Skip to main content

#1

_ چقد امشب خوشگل شده بودی !

به چشمانش نگاه میکنم ، مثل پسر بچه ها ذوق میکرد و حرف می زد ، یاد اتفاقات دیشب نمیگذارد بیش از حد بهش نگاه کنم و شرمسار رویم را برمیگردانم.

دستاش دور کمرم حلقه میشه ، سرش کنار گوشم میگذارد و نفس عمیقی و آرومی می کشع ، صدای بم مردانه اش را می شنوم

_ امشب دست از این خجالت کشیدن در بیار ، اگه باهام همراهی کنی قول میدم دردت نگیره..امشب قراره یکی بشیم خانوم خونم بشی

آهسته لاله ی گوشم رو گاز میگرفت ، اشک از چشمانم جاری میشد ‌، کاش هیچوقت متوجه ی این اتفاق نشه ، کاش هیچوقت متوجه ی این موضوع نشه.

دستای داغش آهسته پایین می آورد و زیپ لباس عروسم را پایین می کشد ، رو به رویم می ایستد ، با ترس به چشمانش خیره میشوم

_ امشب میشی خانوم خودِ من .

و آرام مرا به سمت تخت هدایت میکند ، لب هایم را حریصانه به بازی می گیرد ، سرش را تو گودی گردنم میبرد و آهسته بوسه ای زیر گردنم میزند .

لب میزنم
_ کیارش ، امشب نه لطفا

مکث کوتاهی می کند ، خودش را از رو بدنم عقب می کشد ، با چشمانی متعجب و عصبی نگاهم میکند

_ بهت قول دادم که دردت نیاد جونم ، راستی رفتی دکتر ببینی نوع بکارتت چه مدلیه ؟!

سرم را به نشونه ی نه تکان می دهم ترس همه ی وجودم فرامیگیره

_ پاهات باز کن خودم چک میکنم

بدون اینکه اجازه بدهد اعتراض کنم ، پاهایم را از هم باز میکند و بین پاهایم قرار میگیرد . صدای بم مردانه اش را میشنوم که فریاد می زند

_ تو دختر نیستی ؟!

2 دیدگاه برای “رمان عشق ویرانگر”