Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۶

قرار نبود ته قصه ما این مدلی باشه ، یه مشت از خاک روی مزارشوبرداشتم و روی سرم پاشیدم.

***********

منصور با مشتش یکم خاک برداشت و به گلدون اضافه کرد.

کارش که تموم شد با دستمال دورو بر گلدونو تمیز کرد و داخل زیر گلدونیقرار داد و روی میز کنار تراس گذاشت.

_ خب اینم گلدون شروع زندگی مشترکمون .

از این کارای عاشقانه ای که می کرد، از حس قشنگی که هر لحظه بهم میداد خوشحال بودم.

_ فکر می کنی یه روز بشه مامانت منو دوست داشته باشه؟

اخم شیرینی کرد

_ مامانم هرچیزیو که من دوست داشته باشمو دوست داره.

_ جز من!

این بار اخمش بیشتر شد

_ هنوز نیومده ،بابامو منوچهر عاشقت شدن. مامانمم میشه ، الانشمدوست داره اما می خواد مادر شوهر بازی دراره.

_ ولی من عروس بازی بلد نیستم.

_ پس یکم یاد بگیر!

چشمای گرد شدم باعث شد صدای خندش تو کل خونه بپیچه

چند ماه بعد از آشنایی با منصور، وقتی حالش بهتر شده بود، خانوادشوراضی کرده بود تا بیان خواستگاری. منوچهرم خیلی کمکمون کرد.

پدرش آدم آرومی بود ، مادرشم برای خاطر منصور راضی به این ازدواجشده بود. می دونستم از ته دلش راضی نبود اما راضیش کرده بودن. براممهم بود که منو عضوی از خانوادش بدونه اما عشق منصور و حسی کهبه هم داشتیم، کافی بود .

مراسم ساده اما پر از عشق برگزار شد.

زندگیمون هر روز قشنگتر از روز قبل میشد. ۷سال زندگی عاشقانه یعنیهر ثانیه عاشقی کردن .

تنها مشکل بزرگ ما بیماری منصور بود که هر از گاهی چهارستون بدنمومی لرزوند .

برای پیوند قلب همچنان تو لیست انتظار بودیم.

گاهی وقتا از این انتظار خسته می شدم و می دونستم منصور خسته تراز منه.

کاش میشد قلبمو از وسط نصف  می کردم ، اینطوری دنیا هنوز برایعاشقانه هامون جا داشت.

وقتایی که کنارم بود سرمو روی سینش می زاشتم تا صدای قلبشوبشنوم.

******

سرمو از روی مزار سردش برداشتم. جز صدای زوزه باد صدایی شنیدهنمی شد. تقریبا همه جا تاریک شده بود و من هنوز کنار مزار عشقم بودم. صدای قدمای کسی رو می شنیدم که نزدیک تر می شد. منوچهر بود.

_ فکر نمی کردم اینجا باشی؟

_جز اینجا ، جایی برای رفتن ندارم.

می دونستم اومده تا با منصور تنها باشه. از جا بلند شدم

_ کنار ماشین منتظرتم

«با آرسا شاپ همراه باشید»

سرشو تکون داد و من ازش دور شدم، اما صدای فریاد و‌گریه هاش چیزینبود که تو سکوت سنگین قبرستون ، نشه نشنیدش.

توی ناله هاش تکرار اسم منصورو می شنیدم و کلمه های مبهمی کههیچی ازشون سر در نمیاوردم. اینکه منو ببخش و مجبورمو و کلمه هایاین مدلی که ازشون سر در نمیاوردم.

از پشت شیشه های بخار گرفته به مسیر اطراف خیره شده بودم. د‌وبارهتنگی نفس به سراغم اومده بود و حس سنگینی توی سینم احساس میکردم. عوارض اون بیماری منحوس همراهم بود مثل درد دوری از منصورکه هر لحظه به حجم این بی پناهی سنجاق شده بود.  باز هم

اشک بود که مهمون همیشگی چشمام بود و  قطراتی که بی هوا و‌بدونمقصد از پشت جدار چشمام بیرون می لغزید. داغی دستی رو روی شونمحس کردم.

_ کاش من جای منصور می رفتم.

نمی دونستم چه جوابی باید بدم. فقط سرمو به سمتش برگردوند.‌سرخیچشماش‌ و بینیش  از نظرم دور نموند. رسیدیم و منو پیاده کرد و خودشرفت.

نزدیکای چهلم منصور بود. برای انداختن سنگ مزارش با منوچهر و پدرشبه قبرستون رفتیم.

عکس منصور رو تخته سنگ سیاه و بزرگ خودنمایی می کرد . همه جابرام تیره و تار بود شبیه همون سنگی که چهره منصور روش نقش بستهبود  و فقط برق چشمای منصور بود که  منو از زمین و زمان جدا می کرد وغرق خودش کرده بود.

***********

_ دنیا بعد از من چه شکلیه؟

این سوال منصور رشته افکارمو از هم پاره کرد. بغض و اشک و‌دلهره وترس همزمان به قلبم هجوم آوردند.

_ بعد تو دیگه دنیایی وجود نداره

با اخمی که کرد فهمیدم دلخور شده

_ کتایون

_ جونم

_ یادته پرسیدی، ته قصه زندگی آدما چی میشه؟

_ تو هم جواب دادی هیچکس نمی دونه!

_درسته

_ الان می دونی؟

کلافه دستی لای موهاش کشید که نگرانم کرد

_ خوبی؟

روبروم زانو زد و دستامو تو دستش گرفت

_ من از ته قصه هیچ کس خبر ندارم. حتی خودمون

چشمای متعجبم اونو به ادامه حرف زدن ترغیب می کرد

_ می خوام اینو بگم. ته قصه من و توهرچی بشه . حتی اگه منم نبودم، تو باید قصه خودتو بسازی

_ قراره قصمونو نیمه کاره بزاری ؟!

چشمای غم آلودشو ازم دزدید و به نقطه ای  نامعلوم خیره موند. نفسشوبیرون داد

_ هیچ قصه ای نیمه کاره نمیمونه

_ اینو قبلا هم گفتی

_ دوباره می گم، هزار بار می گم. هر اتفاقی بیفته ،همون میشه؛ پایان منو تو

این بار دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه بده. نفسای نا منظمم تونفسای نا منظم ترش ، گم شد

_ منصور اگه یه روزی به هر دلیلی، تنهام بزاری و بری ، قصه زندگیم نیمهکاره رها میشه. بعد از اون هیچ پایانی براش ندارم و فقط منم که تو لحظههای این دوری دست و پا می زنمو گم میشم.

دستمو که روی لبش بودو دوباره تو دست گرفت و بوسه ای بهش زد

_ با این حرفات کاری نکن عذاب وجدان بگیرم که چرا باعث شدم من و توقصه زندگیمونو باهم بنویسیم

سکوت  کردم و فقط تو نی نی چشماش گم شدم .

«با آرسا شاپ همراه باشید»

چشمای خیس و تارم از اشکو از عکس چشماش برداشتم و به منوچهر وپدرش که غمگینانه نگاهم می کردند خنده تلخی زدم.

بعد از چهلم منصور که مثل مراسمای دیگش سوت و‌کور بود به خونهتنهاییام بر گشتم. مادرم اصرار داشت که لباسا و‌لوازم منصورو کم کم جمعکنم که جلو چشمم نباشه . چون با هربار دیدنشون ، داغ دلم تازه می شد . اما نمی تونستم ؛لباساش هنوز بوی تنشو می داد که عاشقش بودم. منصور هنوز برای من زنده بود و من باید ادامه داستانمونو با خیالشزندگی می کردم.  جلوی تلویزیون ولو بودم که صدای پیام گوشیم بلند شد

بسه تا الان الکی گریه و زاری کردن و زانوی غم بغل گرفتن.به اون هدفیکه داشتی رسیدی . این بار برای همیشه منصورو ازم گرفتی . دیگه نمیتونم بودنتو تحمل کنم. جولو‌پلاستو جمع کن و نحسیتو از زندگیمونببر.”

شوک زده به صفحه گوشیم خیره موندم. مادر منصور این پیامو داده بود. از تک تک کلمه هاش می تونستم تنفرو حس کنم. هیچ وقت از من خوششنیومده بود و حالا این نفرتو توی واو به واو حرفاش نشون می داد. چندبار دستم به نوشتن رفت اما هربار جمله های طولانی رو که با اشک نوشتهبودمو پاک می کردم.  گوشیمو قفل کردمو و روی مبل انداختم. کلافه توخونه راه می رفتم.

درک کردن حال دل مادر منصور راحت ترین کار ممکن بود ، اینکه داغدارمرگ پسرشه، عزادار بچه ای که همه زندگیش بوده، اما این واقعا حق مننبود. من هیچ وقت منصورو از خانوادش جدا نکرده بودم. حتی وقتایی کهزخم زبونای مادرش تا مغز استخونمو می سوزوند ساکت مونده بودم وزبون به گله و شکایت باز نکرده بودم.

اما حالا محکوم شده بودم؛ به چی و چراشو نمی دونستم.

می دونستم این پیام ، شروع  جنگیه که با مغلوب شدن من پایان می گیره.

از کارخونه بیرون زدم و منتظر حرکت کردن سرویس نشدم. تاکسی گرفتموبه خونه برگشتم . جلوی آینه ایستادم و به لباسای فرم تو‌تنم که چند سایزبرام بزرگ شده بود چشم دوختم. گودی زیر چشمام عمیق شده بود . من توهمین ۴۰ روزی که گذشته بود قد چند سال پیرو شکسته شده بودم. دستیبه صورتم که جای بند ماسکی که روزی۹ ساعت یا حتی بیشتر  رو صورتممی موند و  کبود شده بود،کشیدم.

با صدای زنگ در آپارتمان به سمت در رفتم. با باز شدن در ،کل دنیا رو سرمآوار شد. مادر منصور پشت در بود

ادامه دارد…

به قلم نگاه خانی

«با آرسا شاپ همراه باشید»

2,736 دیدگاه برای “رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۶”

  1. avatar