Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۴

🖌به قلم نگاه خانی

با تعجبی که ،پشتش پر بود از قندایی که تو دلم آب می شد ، دوبارهپرسیدم؟

_بخاطر من؟

 *******************

_بخاطر من چشماتو باز کن منصور. مگه نگفتی بخاطر من هرکاری میکنی چشماتو باز کن.

با ضربه دستی به روی شونم به عقب برگشتم یه پرستار تو لباس ایزوله

شما نباید اینجا باشی.محیط آلودست. مبتلا می شین

_ من الانم مبتلام به درد. کرونا که چیزی نیست

_ بهرحال باید تشریف ببرین

_ من تا یه مدت مبتلا نمی شم. امروز از همین بیمارستان مرخص شدم. دلتنگ شوهرمم . میشه چند دقیقه کنارش باشم؟

_ برای من مسئولیت داره. لطفا برید.

_دو‌هفته میشه ندیدمش، بستری بودم. حالا هم که اومدم اون خوابه. توحسرت گرفتن دستاشم .بزارین برم پیشش خواهش می کنم.

فکر می کردم که سرو کله زدن با مریضای مختلف و‌بیماری  ها  جورواجور،دلشونو سخت کرده باشه و عادی باشه این گلایه ها، اینالتماسها. اما اشک تو چشماش جمع شد و گفت

_ فقط چند دقیقه

با خوشحالی کاور مناسب تنم کردم و داخل شدم.

از پشت شیشه صدای ضربان قلبشو نمی شنیدم؛ اما به محض ورود ،صدای ضربان  قلبشو شنیدم، که ضعیف بود و منتظر پیوند .اما هنوز  آرامش بخش ترین صدای دنیا بود که  گوشامو نوازش می داد.

خودمو کنار تختش رسوندم و با دستای لرزونم دستشو تو دستم گرفتم.

_ صدامو می شنوی منصور؟ مگه نگفتی بخاطر من هرکاری می کنی؟ پساگه می شنوی و‌ روی قولتم هستی ، یادت باشه من تنهام. من اون بیرونتنهام. فقط تورو دارم .  پس زود بیدار شو و‌بیا و‌ نزار تنها بمونم. من ازتنهایی می ترسم. از بدون تو موندن،می ترسم.. من می ترسم منصور.

مهار کردن اشکام کار سختی بود . سیل گریه ها روی صورتم جاری شد  واشکای مزاحم نمی زاشتن تا صورت منصورو درست ببینم. با دستپاکشون می‌کردم اما بازم جاشون با اشکای تازه تر پر می شد.

_ لطفا تشریف ببرین. یکی بیاد برام مسیولیت داره.

از جا بلند شدم و لبامو به سمت گوشش بردم. می دونستم می شنوه.

بوسه ای رو گونش زدم و با  کنترل بغضی که داشت خفم می کر‌د گفتم

_ دوستت دارم

«با آرساشاپ همراه باشید»

از اتاق خارج شدم و تو سالن نشستم . منوچهر به زور راضیم کرد که برمخونه. اما نمی تونستم منصورو تنها بزارم. بخاطر مریضی ای که تازهازش خلاص شده بودم هنوز بدنم بی جون بود. زود خسته می شدم . مجبور شدم بر گردم،

اولین بار بود روی تخت خواب اتاقمون بدون منصور می خواستم بخوابم. تحمل نبودنش  سخت بود . بالشو پتو رو برداشتم و‌اومدم تو سالن و‌   روی مبل  ولو شدم . و اونقدر غلت زدم تا خوابم برد.

روزها می گذشت ، روزهای تکراری، لحظه های تکراری. حتی آدم هایتکراری. من از تکرار این تکرارها، خسته بودم. دلم منصورو می خواست. باتمام وجود.

صبح تا عصر سرکار و عصر تا صبح یا بیمارستان بودم یا تو خونه دلنگرون خبری از سلامتی منصور. حالش بدتر شده ، ریه هاش درگیر بود وقلبش جون نداشت. بالاخره این بیماری یقه زندگیمونو گرفت و نمی زاشتحالش بهتر بشه.

برای نفس کشیدنش از  لوله گذاری استفاده کرده بودند اما بازهم بهترنبود.

خسته از کار به بیمارستان رفتم تا منصورو ببینم و از حالش خبردار بشم. این بار با دادو فریاد داخل شدم و پشت در شیشه ای به تماشا نشستهبودم. تعداد مراقباش بیشتر شده بود . دکتری که داشت چکش میکرد ازاتاق خارج شد. بدو‌دنبالش رفتم

_ دکتر ، حالش چطوره؟ تغییری کرده

_ سطح هوشیاریش پایینه ، ریه هاشم اصلا بهتر نشده.

_ پس این لوله ها که گذاشتین؟ تاثیری نداشته؟

_ونتیلاتور  به‌سرعت نتیجه نمیده . باید حداقل  ۱۰ روز ادامه  پیدا کنه کهاثر بخشیشو ببینم. خود این روش به بافت ریه آسیب می‌رسونه و‌معمولاامکان بهبودش پایینه. قلبش وضع خوبی نداره. باید با‌دکتر قلبش صحبتکنم.شمارشه دکتر قلبشو لطفا بده پرستاری.

_چشم. فقط یچیزی رو بگین تا بدونم دکتر…..

انگار که می دونست سوالم چیه، جوابمو به آرومی داد

_ وضعیت بیمارتون هر روز نه، هر لحظه بدتر میشه. این بیماری نه درمانداره نه اصلا به درستی می شناسیمش ، مدام در حال جهش وتغییره.همسر شما وضع قلبش خوب نیست و بدنش توان مقابله رو نداره. نمی تونم بگم که چقدر امید زنده بودنشون هست ،اما برای زنده بودن فقطاینو می تونم بگم که ،باید معجزه اتفاق بیفته.

معجزه؟! عجیب تو دنیای این روزای من جاش خالی بود.دست به دامن کیمی شدم برای اینکه منصورو به من برگردونه؟ از خدا بالاترم داشتیم؟خدایاچرا معجزه نمی کنی؟چرا قدرتتو به رخ باورام نمی کشی؟ من هیچی ازتنخواستم تا حالا، فقط منصورو به من برگردون، قول میدم دیگه هیچ وقتهیچ چیزی ازت نخوام.

دست به دامن خدا شده بودم و مدام تو تک تک ثانیه هایی که نفس میکشیدم منصورو ازش می خواستم. اون شب هرچی منوچهر اصرار کرد کهخونه برم ، قبول نکردم و موندم. دیگه نمی خواستم بدون منصور از اینجابرم . توی سالن روی صندلی سفت و سخت نشسته بودمو و از پشتپنجره هایی که رو به دل سیاه شب بود بیرونو نگاه می کردم.

**********

_می دونی توی هرکدوم از این خونه ها یه قصه هست؟

_ چه قصه ای؟

حلقه دستاشو تو دستام تنگ تر کرد و ادامه داد

_ قصه زندگی؛همه آدمها قهرمان داستان زندگی خودشونن.

_ پس چطوره که قهرمان زندگی من تویی؟

لبخندی زد که چال روی لپاشو به رخم کشید

_ یعنی من قهرمان زندگی توام!!

_ معلومه که هستی

دستشو دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشید و با نگاهش بهخونه های روشن اشاره کرد

_می تونی تموم خونه های روشن رو بشموری؟

_برای چی؟

_می تونی؟

_ نه

_ هرموقع تونستی، می فهمی من چقدر دوستت دارم

اینبار من بودم که خودمو چسبوندم بهش

_نگفتی، ته قصه زندگیشون چی میشه

_ هیچکس نمی دونه

_ هیچکس نمی دونه؟ مگه میشه

خودمو از بغلش بیرون آوردمو زل زدم بهش و دوباره سوالمو تکرار کردم . بالبخند تلخی نگاهم کرد و گفت

_ الان ته قصه من و تو معلومه؟

فقط سرمو به آرومی به نشونه اینکه نمی دونم تکون دادم. نفس عمیقیکشید

_ من و تو یه قصه رو شروع کردیم ، همه آدما همینن. یه قصه رو شروع میکنن بدون اینکه تهشو بدونن

_ یعنی همه قصه ها نیمه کارست؟

_ هیچ قصه ای نیمه کاره نمی مونه.

دوباره خودمو تو بغلش جا کردمو به خونه های روشن  شهر چشم دوختمو سعی کردم اون نقطه ها رو بشمورم.

چشمامو با نوازش دستش رو‌ی موهام باز کردم. ازش جدا شدمو به رنگپریدش چشم دوختم

_ منصور خوبی؟

_ آره عزیزم

اما داشت دروغ می گفت . نفسش تنگ شده بود و به سختی نفس میکشید و ضربان قلبش نامنظم می زد.

_ باید بریم بیمارستان

_ گفتم که خوبم.

_ هرموقع تونستی تعدادخونه های روشن شهرو بشموری ، منمبیمارستان نمی برمت

زیر بغلشو گرفتم و تا جایی که ماشین بود به سختی رسوندمش و رویصندلی جاش دادم. برای اولین بار پشت فرمون ماشینی نشستم که هیچیازش سر در نمیاوردم . تو همون حال گفت که چه کاری انجام بدم ورسوندمش بیمارستان.

اورژانس بیمارستان قلب شلوغ بود ؛اما تا وضعیت منصورو دیدن بدونکوچکترین معطلی رسیدگی رو شروع کردند. با دیدن دکتری که به سمتماومد از جا بلند شدم

_ شما همراهشونین

_ بله، حالش خوبه؟

_ به موقع رسوندینش . درحال حاضر خوبن باید پیش دکتر خودشببرینش. الان ما اینجا دکتر متخصص نداریم. توصیه می کنم پشت گوشنندازین این موضوع رو. مراحل بیماریش پیشرفته شده و این خوب نیست.

فقط به دهن دکتر خیره مونده بودم . حرفاش که تموم شد ،رفت . منصورم بهپیشنهاد دکتر برای احتیاط یک شب بیمارستان باید می موند. تنها کاریکه می تونستم انجام بدم این بود که شماره خونشونو بگیرم و بگم بیانبیمارستان، اما به عنوان پرستار .

سخت بود دل کندن ازش و‌ رفتن اما مجبور بودم به این کار

_ می دونی که دوست دارم بمونم

_ می دونم   ، اما تا الانشم دیرت شده، برو .من حالم خوبه. الانم خانوادممیان

_ اسم دکتر قلبت چیه!؟

_ واس چی می خوای؟

_ باید برات وقت بگیرم ازش. چون فردا بعد کارم میام می ریم پیشش

_ محاله الان وقت بده

_ برای وقت ندادنش بعد تصمیم می‌گیریم

اسم دکترشو گفت و منم فرداش  با مطبش تماس گرفتم و با خواهشالتماس و گریه زاری وقت گرفتم و خبرشو به منصور دادم. مرخص شده بودو گفت میاد دنبالم اما گفتم با تاکسی بیاد تا مطب، چون رانندگی براشخوب نیست و‌قبول کرد.

خیلی منتظر شدیم تا بالاخره بین مریض فرستادمون داخل.

دکترش یه خانم تقریبا مسن اما  شاداب  و بسیار خوشتیپ بود. نگاهشمهربون بود و با حوصله به حرفهای من گوش داد. حرفام که تموم شدلبخندی روی لبش آورد و گفت :

_ این چیزا رو هم خودم می دونم و‌هم خودش، اما نمی دونم چرا ، گوششبدهکار حرفای من نیست. شاید شما بتونی راضیش کنی

_راضی به چی؟

_اینکه درمان رو شروع کنه.

منصور پرید وسط حرفمون و گفت:

«با آرساشاپ همراه باشید»

_ خانم دکتر حالم خوبه و این چند روز استرس داشتم

_ همینه که من می گم برای درمانت اقدام نمی کنی، چندبار بگم استرسبرات مثل سمه، نه برای تو کلا برای هر بیماری که مشکل داره.

_ چشم دکتر ، چشم . رعایت می کنم.

_ تو واقعا می خوای یه بلایی سر خودت بیاری؟ از زندگی لذت نمی بری!؟

با ابرو به من اشاره کرد

_ الان دیگه دارم لذت می برم. پس قول می دم برای همون چیزایی که گفتینخیلی زود بیام، فعلا یه کار مهم تر دارم

_ پسرم ، هیچ چیز مهم تر از جوونی و جونت نیست.

_ چرا دکتر هست. بایدقول اینو از یکی بگیرم که منتظرم می مونه تا درمانوشروع کنم یا نه.اصلا ببینم حاضره با یکی که قلبش مریضه بمونه؟!

مثل تمام وقتایی که سوپرایزم میکرد، با بهت خیره موندم تو چشماش کهغم و شادی باهم توش موج می زد.

دکتر خیلی از وخامت اوضاع و احوالش حرف زد ، اما به درستی متوجهنمی شدم و منصورم اجازه بیشتر برای دونستن من نمی داد. از مطببیرون اومدیم و به بهونه جا گذاشتن موبایلم برگشتم بالا . منصور تویتاکسی منتظرم موند و با اصرار تونستم دکترو ببینم.

مریض از اتاق خارج شد و‌من با سرعت رفتم داخل

_ دکتر ، منصور دقیقا چشه؟

انتظار دیدن دوباره منو نداشت . پرونده  روی میزشو مرتب کرد و تویکشوی فایل کنارش گذاشت . دستاشو تو هم قلاب کرد

_ کاردیومیوپاتی یک بیماری تصاعدی قلبی یا ماهیچه قلبیه، در بیش‌ترمواقع عضله قلب ضعیف میشه  و قادر به پمپاژ خون به ارگان‌های مختلفبدن نیست.

انواع  مختلفی داره ، اما چیزی که در تمامی این گونه‌ها مشترکه، اینه کههمه اونها می‌تونن، باعث ضربان قلب نامنظم، از کارافتادگی قلب، مشکلدریچه قلب و مسائل دیگه بشن.

مشکل بیمار شما از نوع بسیار نادر و‌کمیابشه که باید هرچه سریعتردرمان بشه.

_ یعنی چطوری؟ با دارو؟

_ نه عزیزم دارو که سالهاست داره استفاده می کنه. منظورم پیوند قلبه

_ پیوند قلب؟

_ بله پیوند قلب،چون بیماری ایشون پیشروی چشمگیری داشته و داروهانمی تونن حالشو خوب کنن. پیوند قلب یه انتخابه البته اگه قلب و‌اهداکننده پیدا بشه.

_  باید چی‌کار‌کرد؟

_دخترم، پیوند یک انتظار طولانی رو در کنارش داره. اما الان می تونیمبیمار رو  با دستگاه مکانیکی کمکی قلب تا زمان انتظار برای تطابق بادهنده قلب حمایت کنیم.منصور به این راضی نمی شه.

_ چه جور دستگاهیه؟

_دستگاه کمکی بطنی که  از جریان خون برای مدت طولانی حمایت میکنه  و این اجازه رو می ده که بیمار بیرون از بیمارستان زندگی کنه ، چونبا توجه به سرعت روند بیماریش مجبورم دستور بستری شو بدم.

از مطب بیرون اومدم و بعد از اینکه منصور رو رسوندم خودم با همونتاکسی برگشتم خونه. از طریق اینترنت یکم از بیماریش اطلاعات به دستآوردم و

تمام تلاشمو کردم تا منصور برای کارگذاشتن اون دستگاه راضی بشه. همهاین کارها به سرعت انجام گرفت و روز عمل منصور رسید……

ادامه دارد

🖌به قلم نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»