Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۷

به قلم نگاه خانی

با صدای زنگ در آپارتمان به سمت در رفتم. با باز شدن در ،کل دنیا رو سرمآوار شد. مادر منصور پشت در بود

_ سلام مامان ، خوش‌اومدین. بفرمایید

بی اعتنا به من وارد شد

_ واس خونه ای که مال خودمه ، زشت نیست بفرما می زنی؟

آب دهنمو به سختی قورت دادم

_ البته که اینجا منزل خودتونه. براتون چایی میارم

در آپارتمانو بستم و در حال رفتن به سمت آشپزخونه بودم که گفت:

_برای دید و باز دید نیومدم . نیومدم اینجا بشینم تو برام چایی بیاری وبشینم باهات گپ بزنم.

روی نزدیکترین مبل نشستم

_ برای هر چیزی تشریف آوردین ، من در خدمتم

گره روسری روی سرشو شل کرد

_ ۸ سال پیش با همین ادا و اطوارات و مظلوم نماییات منصورو ازم گرفتی.

_ اما من..

با فریاد جمله هاشو پشت سر هم شروع به گفتن کرد و مانع حرف زدن منشد

_گفتم نیومدم اینجا باهات حرف بزنم. اگه تا الان صبر کردم برای این بودکه تازه بچمو کرده بودم زیر خاک. اونقدر بد قدم و نحس بودی که نتونستمیه دل سیر براش گریه کنم . کنار سنگ مزارش بشینمو و خاکیو که توبادستات به زندگیمون ریختی بریزم تو سرم.

می ترسیدم یه کلمه حرف بزنم فقط گوش می دادم

من براش آرزو داشتم، خواب و خیال داشتم تو اومدی و گند زدی بهآرزوهامو و‌حسرتشو به دلم گذاشتی. دهنمو بستم چون عاشقت بود ونخواستم رو خواستش نه بیارم. اما دیگه نمی تونم نقش بازی کنمو وادای مادرشوهرای خوبو برات بازی کنم

دیگه سکوت جابز نبود..

_ اما شما هیچ وقت با من خوب رفتار نکردین که الان منتشو به سرم میزارین.تو این۸ سال بی احترامی دیدین از من؟ بی ادبی کردم؟ توهین کردینسکوت کردم، تیکه انداختین حرف نزدم! چون شما مادر عشق زندگیم بودینو جای مادرم. الان این حرفا برای چیه؟

_ منصور قلبش مریض بود درست. اما با همون قلب مریضم می تونستزنده باشه. تو آلوده این ویروسش کردی و فرستادیش سینه قبرستون. توباعث مرگش شدی

«باآرساشاپ همراه باشید»

حرفهاش مثل پوتک تو سرم کوبیده می شد و عذاب وجدانی رو که مدتهابود دچارش بودمو بیشتر می کرد. اما نمی تونستم کوتاه بیام و اجازه بدمبار سنگین عذاب وجدانمو سنگین تر‌کنه.

_ مامان شما چرا مرگ منصورو می ندازین گردن من؟! اونم ،منی که ازجونم بیشتر دوستش دارم. مگه من این بیماری رومن آوردم ، کل دنیادرگیرشن مگه فقط من و منصور بودیم؟من خودم دو هفته تو بیمارستانمردمو  زنده شدم

با عصبانیت از جا بلند شد  و به سمت در رفت.

_ برای اینم نیومدم که الان واس من از عشق و‌عاشقیت بگی و اینکه  ویروس از کجا اومده رو برام توضیح بدی.به حرمت اینکه داغدار بودی تاالان  دهنمو بستم. گذاشتم چهلمش تموم بشه بعد. به منوچهر گفته بودمبگه بهت ،که اونم مثل بقیه خام سیاه بازیات شده و دلش نیومد بگه. اینخونه برای منه که شما توش زندگی می کردین. هرچی وسیله آوردی وجمع کن ببر ،که فکر نمی کنم جز چند تا کاسه بشقاب چیز دیگه ای باشه،طلاها و لباساتم برای خودت نمی خوام از آت و آشغالات چیزی اینجابمونه.  یک هفته وقت داری وسیله هاتو برداری و گمشی بری از زندگیمون.

با بغض پشت سرش راه افتادم

_ مامان کجا برم؟ اینجا خونه من و‌ منصور بود. من با منصور اینجازندگی کردم گوشه گوشه این خونه بوی منصورو میده و خاطراتشه کهباعث شده سرپا باشم. این دلخوشی رو ازم نگیرین.

صدای کوبیده شدن در یعنی هیچ کدوم از حرفام روش تاثیر نداشته وعزمشو جزم کرده بود تا منو از این دنیای دلخوشی کوچیک جدا کنه.

دنیام سیاه تر از لباسی بود که به تنم داشتم. درد دوری منصور کم بود کهحالا درد این آوارگی هم باید رو شونه هام آوار می شد. نمی گم به اونزندگی و خونه عادت کرده بودم و سخت بود دل کندن ازشون ، منصور همهچیز من بود که دیگه نداشتمش، خونه و ماشین و چهارتا تخته پاره به چهدردم می خورد.

سختیش برای من دل کندن از چیزایی بود که با منصور ذره ذره ساختهبودیم. سختیش سرپا شدن و مستقل شدن تو شرایطی بود که دنیا بخاطرکرونا رو هوا بود . من آمادگی برای این تغییرو نداشتم. هنوز نداشتم.

اما می دونستم که باید جمع کنمو برم به سمت سرنوشتی که معلوم نبودچه خوابی برام دیده.

نمی خواستم برگردم خونه پدریم، چون هیچ وقت خاطره خوشی از روزایبودن اونجا نداشتم. تحمل نگاه های ترحم آمیز پدر و مادرم و شاخ و‌ شونهکشیدنای کامرانو نداشتم که بخواد برای هر رفت و اومدی سین جیمم کنه.

باید یه فکری برای بیچارگی خودم می کردم. تصمیم گرفتم با منوچهر حرفبزنم اما پشیمون شدم.تازه یاد کلمات مبهمش تو قبرستون افتادم که مداماز منصور معذرت خواهی می کرد. نه اون آدم مناسبی نبود، با اینکهحرفی به من نزده بود اما همینکه تصمیمشو داشت که این موضوع رو بامن در میون بزاره و حامل خبر تصمیمی که مادرش گرفته باشه، یعنیمناسب نیست.

از طرفی کسی نبود که بخوام باهاش مشورت کنم، جز منوچهر.

«باآرساشاپ همراه باشید»

امادستم برای گرفتن شمارش می لرزید. خوشبختانه این تصمیم گیری بینتیجه موند و‌ با افتادن شمارش روی گوشیم، کار برام راحت تر شد.

صدای بغض آلودم گویای همه چیز بود. نفس عمیقی پشت گوشی کشید

_ ببین کتایون، من سعی می کنم مامانو راضی کنم. توروخدا ببخشش وازش به دل نگیر. الان حالش خوب نیست متوجه نیست چی می گه

_ اتفاقا می دونن چی می گن و چی می خوان.

_ تو مادر منو نمی شناسی هنوز. دلش مهربونه. تو کاری نکن من درستشمی کنم و بهت خبر می دم.

یا منوچهر معنی دل مهربون داشتنو نمی دونست، یا مادرشو اندازه مننمی شناخت. ذره ای احساس نه تو کلامش و نه تو نگاهش نبود. فقطعقده و کینه بود که ازش میشد حس کرد. باشه وارفته ای گفتمو و گوشیرو قطع کردم.

۵ روز از آخرین تماسی که منوچهر با من گرفته بود می گذشت و هنوزخبری ازش نداشتم. می دونستم که این خبر دادن برای این بود که فقط یکمامید بهم بده که دقیقا نتیجه برعکس می داد چون با هر لحظه که سپریمی شد ناامیدی بیشتر مثل پیچک دور روحمو می پوشوند.

تو این مدت تمام لحظات اون یک هفته رو به خاطره بازی با خاطراتمنصور و یادآوری گذشته شیرینمون سپری کردم.. روز ششم بود که بلندشدم و وسیله هامو که فقط شامل لباسام و خاطرات من و‌منصور بودوجمع کردم. دلم نمی خواست طلاها مو‌ببرم اما خوب که فکر کردم دیدم اینطلاها همه از پول خودمو و منصور خریداری شده پس دلیلی ندارهاوناروهم مثل بقیه زندگیم تو سینی پیشکش مادرش کنم.

می دونستم قرار نیست معجزه ای اتفاق بیفته اما گوش به زنگ منوچهربودم. اونقدر تو این مدت خودمو سرگرم عشق بازی با خاطرات خودمومنصور کرده بودم که یادم رفته بود فرصتی برام نمونده و جایی برای  رفتنندارم.

غروب همون روز منوچهر تماس گرفت و تنها جمله ای که از دهن منوچهرکه به من امید بیهوده داده بود، بیرون درومد این بود. . .

کاش می تونستم کمکت کنم، اما یه طرفه این ماجرا مادرمه و من نمیتونم احترامشو بشکنم. کتابون کاش می شد خوبیاتو جبران کنم . تو مثلخواهر نداشتمی خوشحالم که منصور تورو شناخت و قبل از رفتنشزندگی کرد کنار تو. منو ببخش و امیدوارم منصورم منو‌ببخشه.

تو تمام لحظاتی که منوچهر حرف می زد من سکوت کرده بودم و‌گوش میدادم . چیزی نمی خواستم بگم. من از منوچهر انتظاری نداشتم و‌ برایهمین ازش ناراحت نبودم. اون شب تا خود صبح با تصور خیالی منصورحرف زدم و گریه کردم و خندیدم. از روزای اول آشنایی تا لحظه های آخر.

من کنار منصور خوشبخت بودم. تنها دردی که تو دلم بود روزای آخرمونبود که به تلخی گذشت. اما چقدر خوب بود طعم این تلخی فقط کام منوزهرمار کرد و منصور با همون عشقی که ازم به یاد داشت رفت.

نور از پشت پر‌ده های توری به داخل می تابید . نسیم خنکی که از  لایپنجره نیمه باز داخل می شد صورتمو نوازش می کرد. ساعت ۸ صبح بود. به یکباره استرس همه وجودمو گرفت . شانس آوردم اونروز جمعه بودوگرنه نمی دونستم جواب شرکتو باید چی می دادم برای نرفتنم.

گیج و منگ به ساعت دیواری خیره شده بودم و‌حرکت رقص کنان ثانیهشمارو دنبال می کردم که با افتادن کلید تو در، توی جام تکونی خوردم.

در باز شد و‌مادر منصور تو چهارچوب در ظاهر شد. سلام نصفه نیمه ایدادم و بی جواب به سلامم توی اتاقها به وارسی مشغول شد. حالا که قراربود دیگه نبینمش دلیلی برای نگه داشتن احترامش نداشتم. مگه اون تو اینهشت سال احتراممو نگه داشته بود که من تو این دقاقیق آخر نگه دارم. اماباز سعی کردم جلوی خودمو بگیرم.

_ بهتر نبود قبل وارد شدن زنگ می زدین ؟

تا اومد حرف بزنه مانعش شدم

_ درسته اینجا خونه شماست اما من و‌منصور توش زندگی می کردیم. تازمانی که من هنوز از اینجا نرفتم میشه حریم خصوصی من و شما بدوناجازه وارد حریم خصوصیم شدین.

احساس کردم یکم دستپاچه شد

_ فکر می کردم تا الان رفته باشی وگرنه انقدر نزاکت دارم که سرمو نندازمپایین و‌جایی نرم

پوزخندی که بهش زدم بهترین جوابی بود که میشد بهش داد

مانتومو از روی جالباسی برداشتم و تنم کردم

وارد اتاق خواب شدم تا چمدونمو بردارم که صداش از بیرون اومد

_ سوییچای ماشین کجاست؟

ماشین به اسم پدر منصور بود ، با اینکه پولشو داده بودیم، اما هنوز سندنخورده بود. می دونستم بحث و‌دعوا سر این چیزا بی ارزشه و قرار نیستچیزی به نفع من تموم بشه. من منصورو از دست داده بودم بقیه چیزا چهارزشی داشت.

چمدونمو که زیادم بزرگ و سنگین نبود رو از روی زمین برداشتم و به سمتدر خروجی آپارتمان رفتم. مادر منصور کنار در ایستاده بود و با نگاه پر ازنفرتش به من نگاه می کرد.

_ همه وسایلتو برداشتی؟

به او خیره نگاه کردم

_ مامان

نذاشت حرفمو بزنم ، وسط حرفم پرید

_ به این اسم صدام نکن.

لب زدم

_ چشم

بغضمو قورت دادم و گفتم:

_ دنیا زیرو روشده و شما دنبال مقصر برای مرگ پسرتونی؟ اگه بیشتراز  شما عاشقش نبودم  که بودم، کمتر از شما هم نیست. من زندگیمو از دستدادم. هر حرفی بزنید ، هر فکری دوست دارین بکنین؛ فقط نگید که عاشقشنبودم

درو کامل باز کرد ، یعنی زودتر برو بیرون و با عصبانیت گفت:

_عشقت اونقدر زیاد بود که پسرمو فرستادی سینه قبرستون. اگه بخاطرمنصور نبود زندت نمی زاشتم

چمدونمو برداشتم و  خارج شدم. سهم من از این زندگی فقط یه چمدون بود

ادامه دارد…

به قلم نگاه خانی

«باآرساشاپ همراه باشید»