردارین. الانم اونجا دراز بکش می خوام ببینم جنین تو چه وضعیتی هست.

دیگه هیچی رو متوجه نمی شدم ، فقط مثل روبات هر کاری که ازمن می خواست رو انجام می دادم .روی تختکنار مونیتور سونوگرافی دراز کشیدم . پزشک روی بدنم ژل ریخت  و پروپ  رو، روی قسمتهای مختلف میکشید و با مونیتور و‌کیبوردِ جلوی روش، علایمی رو‌ثبت می کرد. من فقط به مونیتور چشم دوخته بودم و چیزینمی گفتم..

_ آماده ای؟

نمی دونستم این سوالی که پرسید از بابت چی بود؟

_ برای چی؟

_برای شنیدن صدای قلب جنین

با بی میلی قبول کردم و پس از چند ثانیه صدای ضربان قلبی تمام  فضای خالی  ذهن و قلب و وجودم رو توخودش گرفت. تمام من پر شده بود از صدای ضربان قلبی که تو همین لحظه شده بود ،همه داشته و‌نداشته مناز زندگی.

اشک بود که پهنای صورتمو خیس می کرد .

چه حس غریبی بود ، چه حس عجیبی بوداز اون حسایی که مطمینم هرکسی توی عمرش نمی تونه تجربشکنه ،مگر اینکه مادر باشه. حسی از جنس مادر بودن؛که الان بند بند تن ناتوان و روح خستمو دستخوش شورشیرینی کرده بود که به معنای واقعی تجسم دوباره زنده بودن و زندگی کردن بود.

فقط تو چند ثانیه، چند ثانیه کوتاه به اندازه کشیده شدن یه پروپ روی شکم و‌پخش شدن صدایی از درون ،خروجی دستگاه

دلم می خواست تمام دنیا تو این نقطه می ایستاد .

نمی تونستم بفهمم چی شد که حس دلشوره و‌دلواپسی و نگرانی چند دقیقه قبل جاشو داده بود به این طعمشیرین.

_ عزیزم چرا گریه می‌کنی؟

صدای دکتر قطع کننده ضربان قلبی بود که قرار بود نبض زندگیم باشه.

_ می تونم صداشو دوباره بعدا بشنوم ؟

_ من الان یه فیلم از روی سونو و صدای ضربان قلب جنین می دم که هرموقع دوست داشتی ، صداش‌ بشنویو ببینیش. باید خیلی مراقب خودت باشی تو این شرایط.

هیچ مدرکی وجود نداره که نشون بده زنای باردار به طور جدی‌تری، در  معرض خطر ابتلا به ویروس کرونا قراردارن یا نه. و‌یا ایا این ویروس‌روی‌جنین اثر می زاره و‌باعث‌سقطش می شه؟اما از اونجایی که کرونا یک ویروسجدید و ناشناختست، زنای باردار‌و توی گروه با خطر متوسط قرار  می دیم تا امنیت بیشتری داشته باشن. پستا می تونی مکان های شلوغ نرو و سعی کن خونه بمونی . ماسکم که نیاز به گفتن نداره همیشه بزن ،وقتیکسی کنارته. حتی همسرت. اگه شغلش از جمله شغلاییه که با آدمای زیادی سروکار داره.

چیزی که از شنیدنش می ترسیدم بالاخره روی زبون دکتر جون گرفت و چرخید و  زده شد.

هنوز اثر خیسی اشکای دقایق قبل روی صورتم بود که، دوباره قلبم صاعقه ای زد و اشکامو برای بار دوم بهبیرون از چشمای طوفانیم هدایت کرد.

دکتر که مات و‌ مبهوت شده بود پرسید

_ حرف بدی زدم عزیزم؟

سرمو تکون دادم و‌اشکامو پاک‌کردمو و‌بینیمو بالا کشیدم که چند دقیقه ای می شد به فین فین افتاده بود.

_ من همسرمو بخاطر همین بیماری از دست دادم  و خودمم تازه خوب شدم.

توی صندلی چرمیش فرو رفت و نفسی  کشید که بیشتر شبیه آه بود.

_ متاسفم

_ جوابشو با لبخند تلخی دادم و پرسیدم

_ من تقریبا۵۰ روزی هست که بیماریم تموم شده و خوب شدم و تو مدت بیماری هم باردار بودم. بچم سالمه؟

_ نمی‌ دونم !ولی باید یسری ازمایش

انجام بدی . غربالگری جنین برای همینه که متوجه بشیم جنین قبل از تولد آیا دچار بیماری، عارضه یا نقصیهست یا خیر. من برات می نویسم حتما انجام بده و عقب نندازش. مطمین باش چیزی نیست

با سی دی توی دستم روی‌تخت خواب مسافرخونه نشسته بودم و از درز پرده، بیرونو نگاه می کردم. خیابونی که  مسافرخونه توش قرار داشت،  از غروب تاصبح روز فردا خیلی خلوت بود و دلگیر. بارونم شروع به باریدن کردهبود. دلم می خواست باز صدای قلبشو‌بشنوم و آروم بگیرم اما هیچ دستگاه پخش کننده ای نبود ، باید تا فرداصبح صبر می کردم و توی شرکت صدای قلبشو می شنیدم.

«باآرساشاپ همراه باشید»

*******

_ببینم اگه قرار باشه یه روزی بچه دار بشیم، منو بیشتر دوست داری یا بچمونو؟

از خجالت سرمو پایین انداختم و زیر لب حرف زدم

_ چی‌می گی زیر لب، نق نقو

_ این چه سوالیه می پرسی؟ اصلا خودت جواب بده ببینم

تیشرتی‌که تنش بودو بیرون در آورد  و‌ روی تخت خواب که من روش نشسته بودم، انداخت

_ اگه پسر باشه که مخلصشم هستم

_ خب

_ اما اگه دختر بشه ، می میرم براش

به زور می تونستم جلوی خندمو بگیرم.

_ یعنی تو دختر دوستی؟

_ فرقی نداره؛ اما اگه دختر بشه، یدونه دیگه از تو دارم و خوشبحالم می شه

روی تخت نشست که وزنش روی تشک باعث شد کمی بهش نزدیک تر بشم

. دستاشو روی شونه هام گذاشت و‌ منو اروم روی تخت خواب ، خوابوند.جوری که صورتش دقیقا روبرویصورتم قفل شده بود و‌چشماش توی چشماش خیره مونده بود. از فاصله ای که داشتیم هرمنفسهاش باعث شدحرارت خوشایندی  رو زیر گلوم احساس کنم.

_ اگه دختر بشه، از این چشما چهارتا گیرم میاد. چهارتا چشم  که قراره خیره بشن به من و‌منم توی دلم قندآب بشه. دو تا لب گیرم میاد که اسممو صدا بزنه و‌منم از ته دلم بهشون بگم جانم.

آروم آروم  لباشو به لبام نزدیک کرد. دستاش هنوز روی شونه هام بود و‌ مثل زندانی توی دستاش‌گیر افتادهبودم. دلم نمی‌خواست از اسارت دستاش رها بشم اما ساعت دیواری چیز دیگه ای میگفت.   قبل از اینکه لباشوروی لبام بزاره ، از زیر دستش بیرون اومدم و‌با عجله از روی تخت خواب بلند شدم. و تی شرتی که چند دقیقهقبل روی تختخواب انداخته بود رو‌برداشتم و‌ روی سرش پرت کردم و گفتم:

_ اگه پسر بشه ، باید لباسای اونم از گوشه کنار خونه جمع کنم و پدرم در بیاد.

انگار هنوزتو‌ شوکفرار غافل گیرانه من بود که خط خنده روی لباش نشست . خودشو از روی تخت بلند کردو‌تی شرتشو اینبار تو سبد کنار در مستر ،اتاق خواب انداخت و‌پیراهن سفیدشو از توی چوب کار بیرون آورد  و‌به تن کرد. داشت دکمه هاشو‌می بست که نزدیکش شدم و دکمه توی دستشو از دستش رها کردم و‌خودم شروعبه بستن دکمه هاش کردم.

_ اگه پسر بشه یکی می شه مثل تو. خوشتیپ و جذاب که قرار دل دخترارو ببره ، اما اون فقط عاشق یه دخترمیشه ، دختری که شاید ساده باشه ظاهرش اما اندازه همه دنیا دوستش داره و باعث میشه همه دخترای شهربه این دختر حسودی کنن.

محکم تو بغلش فشارم داد و صدای ضربان قلبش گوشامو پر کرد

*******

نمی دونم چندمین باری بود که صدای قلبشو عقب  می بردم و از اول گوش می دادم. کاش میشد این صدا ،تنها صدایی باشه که تو خلوت و تنهایی اتاق کوچیک مسافرخونه، پخش می شد.

ادامه دارد…..

«باآرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۸

به قلم نگاه خانی

چمدونمو که زیادم بزرگ و سنگین نبود رو از روی زمین برداشتم و به سمتدر خروجی آپارتمان رفتم. مادر منصور کنار در ایستاده بود و با نگاه پر ازنفرتش به من نگاه می کرد.

_ همه وسایلتو برداشتی؟

به او خیره نگاه کردم

_ مامان

نذاشت حرفمو بزنم ، وسط حرفم پرید

_ به این اسم صدام نکن.

لب زدم

_ چشم

بغضمو قورت دادم و گفتم

_ دنیا زیرو روشده و شما دنبال مقصر برای مرگ پسرتونی؟ اگه بیشتراز  شما عاشقش نبودم  که بودم، کمتر از شما هم نیست. من زندگیمو از دستدادم. هر حرفی بزنید ، هر فکری دوست دارین بکنین؛ فقط نگید که عاشقشنبودم

درو کامل باز کرد ، یعنی زودتر برو بیرون و با عصبانیت گفت:

_عشقت اونقدر زیاد بود که پسرمو فرستادی سینه قبرستون. اگه بخاطرمنصور نبود زندت نمی زاشتم

چمدونمو برداشتم و  خارج شدم. سهم من از این زندگی فقط یه چمدون بود

از خونه که بیرون اومدم نگاهی به پنجره نیمه باز  خونم انداختم و بغضو اشک و آهمو با هم فرو خوردم . ازسایه پشت پنجره متوجه حضور مادر منصور شدم، که داشت مطمین می شد به رفتنم.

نخواستم از خودم ضعف نشون بدم و برای همین با تمام سستی و تهی بودن و خورد شدن درونم، دستهچمدونمو محکم تو دستم گرفتم و به سمت سر خیابون راه افتادم. به سر خیابون نرسیده بودم که صدای ترمزشدید ماشینی،بند دلمو پاره کرد و بی اختیار روی زمین نشستم و زدم زیر گریه. دلم چه حساس شده بود که باهر ضربه ای هرچند کوچیک از هم می گسست . اشکام بالاخره راه بیرونو پیدا کرده بودند . با تکیه به چمدوناز جا بلند شدم که احساس کردم سنگینی چمدون سبک شد و‌دستی چمدونمو گرفته بود . به پشت سرم نگاهکردم . منوچهر بود.

خواستم دوباره محکم باشم ،اشکامو با دست پاک کردم و سعی کردم چمدونمو از قلاب دستش رها کنم

_ ممنون خودم می تونم حملش کنم

_ کجا داری می ری؟

دلیلی برای توضیح نبود

_ هرجا می ری خودم می برمت

_ نمی خوام به زحمت بیفتی .

_ از صبح کله سحر، منتظرم تا ببینمت . می دونم دلت شکسته از من ،از مادرم، اما تو از منصور موندیبرامون. نمی تونم بی تفاوت باشم به آیندت

_ منوچهر تا الانم به اندازه کافی تو دردسر افتادی و کمکم کردی. رابطه ما بعد از مرگ منصور دیگه تموم شدهو تو هیچ مسیولیتی در قبال من نداری. هرچند قبلا هم نداشتی و‌هر کاری کردی از لطف و خوبیت بوده

_ کتابون !! من اگه کاری کردم برای خاطر اینکه لطف کنم یا خوبی کنم نبوده. من وظیفه برادریمو در قبال زنبرادرم ، زن برادری که خیلیم برام عزیز بود و زندگیشو عوض کرده بود و‌امیدو تو‌ دلش نشونده بود ؛کردم.وگرنههمه می دونیم که منصور باید همون۸ سال پیش از بینمون می رفت. اما عشق تو امیدو تو دلش نشوند .

_ اما این امیدو خودم تبدیل به نابودی کردم . منصور بخاطر من مرد.

دیگه نتونستم ادامه بدم . چونم می لرزید و نفس کشیدنم پشت تاروپود ضخیم ماسک سه لایه پارچه ای سختتر شده بود.

بند یه طرفو از پشت گوشم آزاد کردم و با ولع تمام ، هوای بیرونو نفس کشیدم. ششام از دم و‌بازدم پرو خالیمی شد .

به منوچهر که با ترس به من خیره شده بود نیم نگاهی کردمو و دوباره ماسکو روی صورتم گذاشتم .

_ می رم پیش مادرم  ، هرچی باشه من دخترشونم و مطمینم اونا مثل دستمال بیرونم نمی ندازن

_ این حرفا چیه می زنی. حرفهای مادرم همه از روی عصبانیته. بخدا هیچی تو دلش نیست.

_می دونم قصدت کمک کردنه اما واقعا بهش نیازی ندارم. ممنون بخاطر اینکه بعد منصور تو تنها حامی منبودی.

چمدونمو کشیدم به سمت خودم و با اشاره دست ماشین گرفتم و سریع سوار شدم.

اما مقصد کجا بود؟! نمی دونستم.

هیح جایی رو برای رفتن دوست نداشتم. مستاصل بودم و دنبال یه ردی، یه نشونی که منو از ابن بلاتکلیفیخارج کنه. اما یادم نبود از اتفاق افتادن معجزه قرن هاست که گذشته.

سرمو‌رو شیشه سرد تاکسی تکیه داده بودم و‌چشمامو‌بسته بودم که صدای خوردن بارون روی شیشه باعث شداز رویای تکراریه،بودن کنار منصور بیرون بیام.

********

با صدای خوردن بارون روی شیشه بخار گرفته از خیره شدن به چشمای همدیگه دست برداشتیم

_چه بارون بی موقعی

لبخندی زد و‌گفت

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ بارون هرموقع بیاد قشنگه

_ از بارون خوشم نمیاد. از خیس شدن متنفرم. بارون برای من یعنی چتر داشتن و‌ واستادن زیر سقف باریکبالای مغازه ها که مبادا مثل موش آب کشیده بشم

_ تا حالا عاشق شدی؟

سوالش خجالت زدم کرد. توی اون چند لحظه کوتاه داشتم به این فکر می کردم که چه تصوری در مورد من داره؟! من که عاشق خودش بودم

_ قبل خودت هیچ مردی

هیش آرومی گفت و شیشه ماشینو کمی پایین کشید . بارون با شدت از لای پنجره نیمه باز،  داخل می شد وروی بازوش که به شیشه چسبیده بود جا خوش می کرد.

_منظورم این نبود عجول

_ پس چی؟!

_ زیر بارون رفتن و قدم زدن ،مثل عاشق شدنه . همون اندازه تپش قلبتو بالا می بره و به همون اندازه به تک تکسلولات می چسبه .

بدون اینکه حرفی بزنه در ماشینو باز کرد و پیاده شد .از پشت شیشه های بارون زده نمی تونستم ببینمش.

چند ثانیه بعد، در سمت من باز شد و دستهای خیس از بارونش به سمتم دراز شد . دستشو بدون معطلی گرفتمو قدم به خیابون گذاشتم. بارون اونقدر شدت داشت که تو چند ثانیه خیلی کم ، خیسمون کنه. به سختیچشمامو زیربارون باز نگه داشته بودم.

با چشمای نیمه باز بهم خیره شده بود

رقص بارون روی شیشه ماشین و‌انعکاس نور زرد رنگ،  تیره های چراغ برق که توی قطره های بارون شکستهمی شدند، جیرجیر برف پاک کن ماشین هایی که از کنارمون با سرعت نه چندان زیاد عبور می‌کردن  و  صدایچرخ ماشینهاشون روی خیابون اب گرفته عجیب ترکیب  قشنگی بود. ترکیب عشق و زندگی .

فکر نمی کردم یه روزی برسه که من از بارون و تو بارون رفتن و‌خیس شدن خوشم بیاد.  اما الان درست توقشنگترین زمان و‌مکان  زندگیم قرار داشتم ، تو نقطه امن عشق.مثل  نعمت بارونی،که خدا  به زمین خشک وتشنش ارزونی  می کنه، اینبار بارون عشقو به روح خسته و‌پژمرده من هدیه  کرده بود.

_ هنوزم می ترسی مثل موش آب کشیده بشی؟

******

صدای ترمز شدید ماشین رشته خاطراتمو از هم گسیخت .

صدای راننده توی گوشم پیچید که داشت زیر لب به زمین و‌زمان و هوای بارونی فحش می داد و هر از گاهیدور تند برف پاکن ماشینش رو می زد .انگار اونم دلش پر بود از بارون . انگار اونم خاطره قشنگی از زیر بارونرفتن و خیس شدن نداشت. صدای جیرجیر برف پاک کن روی شیشه،صدای چرخ ماشین رو خیابون آب گرفته ورقص بارون و‌انعکاس نور زرد رنگ تیرهای چراغ برق که توی قطره های بارون گم می شدند، دیگه قشنگنبودند.

دیگه بارون قشنگ نبود و زیر بارون رفتن و خیس شدنم قشنگ نبود.

مگه میشه بارون بیاد و‌تو نباشی و من خیس بشم؟خیس شدن زیر بارون با تو می چسبید. لعنت بهت منصور کههمه عاشقانه هامو نصفه کاره گذاشتی.

لعنت بهت .

«باآرساشاپ همراه باشید»

در چوبی با صدای جیرجیر باز شد و با زدن کلسد برق تاریکی دلمرده رو به روشنایی دلگیرتر داد.

اتاق حدودا۶متری بود. روبروی در ورودی پنجره ای رو به خیابان قرارداشت که با پرده ضخیم سبز تیره،پوشیده شده بود. تخت خواب فلزی شبیه تخت های پادگان در گوشه اتاق قرار داشت که کمد تک در کوچکی راکنارش جای داده بود ، دقیقا نز یک به پنجره .

سمت  راست ، نزدیک در ورودی روشویی سرامیکی کهنه ای که ترک بزرگی روی سنگش افتاده بود قرار گرفتهبود و آینه کوچکی که بالا آن روی دیوار  بود ، از فرط کهنگی به ز‌ور تصاویر را در خود منعکس می کرد.

با اشاره سر مسافرخانه دار وارد شدم.

کلید رو از در بیرون آورد و اون رو دوبار روی قفل در اینبار از پشت قرار داد.صداش از پشت ماسک کهنه وچرک مود شده به درستی شنیده نمی شد.

_ درو از تو قفل کن. زیادم رفت و امد نکن. مهمونم دعوت نکن. از وقتی این مریضیه اومده خیلی سفت و سختمی گیرن. دوباریم پلمپش کردن. الانم بفهمن بازم میان سراغم.

فقط سر تکون دادم . بعد از رفتنش درو دو قفله کردم و با چندشی روی تختخواب دراز کشیدم.

تمیز بود بر خلاف ظاهر کثیف و‌قدیمی دیوارها اما به دلم نبود. این اولین باری بود تو اتاق مسافرخانه شبم روصبح می کردم و نمی دونستم چند روز باید به همین شکل بگذره.

هرچیزی بود باید خیلی سریعتر اقدام می کردم به سروسامون دادن به زندگی متلاشی شدم.

گاهی وقتا دلتنگ روزهایی میشی که جز معمولی ترین روزهای زندگیت بودند. بدون هیچ اتفاق هیجان انگیزی ،روزهایی که توش آرامش داری و دلت شاده  و من دلم عجیب تنگ شده بود برای روزهای خیلی معمولی ای کهفقط دلم خوش بود .

دل خوشی…. انگار با واژش‌هم حتی غریبه بودم.

شروع قصه زندگیم کجا و تهش کجا.

ته زندگیم درست شبیه ته مزه تلخ خیار بود که لذت خوردن خیارو از بین می برد و این ته تلخ ، لذت اون چندسالو از بین برده بود .

خدای من، این چه فکرایی بود با خودم می کردم. چقدر ناشکر شده بودم که اون همه سال عاشقی رو داشتمفراموش می کردم.

یه ضرب المثل قدیمی بود، که می گفت، در  همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه. درستم می گفت. از زندگی سختقبل منصور و سگ‌دو‌زدنای بی حدو و اندازم ،برای داشتن استقلال مالی و آرامش فکری ، فراری بودن از خونهو‌اضافه کار وایستادن تو شرکت که وقتی می رسم خونه اونقدر خسته باشم که سرم به بالش سفتم نرسیدهخوابم ببره. که کمتر چشم تو چشم اعضا خانواده ای بشم که در عین اینکه کاری به کارم نداشتن ، اما بازم توکارام سرک می کشیدن، رسیده بودم به زندگی ای که برای  یه دقیقه زودتر رسیدن به خونه، از وقت ناهارواستراحتم می زدم تا زمانی که،  وقت کاریم تموم‌میشه، کار انجام نشده نمونده باشه که مجبور بشم حتی چنددقیقه بیشتر بمونم . از فراری بودن از روزای تعطیلی که مجبور می شدم صبح تا شب تو اتاقم خودمو‌مشغول بهانجام کاری  نشون بدم، که کمتر کسی بخواد سراغمو بگیره ؛رسیده بودم به زندگی ای که وقتی یه روز  تعطیلبود با دمم گردو‌می شکوندم  و روزایی که چند روز پشت سر هم تعطیل میشد، حسابی سر از پا نمی شناختم ومی شدم خوشبخت ترین آدم روی کره زمین. یادمه مرخصیای ماهانمو‌جمع می کردم و هر از گاهی ، حسابیپشت سر هم کیف می کردم از تعطیلاتی که شاید تو چهاردیواری خونم سپری می شد اما کنار کسی کهعاشقش بودم می گذشت.

حالا چی شده بود که این همه از زمین و‌زمان و آدما شاکی بودم؟!

ادامه دارد….

به قلم نگاه خانی

«باآرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۷

به قلم نگاه خانی

با صدای زنگ در آپارتمان به سمت در رفتم. با باز شدن در ،کل دنیا رو سرمآوار شد. مادر منصور پشت در بود

_ سلام مامان ، خوش‌اومدین. بفرمایید

بی اعتنا به من وارد شد

_ واس خونه ای که مال خودمه ، زشت نیست بفرما می زنی؟

آب دهنمو به سختی قورت دادم

_ البته که اینجا منزل خودتونه. براتون چایی میارم

در آپارتمانو بستم و در حال رفتن به سمت آشپزخونه بودم که گفت:

_برای دید و باز دید نیومدم . نیومدم اینجا بشینم تو برام چایی بیاری وبشینم باهات گپ بزنم.

روی نزدیکترین مبل نشستم

_ برای هر چیزی تشریف آوردین ، من در خدمتم

گره روسری روی سرشو شل کرد

_ ۸ سال پیش با همین ادا و اطوارات و مظلوم نماییات منصورو ازم گرفتی.

_ اما من..

با فریاد جمله هاشو پشت سر هم شروع به گفتن کرد و مانع حرف زدن منشد

_گفتم نیومدم اینجا باهات حرف بزنم. اگه تا الان صبر کردم برای این بودکه تازه بچمو کرده بودم زیر خاک. اونقدر بد قدم و نحس بودی که نتونستمیه دل سیر براش گریه کنم . کنار سنگ مزارش بشینمو و خاکیو که توبادستات به زندگیمون ریختی بریزم تو سرم.

می ترسیدم یه کلمه حرف بزنم فقط گوش می دادم

من براش آرزو داشتم، خواب و خیال داشتم تو اومدی و گند زدی بهآرزوهامو و‌حسرتشو به دلم گذاشتی. دهنمو بستم چون عاشقت بود ونخواستم رو خواستش نه بیارم. اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنمو وادای مادرشوهرای خوبو برات بازی کنم

دیگه سکوت جابز نبود..

_ اما شما هیچ وقت با من خوب رفتار نکردین که الان منتشو به سرم میزارین.تو این۸ سال بی احترامی دیدین از من؟ بی ادبی کردم؟ توهین کردینسکوت کردم، تیکه انداختین حرف نزدم! چون شما مادر عشق زندگیم بودینو جای مادرم. الان این حرفا برای چیه؟

_ منصور قلبش مریض بود درست. اما با همون قلب مریضم می تونستزنده باشه. تو آلوده این ویروسش کردی و فرستادیش سینه قبرستون. توباعث مرگش شدی

«باآرساشاپ همراه باشید»

حرفهاش مثل پوتک تو سرم کوبیده می شد و عذاب وجدانی رو که مدتهابود دچارش بودمو بیشتر می کرد. اما نمی تونستم کوتاه بیام و اجازه بدمبار سنگین عذاب وجدانمو سنگین تر‌کنه.

_ مامان شما چرا مرگ منصورو می ندازین گردن من؟! اونم ،منی که ازجونم بیشتر دوستش دارم. مگه من این بیماری رومن آوردم ، کل دنیادرگیرشن مگه فقط من و منصور بودیم؟من خودم دو هفته تو بیمارستانمردمو  زنده شدم

با عصبانیت از جا بلند شد  و به سمت در رفت.

_ برای اینم نیومدم که الان واس من از عشق و‌عاشقیت بگی و اینکه  ویروس از کجا اومده رو برام توضیح بدی.به حرمت اینکه داغدار بودی تاالان  دهنمو بستم. گذاشتم چهلمش تموم بشه بعد. به منوچهر گفته بودمبگه بهت ،که اونم مثل بقیه خام سیاه بازیات شده و دلش نیومد بگه. اینخونه برای منه که شما توش زندگی می کردین. هرچی وسیله آوردی وجمع کن ببر ،که فکر نمی کنم جز چند تا کاسه بشقاب چیز دیگه ای باشه،طلاها و لباساتم برای خودت نمی خوام از آت و آشغالات چیزی اینجابمونه.  یک هفته وقت داری وسیله هاتو برداری و گمشی بری از زندگیمون.

با بغض پشت سرش راه افتادم

_ مامان کجا برم؟ اینجا خونه من و‌ منصور بود. من با منصور اینجازندگی کردم گوشه گوشه این خونه بوی منصورو میده و خاطراتشه کهباعث شده سرپا باشم. این دلخوشی رو ازم نگیرین.

صدای کوبیده شدن در یعنی هیچ کدوم از حرفام روش تاثیر نداشته وعزمشو جزم کرده بود تا منو از این دنیای دلخوشی کوچیک جدا کنه.

دنیام سیاه تر از لباسی بود که به تنم داشتم. درد دوری منصور کم بود کهحالا درد این آوارگی هم باید رو شونه هام آوار می شد. نمی گم به اونزندگی و خونه عادت کرده بودم و سخت بود دل کندن ازشون ، منصور همهچیز من بود که دیگه نداشتمش، خونه و ماشین و چهارتا تخته پاره به چهدردم می خورد.

سختیش برای من دل کندن از چیزایی بود که با منصور ذره ذره ساختهبودیم. سختیش سرپا شدن و مستقل شدن تو شرایطی بود که دنیا بخاطرکرونا رو هوا بود . من آمادگی برای این تغییرو نداشتم. هنوز نداشتم.

اما می دونستم که باید جمع کنمو برم به سمت سرنوشتی که معلوم نبودچه خوابی برام دیده.

نمی خواستم برگردم خونه پدریم، چون هیچ وقت خاطره خوشی از روزایبودن اونجا نداشتم. تحمل نگاه های ترحم آمیز پدر و مادرم و شاخ و‌ شونهکشیدنای کامرانو نداشتم که بخواد برای هر رفت و اومدی سین جیمم کنه.

باید یه فکری برای بیچارگی خودم می کردم. تصمیم گرفتم با منوچهر حرفبزنم اما پشیمون شدم.تازه یاد کلمات مبهمش تو قبرستون افتادم که مداماز منصور معذرت خواهی می کرد. نه اون آدم مناسبی نبود، با اینکهحرفی به من نزده بود اما همینکه تصمیمشو داشت که این موضوع رو بامن در میون بزاره و حامل خبر تصمیمی که مادرش گرفته باشه، یعنیمناسب نیست.

از طرفی کسی نبود که بخوام باهاش مشورت کنم، جز منوچهر.

«باآرساشاپ همراه باشید»

امادستم برای گرفتن شمارش می لرزید. خوشبختانه این تصمیم گیری بینتیجه موند و‌ با افتادن شمارش روی گوشیم، کار برام راحت تر شد.

صدای بغض آلودم گویای همه چیز بود. نفس عمیقی پشت گوشی کشید

_ ببین کتایون، من سعی می کنم مامانو راضی کنم. توروخدا ببخشش وازش به دل نگیر. الان حالش خوب نیست متوجه نیست چی می گه

_ اتفاقا می دونن چی می گن و چی می خوان.

_ تو مادر منو نمی شناسی هنوز. دلش مهربونه. تو کاری نکن من درستشمی کنم و بهت خبر می دم.

یا منوچهر معنی دل مهربون داشتنو نمی دونست، یا مادرشو اندازه مننمی شناخت. ذره ای احساس نه تو کلامش و نه تو نگاهش نبود. فقطعقده و کینه بود که ازش میشد حس کرد. باشه وارفته ای گفتمو و گوشیرو قطع کردم.

۵ روز از آخرین تماسی که منوچهر با من گرفته بود می گذشت و هنوزخبری ازش نداشتم. می دونستم که این خبر دادن برای این بود که فقط یکمامید بهم بده که دقیقا نتیجه برعکس می داد چون با هر لحظه که سپریمی شد ناامیدی بیشتر مثل پیچک دور روحمو می پوشوند.

تو این مدت تمام لحظات اون یک هفته رو به خاطره بازی با خاطراتمنصور و یادآوری گذشته شیرینمون سپری کردم.. روز ششم بود که بلندشدم و وسیله هامو که فقط شامل لباسام و خاطرات من و‌منصور بودوجمع کردم. دلم نمی خواست طلاها مو‌ببرم اما خوب که فکر کردم دیدم اینطلاها همه از پول خودمو و منصور خریداری شده پس دلیلی ندارهاوناروهم مثل بقیه زندگیم تو سینی پیشکش مادرش کنم.

می دونستم قرار نیست معجزه ای اتفاق بیفته اما گوش به زنگ منوچهربودم. اونقدر تو این مدت خودمو سرگرم عشق بازی با خاطرات خودمومنصور کرده بودم که یادم رفته بود فرصتی برام نمونده و جایی برای  رفتنندارم.

غروب همون روز منوچهر تماس گرفت و تنها جمله ای که از دهن منوچهرکه به من امید بیهوده داده بود، بیرون درومد این بود. . .

کاش می تونستم کمکت کنم، اما یه طرفه این ماجرا مادرمه و من نمیتونم احترامشو بشکنم. کتابون کاش می شد خوبیاتو جبران کنم . تو مثلخواهر نداشتمی خوشحالم که منصور تورو شناخت و قبل از رفتنشزندگی کرد کنار تو. منو ببخش و امیدوارم منصورم منو‌ببخشه.

تو تمام لحظاتی که منوچهر حرف می زد من سکوت کرده بودم و‌گوش میدادم . چیزی نمی خواستم بگم. من از منوچهر انتظاری نداشتم و‌ برایهمین ازش ناراحت نبودم. اون شب تا خود صبح با تصور خیالی منصورحرف زدم و گریه کردم و خندیدم. از روزای اول آشنایی تا لحظه های آخر.

من کنار منصور خوشبخت بودم. تنها دردی که تو دلم بود روزای آخرمونبود که به تلخی گذشت. اما چقدر خوب بود طعم این تلخی فقط کام منوزهرمار کرد و منصور با همون عشقی که ازم به یاد داشت رفت.

نور از پشت پر‌ده های توری به داخل می تابید . نسیم خنکی که از  لایپنجره نیمه باز داخل می شد صورتمو نوازش می کرد. ساعت ۸ صبح بود. به یکباره استرس همه وجودمو گرفت . شانس آوردم اونروز جمعه بودوگرنه نمی دونستم جواب شرکتو باید چی می دادم برای نرفتنم.

گیج و منگ به ساعت دیواری خیره شده بودم و‌حرکت رقص کنان ثانیهشمارو دنبال می کردم که با افتادن کلید تو در، توی جام تکونی خوردم.

در باز شد و‌مادر منصور تو چهارچوب در ظاهر شد. سلام نصفه نیمه ایدادم و بی جواب به سلامم توی اتاقها به وارسی مشغول شد. حالا که قراربود دیگه نبینمش دلیلی برای نگه داشتن احترامش نداشتم. مگه اون تو اینهشت سال احتراممو نگه داشته بود که من تو این دقاقیق آخر نگه دارم. اماباز سعی کردم جلوی خودمو بگیرم.

_ بهتر نبود قبل وارد شدن زنگ می زدین ؟

تا اومد حرف بزنه مانعش شدم

_ درسته اینجا خونه شماست اما من و‌منصور توش زندگی می کردیم. تازمانی که من هنوز از اینجا نرفتم میشه حریم خصوصی من و شما بدوناجازه وارد حریم خصوصیم شدین.

احساس کردم یکم دستپاچه شد

_ فکر می کردم تا الان رفته باشی وگرنه انقدر نزاکت دارم که سرمو نندازمپایین و‌جایی نرم

پوزخندی که بهش زدم بهترین جوابی بود که میشد بهش داد

مانتومو از روی جالباسی برداشتم و تنم کردم

وارد اتاق خواب شدم تا چمدونمو بردارم که صداش از بیرون اومد

_ سوییچای ماشین کجاست؟

ماشین به اسم پدر منصور بود ، با اینکه پولشو داده بودیم، اما هنوز سندنخورده بود. می دونستم بحث و‌دعوا سر این چیزا بی ارزشه و قرار نیستچیزی به نفع من تموم بشه. من منصورو از دست داده بودم بقیه چیزا چهارزشی داشت.

چمدونمو که زیادم بزرگ و سنگین نبود رو از روی زمین برداشتم و به سمتدر خروجی آپارتمان رفتم. مادر منصور کنار در ایستاده بود و با نگاه پر ازنفرتش به من نگاه می کرد.

_ همه وسایلتو برداشتی؟

به او خیره نگاه کردم

_ مامان

نذاشت حرفمو بزنم ، وسط حرفم پرید

_ به این اسم صدام نکن.

لب زدم

_ چشم

بغضمو قورت دادم و گفتم:

_ دنیا زیرو روشده و شما دنبال مقصر برای مرگ پسرتونی؟ اگه بیشتراز  شما عاشقش نبودم  که بودم، کمتر از شما هم نیست. من زندگیمو از دستدادم. هر حرفی بزنید ، هر فکری دوست دارین بکنین؛ فقط نگید که عاشقشنبودم

درو کامل باز کرد ، یعنی زودتر برو بیرون و با عصبانیت گفت:

_عشقت اونقدر زیاد بود که پسرمو فرستادی سینه قبرستون. اگه بخاطرمنصور نبود زندت نمی زاشتم

چمدونمو برداشتم و  خارج شدم. سهم من از این زندگی فقط یه چمدون بود

ادامه دارد…

به قلم نگاه خانی

«باآرساشاپ همراه باشید»

سریال اسپینجر
سریال اسپینجر به کارگردانی و تهیه کنندگی علیرضا کریم زاده برای نمایش خانگی آماده می شود .

این سریال، طنز و در ژانر کمدی است.

 

 

 

 

 

 

«ایران ۱۵۰۰» (اسپینجر) نخستین سریالی است که در سال ۱۴۰۰ از سوی سازمان تنظیم مقررات صوت و تصویر فراگیر (ساترا) موفق به دریافت مجوز ساخت شده و این روزها با حفظ و رعایت پروتکل‌های بهداشتی در حال تصویربرداری است.

 

 

 

 

خلاصه داستان سریال اسپینجر

«اسپینجر» به نویسندگی مشترک آزاده محسنی و الهه میرباقری، یک مجموعه طنز فانتزی سیاسی است که تلاش دارد تا روایتی از ۱۰۰ سال آینده ایران را که از سال ۱۵۰۰ آغاز می‌شود، به مخاطبان ارایه دهد. ماجرای اصلی این سریال با گره خوردن در حوادث عجیب و جالب سال ۱۴۰۰ و بازگشت به آن ادامه پیدا می‌کند.

 

 

 

 

من در کنار مریم محمد خانی عزیزم ❤️

 

جزئیات دستگیری قاتل ادمین فن پیج بهنوش بختیاری و اعترافات ایشان




 

حدود یک ماه پیش ادمین فن پیج بازیگر معروف به طرز مشکوکی به قتل رسید. اما حالا ماموران نیروی انتظامی موفق به دستگیری این قاتل شدند. او در یک مرغداری پنهان شده بود، فرمانده نیروی انتظامی پس از سه ساعت مذاکره با این جوان مسلح توانست او را برای تسلیم قانع کند. در قسمت زیر جزئیات دستگیری و اعترافات قاتل ادمین فن پیج بهنوش بختیاری را قرار داده ایم. برای افزایش اطلاعاتتان در این زمینه در Niksalehi همراه ما باشید.

ادمین فن پیج بهنوش بختیاری

یک‌ ماه پس از قتل هوادار یکی از سلبریتی‌ها در غرب تهران، مأموران انتظامی استان مرکزی موفق شدند او را که در یک مرغداری پنهان شده بود، دستگیر کنند. در جریان این عملیات فرمانده انتظامی استان مرکزی ۳ ساعت به مذاکره با جوان مسلح پرداخت و سرانجام توانست او را برای تسلیم شدن قانع کند.

شامگاه هفدهم تیرماه امسال زوج جوانی که برای تفریح به ارتفاعات انتهای بزرگراه شهید خرازی رفته بودند، در آنجا عکس سلفی گرفتند اما وقتی عکس خود را دیدند و روی بخشی از آن زوم کردند جسدی را دیدند که درست پشت سرشان افتاده بود. آنها همان موقع با پلیس تماس گرفتند و با حضور مأموران در محل کشف جسد تحقیقات در این‌باره کلید خورد. جسد متعلق به مرد جوانی بود که لباس‌های ورزشی به تن داشت و با ضربات چاقو به قتل رسیده بود.

ادمین پیج بهنوش بختیاری

ادمین پیج بهنوش بختیاری

وقتی مأموران به تحقیق میدانی پرداختند یکی از اهالی منطقه گفت چند ساعت قبل‌ از پیدا شدن جسد، خودروی پژویی را در اطراف محل حادثه دیده که لکه‌های خون روی آن به چشم می‌خورد. کارآگاهان جنایی در ادامه توانستند هویت مقتول را شناسایی کنند. تحقیقات در این‌باره ادامه داشت تا اینکه یکی از سلبریتی‌ها با انتشار استوری در صفحه شخصی‌اش اعلام کرد که یکی از هوادارانش به قتل رسیده است. هرچند این چهره مشهور اعلام کرده بود که مقتول یک روحانی است اما در ادامه مشخص شد که او اشتباه کرده و مقتول فقط یک عکس با لباس روحانیت داشته و روحانی نبوده است.

جزئیات دستگیری قاتل ادمین فن پیج بهنوش بختیاری

افسران پلیس در ادامه به سرنخ‌هایی درباره عامل این جنایت دست یافتند. شواهد به‌دست آمده حاکی از آن بود که مقتول مدیرعامل یک شرکت بود و چون خانواده‌اش در شهرستان زندگی می‌کنند یکی از اتاق‌های شرکت را تبدیل به محل استراحتش کرده و همانجا زندگی می‌کرد. او از مدتی قبل با منشی شرکت خود دچار اختلاف شده بود و عامل جنایت نیز شوهر منشی‌اش بود.

 

وقتی زن منشی تحت بازجویی قرار گرفت درباره این جنایت گفت: همسرم مرد شکاکی بود و مدام به من سوء‌ظن داشت. من برای انجام کارهای شرکت با مدیرعامل مراوداتی داشتم اما شوهرم به من بدگمان شده بود. من هم ناچار شدم در این‌باره با مدیرعامل صحبت کنم. اما او بعد از شنیدن این موضوع عصبانی شد و گفت شوهرم حق ندارد به او تهمت بزند. این زن ادامه داد: از آن روز آنها با یکدیگر اختلاف داشتند تا اینکه با بالا گرفتن اختلافات شوهرم گفت دیگر نباید سر کار بروم.

قاتل ادمین فن پیج بهنوش بختیاری

قاتل ادمین فن پیج بهنوش بختیاری

در این شرایط بود که از رئیسم خواستم با شوهرم صحبت کند و بگوید که رابطه ما کاری است. روز حادثه شوهرم و مدیرعامل شرکت حوالی غرب تهران قرار گذاشتند تا با هم صحبت کنند اما بعد از آن بود که دیگر از شوهرم خبری نشد و بعد فهمیدم که مدیرعامل شرکت به قتل رسیده است. با وجود شناسایی قاتل و روشن شدن انگیزه او از ارتکاب این جنایت اما هیچ‌کس از مخفیگاه او اطلاعی نداشت و معلوم نبود کجا مخفی شده است. با این حال تحقیقات برای دستگیری او همچنان ادامه پیدا کرد.

جزئیات این حادثه

شامگاه ۱۴ مردادماه به مأموران انتظامی اراک خبر رسید که در یکی از روستاهای اطراف صدای تیراندازی شنیده شده است. دقایقی از این خبر می‌گذشت که گروهی از مأموران برای بررسی ماجرا راهی این روستا شدند. آنطور که ساکنان منطقه می‌گفتند صدای شلیک گلوله از داخل یک مرغداری شنیده می‌شد اما هنوز به درستی معلوم نبود که در مرغداری چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

ادمین فن پیج بازیگر معروف

ادمین فن پیج بازیگر معروف

در همین حال، مأموران در آنجا یک خودروی پژو که آثار تصادف روی آن به چشم می‌خورد دیدند و دقایقی بعد معلوم شد مردی مسلح داخل مرغداری است که شیشه مصرف کرده و در شرایط روانی مناسبی نیست. در همین حال فاش شد که او چند روز قبل در تهران مردی را با شلیک گلوله به قتل رسانده است. در این شرایط مأموران برای دستگیری او وارد عمل شدند. سردار حسن مفخمی‌شهرستانی، فرمانده انتظامی استان مرکزی که خودش را به محل حادثه رسانده بود درباره این ماجرا می‌گوید: با توجه به وضعیت روحی قاتل مسلح، ۳ سناریو برای پلیس متصور بود، نخست آنکه متهم اقدام به‌خودزنی کند، یا آنکه برای فرار با مأموران انتظامی به‌صورت مسلحانه درگیر شود یا اقدام به گروگانگیری کارگر مرغداری کند که در اتاقی در آنجا مخفی شده بود که با توجه به اهمیت موضوع، تلاش برای خلع سلاح و دستگیری متهم آغاز شد.

اعترافات قاتل ادمین فن پیج بهنوش بختیاری

سردار مفخمی‌شهرستانی ادامه می‌دهد: با توجه به بی‌نتیجه بودن مذاکرات تیم‌های انتظامی با فرد مسلح و برای پیشگیری از وقوع حادثه‌ای تلخ شخصا وارد عمل شدم و هدایت عملیات را در دست گرفتم و مذاکرات با قاتل مسلح را به‌صورت رودررو انجام دادم. در طول ۳ ساعت مذاکره او حاضر نبود که خودش را تسلیم کند اما در ادامه او راضی شد با تحویل دادن اسلحه‌اش خودش را تسلیم کند و علاوه بر کلاشینکف از او ۶۵ فشنگ جنگی نیز کشف شد.

او در ادامه می‌گوید: با انتقال متهم به مقر پلیس او اعتراف کرد به‌ علت برخی اختلافات، یک‌ماه قبل مردی را در تهران به قتل رسانده و بعد از آن به اراک فرار کرده است. به‌گفته این مقام انتظامی هم‌اکنون متهم در بازداشت به سر می‌برد و قرار است وی برای رسیدگی به پرونده قتل به تهران منتقل شود.

همشهری آنلاین

 

 

 

این روز ها با پیشرفت تکنولوژی و شیوع ویروس کرونا در جهان،فروشگاه های اینترنتی بیشتر جلب توجه عموم را به خود جلب کرده و این را در نظر داشته باشیم که پاندمی کرونا کمکی به خانه نشین شدن افراد جامعه کرده که عقل سلیم خرید بدون خروج از خانه بهتر از رفتن به سمت بازار های تعطیل و خالی از جمعیت است.

لازمه یک فروش خوب اینترنتی،حالا چه صفحات اینستاگرامی باشد و یا سایت های فروشگاهی،هردو به بنر های ساده و در عین حال ، شیک نیار دارد تا بتواند تاثیر یک خرید موفق را در خریدار به ارمغان آورد‌‌

قیمت بنر هایی که شما درخواست میکنید کم نیست و دردسر و وقت زیادی میبرد،پس ما در آرساشاپ تصمیم گرفتیم جایی را یه شما معرفی کنیم که با یک پیغام در واتساپ و با قیمت ۱۰ هزار تومان برای شما ، بتر طراحی میکنند و ارسال میکنند،شما میتوانید در هر زمینه ای درخواست بنر های زیبایی را دهید،.

از کجا باید سفارش دهیم

شما با رفتن به محصولات از این بخش میتوانید بنر خود را سفارش دهید‌

چطور و به چه حسابی مبلغ را واریز کنیم؟

شما از این قسمت وارد شده و از درگاه پرداخت آنلاین میتوانید مبلغ ۱۰ هزار تومان را واریز کرده و بنر خود را دریافت کنید.

فایل ها را به شماره ای ارسال کنیم؟

شما با کلیک به واتساپ ما وارد شوید و کلمه بنر را ارسال کنید.


 

 

🗞مجله مَد | «این دیگه چرا»

🔸️قسمت ششم از مجموعه «این دیگه چرا» به اسپیکرهایی تلفیقی، سخنرانان حزب‌باد و مشاورین سردرگم پرداخته و می‌پرسد:
«با همه ریمیکس، با کویتی‌پور هم ریمیکس؟!»

🎭همراه باشید با:
مجله مَد| مجله الفبای درون.

سراسرنمایی در شب از بام کاروانسرای دِیرِ گچین.
قدمت این کاروانسرا به دورهٔ شاهنشاهی ساسانی می‌رسد.

 

اقلیم:

دیر گچین اقلیمِ بیابانیِ خشک دارد که گرمای شدید و اختلاف دمای زیاد بین روز و شب از ویژگی‌های آن است. بارش سالانه این منطقه ۴۰ تا ۵۰ میلی‌متر است؛ بنابراین تنها گیاهان قادر به رشد در این منطقه، گیاهان مقاومی چون گز و تاغ هستند و کشاورزی امکان‌پذیر نیست. این ناحیه جزء حوضه رسوبی بسته کویر بزرگ نمک بوده که دارای زیرحوضه‌هایی چون دریاچه حوض‌سلطان و غرب دریاچه نمک است. وجود سفره‌های زیرزمینی باعث می‌شود موادِ نمکیِ لایه‌هایِ رسوبی به سطح زمین بیایند. فرایند بالا آمدن آب و تبخیر آن در این لایه‌ها در مجاورت گاز کربنیک، اسید می‌سازد که با ترکیب مجدد با این رسوبات، نمک‌های تازه‌ای تشکیل می‌شود. این فرایندها یکی از علل خوردگی و فرسایش پایه‌های دیوار دیر گچین در طول زمان بوده‌است. از آن‌جا که ارتفاع این ناحیه نسبت به فلات ایران کم است (۸۰۰ متر در مقایسه با ارتفاع ۲۰۰۰ متری فلات ایران)، تقریباً از دوران چهارم زمین‌شناسی، دچار تحولات زمین‌شناختی نشده، و تغییر شکل آن تنها در اثر فرسایش و رسوب رودهای کرج، شور، قره‌چای، و قم‌رود است.

 

 

 

 

مادر کاروانسراهای ایران شاید یکی از زیبنده‌ترین نام‌هایی باشد که می‌شود برای بنایی معظم و کهن‌سال در دل بخشی از پارک ملی کویر ایران نهاد. چه آنکه او را بیش از ستودند و باید ستایش کرد.

 

 

 

 

 

به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، حدود 1570 سال قبل، نه خبری از معماران مدرن امروز بود و نه مهندسان راه و شهرسازی کنونی حضور داشتند اما انسان‌هایی برخوردار از ذهن خلاق و مدیرانی ژرف‌اندیش سنگ بنای مجموعه‌ای را نهادند که قرن‌ها نسل به نسل منشأ خدمات و بهره‌های فراوان برای ایرانیان شد.

 

 

 

 

کاروانسرای دِیرِ گچین یکی از بزرگ‌ترین کاروانسراهای ایران، بر سر راه جاده تاریخی ری به قم در مرکز پارک ملی کویر قرار دارد. ویژگی‌های منحصربه‌فرد این اثر باعث شده آن را «مادر کاروانسراهای ایران» بنامند. دیر گچین در بخش مرکزی شهرستان قم، ۸۰ کیلومتری شمال شرقی شهر قم (کیلومتر ۶۰ بزرگراه گرمسار)، و ۳۵ کیلومتری جنوب غربی ورامین واقع شده‌است. این بنا را به‌خاطر داشتنِ گنبدی از جنس گچ دیر گچین نامیده‌اند، اما اکنون چنین گنبدی در بنا وجود ندارد. بنای کاروانسرا مربوط به دوره ساسانی است و آن را در دوران سلجوقیان، صفویان، و قاجاریان مرمت و بازسازی کرده‌اند. شکل کنونی آن متعلق به دوران صفویه است. این کاروانسرا در راه باستانی ری به اصفهان مشهور به «راهِ دیر» قرار دارد. در پی تغییر جاده تهران به قم از راهِ دیر به مسیر حسن‌آباد در زمان امین‌السلطان، دیر گچین متروکه شد و افراد محلی از آن برای نگهداری دام استفاده بردند.

 

 

 

 

 

ساختمان دیر گچین به‌صورت چهار ایوانیِ دورهٔ سلجوقی است و حدود ۱۲٫۰۰۰ متر مربع وسعت دارد. فضاهای موجود در آن را می‌توان به فضاهای انسانی، دامی و رفاهی تقسیم کرد. این بنا دارای چهار برج گرد در گوشه‌ها است و دو برج با قاعدهٔ نیم‌بیضی در دو سوی سردر اصلی قرار گرفته‌اند که سردر، خود در وسط دیوار جنوبی جای دارد. در دیر گچین همچنین ۴۴ اتاق مسکونی یا حجره، ۴ تالار (اصطبل) بزرگ، مسجد، شبستان خصوصی (دستگاه مستقل و بخش اعیانی)، انبار علوفه، آسیاب، حمام و ۶ چشمه توالت وجود دارد. مصالح به‌کاررفته در دیر گچین آجر، آهک، خشت و گچ است. مسجد به صورت چهارطاقی است، احتمالاً در محل آتشکده‌ای ساسانی ساخته شده‌است، و در آن هیچ‌گونه تزییناتی دیده نمی‌شود. در اطراف کاروانسرای دیر گچین تعدادی بنا به‌صورت مجموعه وجود دارد؛ مانند دو آب‌انبار در پشت ضلع غربی و نزدیک به حمام، یک کوره آجرپزی، یک آب‌بند و قبرستانی متعلق به دوران اسلامی در ضلع جنوب غربی است که روی قبرهایش را با آجر پوشانده‌اند. در ۵۰۰ متری شرق کاروانسرا، بنایی خشتی‌گلی از دورهٔ قاجار وجود دارد که به‌شکل قلعه است و فقط یک دروازهٔ ورودی دارد.

 

 

نیوشا رحمانی

آدرس اینستاگرام : newsharahmaniofficial

مجله مَد | «این دیگه چرا»

🔸️قسمت پنجم از مجموعه «این دیگه چرا» به اسپیکرهایی با اعتماد به نفس تمام‌نشدنی ، به سخنرانانی که دو تار صوتی خود را از فرط عربده از دست داده‌اند و همایش‌های انگیزشی هَپی‌اِند پرداخته و می‌پرسد:
«با همه آره، با هستی هم آره؟»

🎭همراه باشید با:
مجله مَد| مجله الفبای درون

 

 

 

نیوشا رحمانی در سریال آنها

 

آنها سریالی ایرانی در ژانر وحشت به تهیه‌کنندگی پرویز پرستویی و کارگردانی مهدی آقاجانی و میلاد جرموز است که به صورت هفتگی در شبکهٔ نمایش خانگی توزیع می‌شود.

در خلاصهٔ داستان این سریال آمده‌است: جایی در تاریکی وجود دارد که ما درباره‌اش نمی‌دانیم، جایی که آن‌ها ما را نظاره می‌کنند.
این سریال از نوع آنتولوژی بوده و هر قسمت موضوع جداگانه‌ی خودش و گروه بازیگران خودش را دارد.

مجله مَد | «این دیگه چرا»

قسمت چهارم از مجموعه «این دیگه چرا؟!» به اسپیکرهایی با تم مولانا، مصدر شینی و زیر بغل مار پرداخته و می‌پرسد:
«آدم چندتا زبان بلد باشد بهترست یا
زبان آدمیزاد را؟»

🎭همراه باشید با:
مجله مَد| مجله الفبای درون.

 

مجله مَد | «این دیگه چرا»

قسمت سوم از مجموعه «این دیگه چرا؟!» به اسپیکرهای خوش‌پُز با گردش پزِ بالا، دم‌نوش های مثلثی و رابطه‌ی موفقیت و اسپانسر پرداخته و می‌پرسد:
«رسالت یا اسپانسر؟
… مسأله این است»

🎭همراه باشید با:
مجله مَد| مجله الفبای درون

 

مجله مَد | «این دیگه چرا»

قسمت دوم از مجموعه «این دیگه چرا» به اسپیکرهای جذاب لعنتی [!]، پورسانت بگیران دولتی و آخورچرایان دوتوبره‌ای پرداخته و می‌پرسد:
«آخه پاپیون با یقه دیپلمات؟»

🎭همراه باشید با:
مجله مَد| مجله الفبای درون