Skip to main content

رمان هایی از جنس عشق و خیانت،جدایی،

#2

با ترس به چشمای سرخ شده اش زل میزنم ، مردمک چشماش می لرزه ، خط عصب پیشانیش خودنمایی میکنه ، به سختی فریاد میکشه

_ چرا لال شدی، هان؟!

باید حرف می زدم ، نباید مرد خودم را از دست می دادم ، میدونم که اگه حرف بزنم باورم میکنه ، میدونم اگه از آن شب کذایی گذشته بگم شاید آروم بگیره .
آب دهنم قورت میدم و به سختی با بغض درونی میگم

_ کیارش باور کن تقصیر من نیست تو هیچی نمیدونی

سیلی محکمی به گوشم نواخت نگذاشت ادامه بدم

_ دختره ی عوضی ، حال کردنت با بقیه هم میندازی گردن من؟!

باورم نمیشد ، این همان کیارش عاشق پیشه بود .
داد میزند

_ وقتی داشتی زیر یکی دیگه آه ناله میکردی با خودت گفتی کیارش یه ساده لوح احمقه نه؟ ..

پی در پی دستانش در سرش فرو میبرد

_ دِ لندهور ، چرا این کار رو با عشقمون کردی؟!

لب میزنم
_ داری اشتباه میکنی.

_ خفه شو ، فقط خفه شو ، تو بکارت نداری اشتباه منه؟! وقتی داشتی همچین غلطی میکردی با خودت راجب من چه فکری کردی.. خیلی گستاخی

با هر حرفی که میزد میشکستم ، حس عجیبی بود انگار بیرونت سکوته اما درونت صدای شکستن میاد.
در کمدم باز میکنه عصبانی لباسام تو صورتم پرت کرد

_ لباسات بپوش ، گمشو برو تو خیابون ، هر ماشینی که جلوت ایستاد شب عروسیت باهاش صبح کن هری..

مردمک چشمانم می لرزه ، نفسم به زور بالا میاد خدای من این همون پسرِ چند دقیقه قبله!

_ کیارش لطفا به حرفام گوش کن ، تو داری اشتباه میکنی . تو داری قضاوت میکنی ، این حق من نیست ، باور کن که دیشب بهم تجاوز شده ، اون نادر لعنتی به من تجاوز کرد ، من ، من فقط بخاطر تو نگفتم..

میخندد ، هیستیریک میخندد
_ مظلوم نمایی نکن ، آدمی که بهش تجاوز شده هیچوقت پای خطبه عقد نمی شینه .
پوزخندی زد

جلوی پایش زانو میزنم

_ باورم کن ازت خواهش میکنم باور کن

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است

اتفاقات عجیب در زندگی همه افراد رخ می دهند و برخی از آن ها دلیل منطقی دارند و برخی دیگر تا سال ها هیچ دلیل و منطقی برایشان نیست و همیشه مانند راز باقی می مانند.

به گزارش خبرنگار حوزه اخبار داغ گروه فضای مجازی باشگاه خبرنگاران جوان، به نقل از بوز فید؛ مدتی قبل یکی از کابران شبکه اجتماعی ردیت داستانی واقعی از زمانی که کودک بود و به همراه مادرش یک روح را در خیابان دید را در این پلتفرم که افراد مختلفی از سراسر جهان در آن عضو هستند، منتشر کرد. برخی از کاربران گفتند که او چرا این داستان را منتشر کرده و او نیز در پاسخ گفت که این عجیب‌ترین اتفاق زندگی من بود. در زندگی هرکس اتفاقات عجیبی رخ می‌دهد که دلیل و منطقی ندارند.

 


کاربران دیگر هم داستان‌های خودشان را منتشر کردند که در ادامه چند مورد از عجیب‌ترین داستان‌های غیر قابل توضیح را می‌خوانید:

رد دستی مرموز

” همسر من از حمام بیرون آمد و من را صدا کرد تا چیز عجیبی را به من نشان دهد. روی آینه یک اثر دستی بسیار عجیب و مشخص وجود داشت. همسرم تازه از سفر برگشته بود و من مدتی تنها زندگی می‌کردم. هرکدام از ما دستمان را کنار این اثر دست گذاشتیم، اما هیچ کدام به آن اثر دست جا مانده روی آینه شبیه نبود. من هنوز نمی‌دانم که این اثر چگونه و از کجا روی آینه حمام ما نقش بست. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

کمربند گمشده

“می خواستم شلوارم را تعویض کنم و شلوار دیگر بپوشم. کمربند شلوار قبلی را عوض کردم و روی زمین گذاشتم، خواستم کمربند را روی شلوار جدید ببندم، که دیگر اثری از کمربند نبود. هیچ کس دیگری در اتاق نبود و من ۱۰ دقیقه به دنبال کمربند گشتم. ۱۰ سال گذشته است و دیگر هرگز آن کمربند را ندیدم. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

اتاق صورتی

وقتی که کودک بودم، به خانه جدیدی نقل مکان کردیم، من یک خانم را دیدم که در یک کمد سفید در یک اتاق صورتی نشسته است. او حتی برای من دست تکان داد. وقتی از مادرم پرسیدم این کیست، او جوابم را نداد. عجیب‌ترین قسمت ماجرا این بود که وقتی به خانه نقل مکان کردیم، فهمیدیم که در خانه اتاق‌هایی با رنگ صورتی وجود ندارد، خانواده من علی رغم اینکه من نسبت به آنچه می‌دیدم جدی بودم، اما آن‌ها حرف من را گوش نمی‌کردند. چند سال گذشت و ما شروع به بازسازی خانه می‌کنیم. هنگام برداشتن کاغذ دیواری در اتاق خواب اصلی، متوجه شدیم که رنگ آن صورتی است. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

کابوس تکرار شونده

” وقتی دانش آموز ابتدایی بودم، هر آخر هفته خواب بسیار عجیبی می‌دیدم. خواب من فقط یک دسته عدد بودند، حتی هیچ اتفاقی نمی‌افتد، فقط یک دسته اعداد تصادفی و به هم ریخته در همه جا وجود داشتند و من آن‌ها را می‌دیدم. من هرگز نفهمیدم که چرا این اتفاق افتاده است. هر هفته رویای یکسانی در یک شب اتفاق می‌افتاد. من همیشه به آن فکر می‌کنم و تعجب می‌کنم که معنی آن خواب چیست، اما تاکنون به نتیجه‌ای نرسیدم. ”

خاطره‌ای وجود ندارد

“من یک خاطره زنده از حضور در کودکی در کنار مجسمه آزادی و روی شانه‌های پدرم دارم. یادم هست کشتی را که سوار شدیم، یادم می‌آید که آن روز برای ناهار چه خوردیم و غیره. من همیشه درباره این خاطره صحبت می‌کنم، اما خانواده ام می‌گویند که من در آن سن هرگز به نیویورک نرفته بودم. اولین بار در ۲۳ سالگی به نیویورک رفتم، اما به طرز عجیبی همه چیز را به یاد می‌آوردم و همه چیز برایم آشنا بود. ”

تجربه نزدیک به مرگ

“وقتی ۱۰ ساله بودم، نمی‌خواستم یک روز به مدرسه بروم. به خانواده گفتم معده درد دارم تا مادربزرگم به من اجازه دهد در خانه بمانم. من همیشه یک دروغگو یبد بودم. او به من گفت اگر من بیش از حد بیمار هستم، باید به دکتر برویم تا برای مدرسه گواهی بگیریم. سه ساعت بعد، من را به سرعت تحت عمل جراحی قرار دادند. بیماری جعلی من در واقع آپاندیسیت بود و آنقدر ملتهب بود که اگر آن روز به دکتر مراجعه نمی‌کردم، آپاندیس پاره می‌شد و باعث مرگ من می‌شد. آن روز احساس ۱۰۰ درصد خوبی داشتم. بیماری ساختگی زندگی من را نجات داد. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

تحقق رویای واقعی

” کودک بودم و در فروشگاهی یک هلیکوپتر اسباب بازی کوچک دیدم که آن را می‌خواستم. هلیکوپتر را نخریدم، اما خاطره آن همیشه در ذهنم مانده بود. چند شب بعد، خواب دیدم که با هلیکوپتر بازی می‌کنم، اما فهمیدم که این یک رویاست. در خواب فکر می‌کردم اگر هلیکوپتر را زیر بالشم قرار دهم وقتی بیدار می‌شوم باز هم آنجاست. بعد از آن که از خواب بیدار شدم مشتاقانه زیر بالشم را چک کردم. هلیکوپتر درست همان جایی بود که آن را در خواب رها کردم. هنوز هیچ سرنخ و دلیلی از نحوه قرار گرفتن هلیکوپتر اسباب بازی در زیر بالشم پیدا نکردم. ”

کودک ذهن خوان

“قسم می‌خورم کودک ۴ ساله من می‌تواند ذهن من را بخواند. من به طور تصادفی به یک غذای خاص فکر کرده ام (مانند نوع خاصی از بستنی، که به ندرت داریم) و او می‌پرسد من آن را بخرم یا اینکه به مادرم فکر می‌کنم و او می‌پرسد: “آیا می‌توانیم نزد مادربزرگ برویم؟ ”

دیو مشترک

” وقتی کودک بودم کابوسی وحشتناک می‌دیدم. چهره تاریک با چشم قرمز را می‌دیدم که در آستانه در ایستاده است. این کابوس همیشه با من همراه بود و از آن زمان او را بوگوم می‌نامم. یک روز، در حال گردش در ردیت بودم و کسی تصویری از “دیو فلج خواب” خود را نقاشی کرد. مثل این بود که آن پسر رویای من را ترسیم کرده است، گروه دیگری از کاربران اظهار نظر می‌کردند که همان موجود را دیده اند. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

توانایی عجیب

“چندین بار در سال، ناگهان فکر می‌کنم که مدتی است با یک دوست یا یکی از اقوام خاص صحبت نکرده ام و از آخرین صحبت یا ملاقات مدت زیادی (معمولاً ماه ها) می‌گذرد، درست پس از فکر کردن به این موضوع چند تماس تلفنی یا ایمیل از آن شخص دریافت خواهم کرد. نمی‌توانم این موضوع را توضیح دهم، هرگز درباره این اتفاق به آن‌ها چیزی نمی‌گویم، زیرا می‌ترسم این توانایی عجیب و غریب خود را از دست بدهم. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

صدای گربه وحشتناک

” خانه یکی از دوستانم بودم و آن‌ها در گاراژ و مشغول تعمیر دوچرخه خاکی بودند. من برای برداشتن نوشابه به داخل خانه رفتم، اما تصمیم گرفتم گربه دوستم را پیدا کنم، تمام روز را ندیده بودم. وارد خانه شدم و همانطور که گربه را صدا می‌کردم، صدای مردی آمد که گفت: “میو” این صدا درست در گوش راست من گفته شد. از جا پریدم و به طبقه اصلی دویدم و دنبال صدا و مرد گشتم، اما چیزی پیدا نکردم. ”

مادربزرگ مادر

” کودک که بودم به سختی می‌توانستم حرف بزنم، روی زمین نشسته بودم و با چند اسباب بازی با مادرم بازی می‌کردم که ناگهان بدون لکنت گفتم: “وقتی در بهشت ​​بودم، با زنی آشنا شدم که گفت مامان کاملی برای من باش. ” مادرم از من خواست که زن را برای او توصیف کنم و من از آن زن برای مادرم گفتم، حتی رنگ چشم‌های او را هم می‌دانستم؛ آن زن مادربزرگ مادرم بود. من هرگز مادربزرگ مادرم را ملاقات نکرده ام و تصویری از او ندیدمم. ”

داستان های عجیب و واقعی که برای مردم در سراسر جهان رخ داده است/// منتشر نشه

رستورانی پر از خالی

“در حال رانندگی در آمریکا بودم و به سمت سالت لیک سیتی حرکت می‌کردم. به هر دلیلی، هوس غذا کردم، از روی Google Maps مسیر‌های مربوط به رستوران را پیدا کردم و به آنجا رفتم. وارد رستوران شدم و به معنای واقعی کلمه هیچکس در آن مکان نبود. نه کارمند، نه مشتری و نه آشپز. هیچ کس. روی همه میز‌ها غذای خورده شده بود و روی میز سفارشات هم کیسه پول و کیف پول وجود داشت. تلویزیون هم روشن بود. حتی روی منقل همبرگر‌هایی بود که به آرامی در حال پخته شدن بودند. در آن مکان روح وجود نداشت. مثل اینکه همه آن‌ها یک باره ناپدید شدند. ”

گزارش از مائده زمان فشمی

انتهای پیام/

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۳

به قلم نگاه خانی

_ منصور چیزیش شده

_ داریم از دستش می دیم.رفته تو کما

اتاق دور سرم چرخید . تا بیمارستان برسم هزارتا فکر و خیال تو مغزممیومد و می رفت. استرس داشت تموم بدنمو می خورد. دستام یخ زده بود. اونقدر التماس کردم تا بالاخره راهم دادن داخل . خیلی وقت بود ندیدهبودمش دلم برای دیدنش پر می کشید. منوچهر منو که دید اومد سمتم

_ منوچهر ، چی شده

_فعلا هیچی ، حالش خیلی بده، منصور داره از دستمون می ره

همونجا کف سالن نشستم و به این اتفاقی که یک شبه تو زندگیم افتاد وچند روز زندگیمو حروم کرده بود فکر کردم. قبل از این اتفاق زندگی خوبیداشتم. شوهری که عاشقم بود و عاشقش بودم. واس رسیدن به هم خیلینه، اما اذیت شدیم.

مخالفت خانواده منصور و بی تفاوتی خانواده من . خانواده من  ، حتیبرای آبروی دخترشون دلشون نیومد جهیزیه درست و درمونی بهم بدن وبا چندتا قابلمه و‌کاسه بشقاب سرو تهشو هم آوردن. من خودم کار میکردم و با پس اندازم چیزایی که دوست داشتمو خریدم اما اینکه جلویخانواده شوهرت سربلند باشی ، موضوع مهمی ای.

با اصرار و سماجت پشت شیشه ی اتاقی که منصور توش به خوابعمیقی که می گفتن کماست ،رفتم. انواع و‌اقسام دستگاه بهش وصل بود. به دهنش ،به سینش ،به دستش . چشماشو آروم بسته بود ، مثل وقتاییکه تو خونه خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم. اما الان وقت خوابیدننبود. منصور باید بیدار می شد و توی چشمای منتظرم نگاه می کرد و باهمون لبخند جذاب مردونش امید زندگی رو بهم می داد.

_ منصور چشماتو باز کن، خواهش می کنم چشماتو باز کن…….

*********

_ چشماتونو باز کنید، حالتون خوبه؟

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

چند ثانیه طول کشید تا چشماشو از هم باز کرد. به محض باز شدنچشماش دوتا چشم قهوه ای تو نگاهم گره خورد و برای چند لحظه خیرهموندم به چشماش و دلم ریخت. این حسو تجربه نکرده بودم ، هم عجیببود و هم جذاب. معذب شدم و نگامو دزدیدم و اونم معذب تر از من تو جاشتکونی خورد.

آقای میرزایی لیوان به دست از آبدارخونه خارج شد

_ بگیر دخترم

لیوانو از دستش گرفتم و گفتم

_ آقای میرزایی کمکشون کن بیان بالاتر.

آخه رو صندلی ولو شده بود. میرزایی کمکش کرد و زیر بغلاشو گرفت وبالاتر آوردش. لیوان و به سمتش بردم و با دستای لرزونش کمی از آلنوشید و دوباره لیوانو داد دستم.

انگار آروم تر شده بود.

_ الان بهترین؟

چشماشو باز و بسته کرد .

_ من اورژانس خبر کنم؟

_ نه ، نه، فقط یه حمله بود . باید برم پیش‌دکتر خودم.

_ حمله؟!

_ من مشکل قلبی دارم . کاردیو میوپاتی.

مات و مبهوت نگاهش کردم ، به معنی اینکه هیچ اطلاعی از این بیماریندارم.

_الان باید چی کار کرد؟

از جاش بلند شد

_ الان من باید برم.

_مصاحبتونو از دست می دین.

_با این حالمم برم داخل، حتما از دست میدمش

_ نگران نباشین، می تونم از آقای عزیزی بخوام وقتتونو جابجا کنه

_ نیازی به این کار نیست. بهرحال ممنون از کمک شما

لبخندی زدم و به رفتنش نگاه کردم.

این اولین دیدار ما بود. منصور ۲۸ساله فارغ التحصیل رشته مهندسیمتالوژی، که برای مصاحبه کاری به کارخونه ای اومده بود که من توش کارمی کردم. قد بلند و چشم و ابروی جذاب با اخم همیشگی توی صورتش کهبعدها فهمیدم اصلا آدم بداخلاقی نیست. لباس چهارخونه سورمه ای وطوسی ای تنش بود با شلوار کتان مشکی، چهارخونه ای که هنوز بعدسالها جذاب ترین چهارخونه ، دنیاست.

«با آرساشاپ همراه باشید»

اونروز برای مصاحبه اومده بود، وقتی تو سالن منتظر بود سرش گیج رفتو روی زمین افتاد.

با کمک من و میرزایی حالش سرجاش اومد و بدون مصاحبه از شرکتبیرون  رفت. نمی دونم چرا اما دلم می خواست کمکش کنم. نمی دونم اونخوش شانس بود یا من اما وقتی آقای میران رییس کارخونه تماس گرفت وگفت  از کسایی که برای مصاحبه اومدن عذرخواهی کنید بگید که من نمی  رسم. فردا تشریف بیارن،

خوشحال شدم. برای اینکه می تونست مصاحبه داشته باشه، اما بیشتربرای این بود که دوباره می دیدمش.

تا قرار مصاحبه بعدی که افتاد برای چند روز بعد،  دل تو دلم نبود.کاشزودتر اونروز می رسید. اومد ؛مثل همون دفعه قبل جذاب بود و گره اخمتوی ابروهاش که باعث می شد دلم بلرزه.

چندباری رفت و اومد، اما آخر سر ، سر مسائل مالی به تفاهم نرسیدن، حقمداشت ، نمی تونست زیر بار حرف زور بره. اونکه مثل من نبود ، من بهپولش احتیاج داشتم و هر طوریم باهام رفتار می کردن، صدام در نمیومد.

موقع رفتن فقط نگاش کردم. قبل رفتنش برگشت و یه نگاهی به من انداختو خنده ای ،کنج لباش نشست و خداحافظی کرد . اما من مثل هربار که میدیدمش زبون تو دهنم نمی چرخید و فقط نگاش کردم.

چند روزی بود رفته بود و من دلتنگ کسی بودم که حتی نمی دونست تودلم چی می گذره.

کارم تموم شده بود . زدم بیرون و به سمت ماشین کارخونه  رفتم. مثلهمیشه نشستم جلو و سایه بونو دادم پایین . من و‌جعفر آقا راننده ماشینمنتظر  موندیم تا بقیه دل از غیبت کردن بکنن و بیان سوار شن. خسته بودم،سرمو به سمت بیرون چرخوندم و به رقص فواره های تو حوض ورودیکارخونه نگاه کردم. تو انعکاس نور و آب سایه ای توی حوض افتاد ، تاسرمو چرخوندم دیدم اونجا ایستاده و داره با لبخند نگام می کنه. با همانچشمای قهوه ای جذاب. چشمم تو چشماش دوباره گره خورد و بی اختیارپیاده شدم و به سمتش رفتم. هر قدمی که بر می داشتم بیشتر از این چندروزه دلم می رفت براش.بهش  رسیدم و  پرسیدم

_ به سلامتی، به نتیجه رسیدین ؟

_ نه

_ پس اینجا چی کار دارین

_ برای تو اومدم.

با تعجبی که ،پشتش پر بود از قندایی که تو دلم آب می شد ، دوبارهپرسیدم؟

_بخاطر من؟

ادامه دارد….

به قلم‌ نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۲

به قلم نگاه خانی

****

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.

یاد روزای اول بیماری خودم افتادم. بدترین و سخت ترین لحظاتی که توعمرم تجربه کرده بودم. تب و تنگی نفسی که توی حجم بزرگی از ترسبودند.

منصورمنصور بخاطر خدا تحمل کن.

شنیده بودم این بیماری برای افرادی که مشکل بیماری زمینه ای دارن خیلیخطرناکه. منی که چهارستون بدنم سالم بود و اهل ورزش و تغذیه سالمبودم رو تا خود مرگ برد. منصور که بیماری زمینه ایم داشت.

حال بد خودم یادم رفته بود و برای خوب شدن حال منصور دست به دامنخدایی شدم که همیشه کمکم می کرد.

بی خبری از حالش داشت مثل مته مغزمو سوراخ می کرد و قلبم به درداومده بود.

اما بخاطر منصورم که شده باید قوی می موندم تا بتونم از این خراب شدهبرم بیرون.

تا صبح خوابای عجیبی دیدم . اینکه جواب تستم مثبته و مجبورم بمونم. خواب منصورم می دیدم اما تا بهش نزدیک میشدم ازم دور میشد.

صدای پرستارا و دکتر بالای سرم نشونی از صبح می داد. چشمامو آرومباز کردم .دکتر داشت توی پروندم چیزایی رو می دید و دستورات لازمو بهرزیدنتای همراهش می داد

_ چه عجب بیدار شدی شما

_سلام دکتر

_ سلام مریض خوش شانس ما

این یعنی تست دیروز منفی بوده و من دیگه به ویروس مبتلا نیستم.

از سر خوشی خندیدم اما تا یاد منصور افتادم دوباره غم تو تک تکسلولای صورتم نشست و به سختی اشکامو مهار کردم.

_ این چه حالیه؟ جواب تستت منفیه

اما نمی دونست این نگرانی و اضطراب بخاطر بی خبری از منصوره

_ نگران شوهرمم تو همین بیمارستانه. شما می شناسیدش آره؟

هم همه ای بینشون در گرفت. دکتر پرونده رو دست پرستار داد.تا قبلترخیصش اون دارو تزریق بشه بعد یک ساعت اگه حالش خ‌وب بود نامهترخیصشو بیارین برای امضا.

جز همون پرستار ، بقیه خارج شدن و پرستار کمکم کرد تا بشینم

_ صبحونت تموم شد میام برای تزریق

_ اشتها ندارم. الان انجام بده

_ نمیشه ، باید یچیزی بخوری

بی اشتها خودمو به سمت میز پایین تخت کشوندم و یه لقمه خوردم ، همهچیز مزه آب می داد و حتی شاید بی مزه تر.

دو ساعت بعد از تزریق پرستار اومد

_ مرخصی، کسیو نداری کارای ترخیصتو انجام بده؟

_ شوهرمو ندیدی

_ نه کسی نیومده

_ تو همین بیمارستانه. منصور امینی؟

چند ثانیه به فکر فرو رفت.

_ تو این بخش نیست اما حالش خوبه

نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی شماره کامرانو گرفتم. سر بوق اولجواب داد

_ سلام کتی خانم. حالت چطوره؟

_ کامران کجایی؟

_ چیزی شده؟

_ مرخصم ، اما کسی نیست کارای ترخیصمو انجام بده. می تونی بیای؟

_ کتی الان گرفتارم. بزار به مامان بگم بیاد

با دلخوری از اینکه می دونستم میتونه بیاد اما بهونه میاره گفتم

_ مامانو با این سن و سال نکشون بیمارستان. خودم یکاریش می کنم

داشت حرف می زد که قطع کردم. داشتم فکر می کردم به کی می تونم بگم تابیاد که در اتاقم با ضربه ای باز شد و یکی از خدمه وارد شد

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ پاشو کمکت کنم جمع کنی بری.

_ اما هنوز کارای ترخیصم مونده

_ کارات انجام شده

_ چطوری؟

_ یه آقایی کاراتو پیگیری کرده، الانم اون فرستادم .

_ شوهرم بود؟

داشت لوازم یخچالو تو ساک خالی می کرد

_ فکر کنم گفت برادر شوهرته

تنها کسی که تو خانواده منصور یکم هوامو داشت، منوچهر بود

_ یخچالو خالی نکن نمی برم

فقط لباسامو جمع کنیم

هرچیزی که از یخچال ، داخل ساک ریخته بودو بیرون آورد و همونجا روییخچال گذاشت. کمکم کرد جمع و جور کنم و بالاخره بعد از چند روز سختاز این اتاق لعنتی بیرون اومدم.

پرسون پرسون منصورو پیدا کردم و فهمیدم کدوم بخش بستریه.

نزدیک ورودی بخش بودم که منوچهر جلوم ظاهر شد

_ خداروشکر بهتری و رو‌‌پایی

_ منصور کجاست منوچهر؟ از دیشب مردمو زنده شدم

پفی کرد و گفت

_ کتایون حالش خوب نیست الان. ۸۰ درصد ریش درگیره.

بهت زده نگاش کردم.

_دیشب داشتیم از دستش می دادیم

_اما پرستار گفت حالش خوبه

_ ممکنه مجبور شن ببرنش تو کما

ساک توی دستم افتاد و خودمم کم مونده بود نقش زمین شم که منوچهرزیر بغلمو گرفت.

_ خوبی؟ برو خونه.

_ منصورو ول کنمو برم؟ نمی تونم

_ کتایون ، الانم به زور و التماس و زیرمیزی به نگهبانا اینجام. ملاقاتممنوعه . برو خونه تند تند خبر می دم.

می دونستم موندم با اصرار و التماسم ممکن نیست .با بغض ازش جداشدم. دم آسانسور بودم که منوچهر خودشو به من رسوند.

_ کتایون. داشت یادم می رفت

دستشو تو جیب کتی که تنش بود کرد و سوییچ ماشین منصورو داد دستم

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ از در اصلی که خارج شدی اونسمت خیابون. دوسه قدم بالاتر از دکه گلفروشی پارکه.

سوییچو گرفتمو‌و با هر زحمتی که بود تو ترافیک ظهر خیابونا خودمورسوندم خونه.

چشمم به شلوارک مچاله شده منصور  کنار مبل افتادو لیوان قهوش کهنصفشم نخورده بود و قهوه توش کاملا خشک شده بود.  زدم زیر گریه

دنیام اندازه تموم دلهره های توی عالم دلهره داشت. نفسایی که به سختیمی کشیدم دوست داشتم فدای لحظه لحظه منصور بشه.

عکس بزرگ روی دیوار که تو شب عروسی گرفته بودیم مدام منصورو جلوچشمام میاورد. شک داشتم که کار درستی بود، اومدن به خونه؟

کاش منوچهر جواب تلفنمامو می‌داد تا کمتر نگرانش باشم. اما حتی اگهمی گفتن الان سر حاله و خوب شده، بازم نگران بودن. تا اینجا کنار خودمنمی دیدمش نگران بودم.

اونقدر ثانیه ها رو شمرده بودم که اگه زل نمی زدم به ساعت، انگار گم شدهبودم. چشم از اون عقربه های مسخره که ثانیه تنهایی و دوری از منصوروبه رخم می کشیدند، بر نمیداشتم.

چه بی هدف به آینده نا معلوم دلمو خوش کرده بودم .

اینبار صدای زنگ تلفن خونه منو از رویا پردازی جدا کرد . شماره به چشممآشنا بود اما نمی دونستم کیه

_ بله

_ خانم محتشم ، عزیزی هستم

عزیزی، مدیربخش انسانی شرکتی بود که توش کار می کردم. نزدیک۱۲سال بود تو اون شرکت بودم. مدیر بخش اداری و داخلی دفتر مدیر عامل. شرکتی که۸ سال پیش برای اولین بار. منصورو اونجا دیدم. وقتی برایمصاحبه به اونجا اومده بود. درسته تو اونجا مشغول به کارنشد، اما تواون چندباری که به شرکت اومده بود، باب آشنایی ما فراهم شد .

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ بله آقای عزیزی

_ حالتون بهتر انشالله

_ بله امروز مرخص شدم

_ خب خداروشکر، به سلامتی، پس انشالله از فردا تشریف میارین؟

زیر لب زمزمه وار جملشو تکرار کردم.

_ فردا تشریف میارم؟ ! آقای عزیزی من امروز مرخص شدم. شوهرم بستریبیمارستان. چطوری بیام؟

_ خانم محتشم ، الان نزدیک۲ هفته ، حتی بیشترم هست شما سرکارنیومدین. اوضاع و احوال شرکت ریخته به هم. آقای میران خیلی تحتفشار قرارم دادن، که اگه شما تشریف نیاوردین، یه نیروی جدید بیارم

_ آقای عزیزی، یعنی چی؟ بعد۱۲ سال این امنیت شغلی ای هست که برامایجاد کردین؟ من بیمارستان بستری بودم تا همین امروز ، تفریح نرفتم کهتهدید به اخراجم می کنید

_ من همه اینها رو می دونم، اما منم باید پاسخگو باشم. بهرحال سعیکنید تشریف بیارید.بیشتر از این نمی تونم واقعا حمایت کنم شما رو.

اونقدر افکارم پریشون شد که یادم نمیاد خداحافظی کردم یا نه. اما گوشیتو دستم بود که صدای بوقش تو گوشم پیچید.

صدای موبایلم که بلند شد داشتم، لباسا رو توی ماشین لباسشویی میریختم، اونا رو همونجا ول کردم و سمت گوشی دویدم. منوچهر بود. هولجواب دادم

_ سلام

صداش ناراحت بود ، خیلی ناراحت. بند دلم پاره شد.

_ منصور چیزیش شده

_ داریم از دستش می دیم.رفته تو کما

ادامه دارد….

«با آرساشاپ همراه باشید»

به قلم نگاه خانی

‌رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱

جدا شدن چند روز اولش خیلی سخته،شب اول بیخوابی ، شب د‌وم میخوابی اما مدام بیدار می شی ، شب سوم می خوابی اما همش خوابایبد می بینی، اما از شب چهارم به بعد اونقدر بهش فکر می کنی تا خوابتببره. چند روز دیگه هم می گذره و‌کم کم عادت می کنی به این جدایی.. عادت می کنی به این گذشتن، به این رفتن و عبور کردن. عادت می کنی بهاین ترک شدن و یا ترک کردن. کم کم عادت می کنی به اینکه تنها باشی و کمکم تنها موندنو یاد میگیری.شاید روزای اول گریه کنی ،اما چند روز که بگذره فقط بغض داری.

ممکنه گاهی بغضت با شنیدن صدای موزیکی کهباهاش خاطره داری، یا دیدن جایی که قبلا باهم رفتین و یا حتی رد بویعطری که تورو یادش می ندازه، بشکنه و یکم چشماتو خیس کنه ولی درنهایت فراموش می کنی.

فروشگاه آرساشاپ محمد عالی نسب

جدایی سختیش همینه …. همین چند روز اول.

اما یچیزی رو هیچ وقت فراموش نکن، اینکه خودت تصمیم بگیریجدابشی یا یکی پست بزنه و ترکت کنه ، شامل قانون بالا می شه، اما وایبه وقتی که جداتون کنن….

اونموقع به تمام اون شبا و بغضها یه چیزی هم اضافه می شه.

دردی که مثل یه حفره توی دلت ایجاد می شه و سالها همراهته ، کمرنگ میشه اما فراموش نه.

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

 

با سرفه هایی که تنگی نفسم همراهش بود، سرم به دست روی تخت درازکشیده بودم و صدا ضربان قلبمو از مانیتور کنارم می شنیدم. از پنجره اتاق خصوصی بیمارستان می تونستم هوای دود آلوده شهرو ببینم.

جای انژیو کت روی دستم درد میکرد ولی اونقدر بدنم سوراخ سوراخ شدهبود برای رگ گیری که باید دردشو تحمل می کردم. نمی دونم چند روز بود،اما خیلی وقت بود تو این اتاق زندانی بودم. ملاقات هم ممنوع بود وکسی نمی تونست برای دیدنم بیاد . دلخوش تماسای تلفنی مادرم بودم ومنصور.

منصور ؟! دو سه روزی بود تلفن نزده بود یعنی منو یادش رفته؟

حتی چند باری که تماس گرفتمم جواب نداد و آخرشم گوشیش خاموششد. به حجم این درموندگی، دلتنگیم اضافه شد.

با باز شدن در اتاقم چشمامو نصفه باز کردم و به پرستار با لباس ایزولهیکدست سفید پوش‌که ماسک و دستکش و شیلدم زده بود نگاه کردم. مشمای کشیده شده دور تختم رو کنار زد و به دستگاه مانیتورینگ فیزیولوژیک کنار تخت نگاه کرد . از پشت ماسک و‌ عینکی که داشت لبخندش رومی دیدم .

_ امروز حالت خیلی بهتره.

_ کسی نیومده بود برای دیدنم؟

_ ضربان قلبت خوبه، اکسیژن خونتم که خیلی خوبه و تنفستم که عالیه.

سپس در حالی که متوجه سوالم شده بود گفت:

_ می دونی که ملاقات ممنوعه. اگه هم کسی اومده باشه من دیشب نبودمولی از صبح کسی نیومده

توی تخت کج شدم و نگاهم به موبایلم که روی کمد کنار تختم بود افتاد.

 

_ منصور کجایی؟

_ چیزی گفتی؟

_ شوهرم ،سه روزه که خبری ازش ندارم.

_ حتما گرفتاره عزیزم .

_یعنی گرفتاریش از منم مهم تره؟

_ الان می خوام ازت تست بگیرم . اگه منفی باشه مرخصی

«با آرساشاپ همراه باشید»

سریع تو جام نشستم که باعث شد دستم بیشتر درد بگیره و از شدت فشارخون تو آنژیوکت پس داده شد

_ یعنی امروز می رم؟

 

_ مواظب باش ، همین یه رگ مونده برات دختر. الان تست می گیرم اما اگههمه چی اکی باشه فردا

خوشحال خودمو روی تخت انداختم

_ پاشو بشین ، باید تست سی پی آر بگیرم

هنوز تست رو انجام نداده ، دردشو حس می کردم یه کیت رو داخل بینیمی کردند. این ویروس همه چیزش عجیب و غریب بود. از پیدا شدنش تانوع تست و درمانش که هنوز قابل درمان نبود و حتی قابل کنترلم نبود. انگار همه چیز شانسی بود . با یکی نمی ساخت و تا مرگم می بردش و بایکی می ساخت و تهش چند روزی حسابی گرفتار خودش می کرد. از بیاشتهایی و از بین رفتن حس چشایی و بویایی بگیر  تا سر درد و تب وتنگی نفس ،تخریب ریه .

خیلی سعی می کرد تستو به آرومی انجام بده، اما سرازیر شدن اشکام  نشون دهنده این بود که زیاد موفق نبوده. وقتی کارش تموم شد ازشخواهش کردم موبایلمو بده.

صدای  اپراتور مخابرات که می گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموشاست دوباره تو گوشم پیچید، اما تا آخرش گوشی دستم بود تا خودشقطع شد.

پیامامو باز کر‌دم و توش پر بود از پیامای احوال پرسی  که از طرفدوستامو همکارامو خونوادم اومده بود.

بی اراده روی مسیجایی که بین من و‌منصور رد و‌بدل شده بود رفتم. پیامجدید داشتم ازش ، اما ندیده بودم. پیاماش بین تعداد زیاد پیامها گم شدهبود و من مثل همیشه چکشون نکرده بودم.

کتایون ، عشقم

اومدم بیمارستان راهم ندادن دوباره. برات آب سیب آوردم یادت نرهبخوریشون. حسابی به خودت برس.  سعی کن زود خوب بشی و برگردیخونمون. جات خالیه و منم دلتنگ. منتظرتما. دوست دارم بهترینم

و پیام آخری که نگرانم کرد

تماس گرفتی رفته بودم برای تست ، دو روزه احساس تنگی نفس می کنم،یکمم تب دارم. اما نگران نباش. دیروقت بود تلفن نزدم . فردا باهم صحبتمی کنیم. عاشقتم زود خوب شو

دوباره شمارشو گرفتم و باز هم همون صدای خسته کننده اپراتور

شماره خونه بازهم رو پیغامگیر بود. چی کار می کردم. شماره خونه مادرمنصورو گرفتم و اوناهم جواب ندادن. یعنی چی شده بود؟

گوشی تو دستم بود که زنگ خورد. مادرم بود.جواب دادم

_ سلام مامان

صدای خستشو از پشت تلفنم می تونستم حس کنم

_ سلام قربون صدات بشم. خوبی ، قربونت برم؟

_ مامان از منصور خبر نداری. پیداش نمی کنم

نفس عمیق پشت خط کشید که صدای نفساش گوشامو اذیت کرد

_ مادر جون، منصور تستش مثبت شده الان بیمارستان بستریه. نتونستمببینمش اما برادرش می گفت حالش خوب نیست.


صدای
مادر تو گنگی مغزم گم شد و ضربان قلبم اونقدر بالا اومد که فقطسایه باز شدن درو هجوم پرستارا رو به داخل اتاق می دیدم. با سوزشمایعی که به سرم تزریق شد و توی رگم جریان پیدا کرد چشمامو باز کردم.

_ منصور

شب شده بود و می تونستم ستاره ها رو تو آسمون بشمورم

_ منو مرخص کنید

_کجا می خوای بری؟ می دونی ضربان قلبت چقدر بالا بود ؟!

_ ولی من باید برم.شوهرم حالش خوب نیست؟

_ فردا صبح مشخص میشه میری یا بازم  مهمون مایی. اون پسره کهمیومد به زور ببینتت شوهرت بود؟

مشتاق گفتم

_ بله، دیدینش امروز؟

تو جواب سوال ساده من مکثی کوتاهی کرد و بی جواب گفت

_ چیزی خواستی خبرم کن

هنوز از در اتاق بیرون نرفته، برگشت و گفت:

_ شوهرت تو همین بیمارستان بستریه

_ حالش چطوره؟

_ مثل حال روزای اول تو

 

ادامه دارد…

نویسنده نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»