Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۸

به قلم نگاه خانی

چمدونمو که زیادم بزرگ و سنگین نبود رو از روی زمین برداشتم و به سمتدر خروجی آپارتمان رفتم. مادر منصور کنار در ایستاده بود و با نگاه پر ازنفرتش به من نگاه می کرد.

_ همه وسایلتو برداشتی؟

به او خیره نگاه کردم

_ مامان

نذاشت حرفمو بزنم ، وسط حرفم پرید

_ به این اسم صدام نکن.

لب زدم

_ چشم

بغضمو قورت دادم و گفتم

_ دنیا زیرو روشده و شما دنبال مقصر برای مرگ پسرتونی؟ اگه بیشتراز  شما عاشقش نبودم  که بودم، کمتر از شما هم نیست. من زندگیمو از دستدادم. هر حرفی بزنید ، هر فکری دوست دارین بکنین؛ فقط نگید که عاشقشنبودم

درو کامل باز کرد ، یعنی زودتر برو بیرون و با عصبانیت گفت:

_عشقت اونقدر زیاد بود که پسرمو فرستادی سینه قبرستون. اگه بخاطرمنصور نبود زندت نمی زاشتم

چمدونمو برداشتم و  خارج شدم. سهم من از این زندگی فقط یه چمدون بود

از خونه که بیرون اومدم نگاهی به پنجره نیمه باز  خونم انداختم و بغضو اشک و آهمو با هم فرو خوردم . ازسایه پشت پنجره متوجه حضور مادر منصور شدم، که داشت مطمین می شد به رفتنم.

نخواستم از خودم ضعف نشون بدم و برای همین با تمام سستی و تهی بودن و خورد شدن درونم، دستهچمدونمو محکم تو دستم گرفتم و به سمت سر خیابون راه افتادم. به سر خیابون نرسیده بودم که صدای ترمزشدید ماشینی،بند دلمو پاره کرد و بی اختیار روی زمین نشستم و زدم زیر گریه. دلم چه حساس شده بود که باهر ضربه ای هرچند کوچیک از هم می گسست . اشکام بالاخره راه بیرونو پیدا کرده بودند . با تکیه به چمدوناز جا بلند شدم که احساس کردم سنگینی چمدون سبک شد و‌دستی چمدونمو گرفته بود . به پشت سرم نگاهکردم . منوچهر بود.

خواستم دوباره محکم باشم ،اشکامو با دست پاک کردم و سعی کردم چمدونمو از قلاب دستش رها کنم

_ ممنون خودم می تونم حملش کنم

_ کجا داری می ری؟

دلیلی برای توضیح نبود

_ هرجا می ری خودم می برمت

_ نمی خوام به زحمت بیفتی .

_ از صبح کله سحر، منتظرم تا ببینمت . می دونم دلت شکسته از من ،از مادرم، اما تو از منصور موندیبرامون. نمی تونم بی تفاوت باشم به آیندت

_ منوچهر تا الانم به اندازه کافی تو دردسر افتادی و کمکم کردی. رابطه ما بعد از مرگ منصور دیگه تموم شدهو تو هیچ مسیولیتی در قبال من نداری. هرچند قبلا هم نداشتی و‌هر کاری کردی از لطف و خوبیت بوده

_ کتابون !! من اگه کاری کردم برای خاطر اینکه لطف کنم یا خوبی کنم نبوده. من وظیفه برادریمو در قبال زنبرادرم ، زن برادری که خیلیم برام عزیز بود و زندگیشو عوض کرده بود و‌امیدو تو‌ دلش نشونده بود ؛کردم.وگرنههمه می دونیم که منصور باید همون۸ سال پیش از بینمون می رفت. اما عشق تو امیدو تو دلش نشوند .

_ اما این امیدو خودم تبدیل به نابودی کردم . منصور بخاطر من مرد.

دیگه نتونستم ادامه بدم . چونم می لرزید و نفس کشیدنم پشت تاروپود ضخیم ماسک سه لایه پارچه ای سختتر شده بود.

بند یه طرفو از پشت گوشم آزاد کردم و با ولع تمام ، هوای بیرونو نفس کشیدم. ششام از دم و‌بازدم پرو خالیمی شد .

به منوچهر که با ترس به من خیره شده بود نیم نگاهی کردمو و دوباره ماسکو روی صورتم گذاشتم .

_ می رم پیش مادرم  ، هرچی باشه من دخترشونم و مطمینم اونا مثل دستمال بیرونم نمی ندازن

_ این حرفا چیه می زنی. حرفهای مادرم همه از روی عصبانیته. بخدا هیچی تو دلش نیست.

_می دونم قصدت کمک کردنه اما واقعا بهش نیازی ندارم. ممنون بخاطر اینکه بعد منصور تو تنها حامی منبودی.

چمدونمو کشیدم به سمت خودم و با اشاره دست ماشین گرفتم و سریع سوار شدم.

اما مقصد کجا بود؟! نمی دونستم.

هیح جایی رو برای رفتن دوست نداشتم. مستاصل بودم و دنبال یه ردی، یه نشونی که منو از ابن بلاتکلیفیخارج کنه. اما یادم نبود از اتفاق افتادن معجزه قرن هاست که گذشته.

سرمو‌رو شیشه سرد تاکسی تکیه داده بودم و‌چشمامو‌بسته بودم که صدای خوردن بارون روی شیشه باعث شداز رویای تکراریه،بودن کنار منصور بیرون بیام.

********

با صدای خوردن بارون روی شیشه بخار گرفته از خیره شدن به چشمای همدیگه دست برداشتیم

_چه بارون بی موقعی

لبخندی زد و‌گفت

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ بارون هرموقع بیاد قشنگه

_ از بارون خوشم نمیاد. از خیس شدن متنفرم. بارون برای من یعنی چتر داشتن و‌ واستادن زیر سقف باریکبالای مغازه ها که مبادا مثل موش آب کشیده بشم

_ تا حالا عاشق شدی؟

سوالش خجالت زدم کرد. توی اون چند لحظه کوتاه داشتم به این فکر می کردم که چه تصوری در مورد من داره؟! من که عاشق خودش بودم

_ قبل خودت هیچ مردی

هیش آرومی گفت و شیشه ماشینو کمی پایین کشید . بارون با شدت از لای پنجره نیمه باز،  داخل می شد وروی بازوش که به شیشه چسبیده بود جا خوش می کرد.

_منظورم این نبود عجول

_ پس چی؟!

_ زیر بارون رفتن و قدم زدن ،مثل عاشق شدنه . همون اندازه تپش قلبتو بالا می بره و به همون اندازه به تک تکسلولات می چسبه .

بدون اینکه حرفی بزنه در ماشینو باز کرد و پیاده شد .از پشت شیشه های بارون زده نمی تونستم ببینمش.

چند ثانیه بعد، در سمت من باز شد و دستهای خیس از بارونش به سمتم دراز شد . دستشو بدون معطلی گرفتمو قدم به خیابون گذاشتم. بارون اونقدر شدت داشت که تو چند ثانیه خیلی کم ، خیسمون کنه. به سختیچشمامو زیربارون باز نگه داشته بودم.

با چشمای نیمه باز بهم خیره شده بود

رقص بارون روی شیشه ماشین و‌انعکاس نور زرد رنگ،  تیره های چراغ برق که توی قطره های بارون شکستهمی شدند، جیرجیر برف پاک کن ماشین هایی که از کنارمون با سرعت نه چندان زیاد عبور می‌کردن  و  صدایچرخ ماشینهاشون روی خیابون اب گرفته عجیب ترکیب  قشنگی بود. ترکیب عشق و زندگی .

فکر نمی کردم یه روزی برسه که من از بارون و تو بارون رفتن و‌خیس شدن خوشم بیاد.  اما الان درست توقشنگترین زمان و‌مکان  زندگیم قرار داشتم ، تو نقطه امن عشق.مثل  نعمت بارونی،که خدا  به زمین خشک وتشنش ارزونی  می کنه، اینبار بارون عشقو به روح خسته و‌پژمرده من هدیه  کرده بود.

_ هنوزم می ترسی مثل موش آب کشیده بشی؟

******

صدای ترمز شدید ماشین رشته خاطراتمو از هم گسیخت .

صدای راننده توی گوشم پیچید که داشت زیر لب به زمین و‌زمان و هوای بارونی فحش می داد و هر از گاهیدور تند برف پاکن ماشینش رو می زد .انگار اونم دلش پر بود از بارون . انگار اونم خاطره قشنگی از زیر بارونرفتن و خیس شدن نداشت. صدای جیرجیر برف پاک کن روی شیشه،صدای چرخ ماشین رو خیابون آب گرفته ورقص بارون و‌انعکاس نور زرد رنگ تیرهای چراغ برق که توی قطره های بارون گم می شدند، دیگه قشنگنبودند.

دیگه بارون قشنگ نبود و زیر بارون رفتن و خیس شدنم قشنگ نبود.

مگه میشه بارون بیاد و‌تو نباشی و من خیس بشم؟خیس شدن زیر بارون با تو می چسبید. لعنت بهت منصور کههمه عاشقانه هامو نصفه کاره گذاشتی.

لعنت بهت .

«باآرساشاپ همراه باشید»

در چوبی با صدای جیرجیر باز شد و با زدن کلسد برق تاریکی دلمرده رو به روشنایی دلگیرتر داد.

اتاق حدودا۶متری بود. روبروی در ورودی پنجره ای رو به خیابان قرارداشت که با پرده ضخیم سبز تیره،پوشیده شده بود. تخت خواب فلزی شبیه تخت های پادگان در گوشه اتاق قرار داشت که کمد تک در کوچکی راکنارش جای داده بود ، دقیقا نز یک به پنجره .

سمت  راست ، نزدیک در ورودی روشویی سرامیکی کهنه ای که ترک بزرگی روی سنگش افتاده بود قرار گرفتهبود و آینه کوچکی که بالا آن روی دیوار  بود ، از فرط کهنگی به ز‌ور تصاویر را در خود منعکس می کرد.

با اشاره سر مسافرخانه دار وارد شدم.

کلید رو از در بیرون آورد و اون رو دوبار روی قفل در اینبار از پشت قرار داد.صداش از پشت ماسک کهنه وچرک مود شده به درستی شنیده نمی شد.

_ درو از تو قفل کن. زیادم رفت و امد نکن. مهمونم دعوت نکن. از وقتی این مریضیه اومده خیلی سفت و سختمی گیرن. دوباریم پلمپش کردن. الانم بفهمن بازم میان سراغم.

فقط سر تکون دادم . بعد از رفتنش درو دو قفله کردم و با چندشی روی تختخواب دراز کشیدم.

تمیز بود بر خلاف ظاهر کثیف و‌قدیمی دیوارها اما به دلم نبود. این اولین باری بود تو اتاق مسافرخانه شبم روصبح می کردم و نمی دونستم چند روز باید به همین شکل بگذره.

هرچیزی بود باید خیلی سریعتر اقدام می کردم به سروسامون دادن به زندگی متلاشی شدم.

گاهی وقتا دلتنگ روزهایی میشی که جز معمولی ترین روزهای زندگیت بودند. بدون هیچ اتفاق هیجان انگیزی ،روزهایی که توش آرامش داری و دلت شاده  و من دلم عجیب تنگ شده بود برای روزهای خیلی معمولی ای کهفقط دلم خوش بود .

دل خوشی…. انگار با واژش‌هم حتی غریبه بودم.

شروع قصه زندگیم کجا و تهش کجا.

ته زندگیم درست شبیه ته مزه تلخ خیار بود که لذت خوردن خیارو از بین می برد و این ته تلخ ، لذت اون چندسالو از بین برده بود .

خدای من، این چه فکرایی بود با خودم می کردم. چقدر ناشکر شده بودم که اون همه سال عاشقی رو داشتمفراموش می کردم.

یه ضرب المثل قدیمی بود، که می گفت، در  همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه. درستم می گفت. از زندگی سختقبل منصور و سگ‌دو‌زدنای بی حدو و اندازم ،برای داشتن استقلال مالی و آرامش فکری ، فراری بودن از خونهو‌اضافه کار وایستادن تو شرکت که وقتی می رسم خونه اونقدر خسته باشم که سرم به بالش سفتم نرسیدهخوابم ببره. که کمتر چشم تو چشم اعضا خانواده ای بشم که در عین اینکه کاری به کارم نداشتن ، اما بازم توکارام سرک می کشیدن، رسیده بودم به زندگی ای که برای  یه دقیقه زودتر رسیدن به خونه، از وقت ناهارواستراحتم می زدم تا زمانی که،  وقت کاریم تموم‌میشه، کار انجام نشده نمونده باشه که مجبور بشم حتی چنددقیقه بیشتر بمونم . از فراری بودن از روزای تعطیلی که مجبور می شدم صبح تا شب تو اتاقم خودمو‌مشغول بهانجام کاری  نشون بدم، که کمتر کسی بخواد سراغمو بگیره ؛رسیده بودم به زندگی ای که وقتی یه روز  تعطیلبود با دمم گردو‌می شکوندم  و روزایی که چند روز پشت سر هم تعطیل میشد، حسابی سر از پا نمی شناختم ومی شدم خوشبخت ترین آدم روی کره زمین. یادمه مرخصیای ماهانمو‌جمع می کردم و هر از گاهی ، حسابیپشت سر هم کیف می کردم از تعطیلاتی که شاید تو چهاردیواری خونم سپری می شد اما کنار کسی کهعاشقش بودم می گذشت.

حالا چی شده بود که این همه از زمین و‌زمان و آدما شاکی بودم؟!

ادامه دارد….

به قلم نگاه خانی

«باآرساشاپ همراه باشید»