Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۳

به قلم نگاه خانی

_ منصور چیزیش شده

_ داریم از دستش می دیم.رفته تو کما

اتاق دور سرم چرخید . تا بیمارستان برسم هزارتا فکر و خیال تو مغزممیومد و می رفت. استرس داشت تموم بدنمو می خورد. دستام یخ زده بود. اونقدر التماس کردم تا بالاخره راهم دادن داخل . خیلی وقت بود ندیدهبودمش دلم برای دیدنش پر می کشید. منوچهر منو که دید اومد سمتم

_ منوچهر ، چی شده

_فعلا هیچی ، حالش خیلی بده، منصور داره از دستمون می ره

همونجا کف سالن نشستم و به این اتفاقی که یک شبه تو زندگیم افتاد وچند روز زندگیمو حروم کرده بود فکر کردم. قبل از این اتفاق زندگی خوبیداشتم. شوهری که عاشقم بود و عاشقش بودم. واس رسیدن به هم خیلینه، اما اذیت شدیم.

مخالفت خانواده منصور و بی تفاوتی خانواده من . خانواده من  ، حتیبرای آبروی دخترشون دلشون نیومد جهیزیه درست و درمونی بهم بدن وبا چندتا قابلمه و‌کاسه بشقاب سرو تهشو هم آوردن. من خودم کار میکردم و با پس اندازم چیزایی که دوست داشتمو خریدم اما اینکه جلویخانواده شوهرت سربلند باشی ، موضوع مهمی ای.

با اصرار و سماجت پشت شیشه ی اتاقی که منصور توش به خوابعمیقی که می گفتن کماست ،رفتم. انواع و‌اقسام دستگاه بهش وصل بود. به دهنش ،به سینش ،به دستش . چشماشو آروم بسته بود ، مثل وقتاییکه تو خونه خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم. اما الان وقت خوابیدننبود. منصور باید بیدار می شد و توی چشمای منتظرم نگاه می کرد و باهمون لبخند جذاب مردونش امید زندگی رو بهم می داد.

_ منصور چشماتو باز کن، خواهش می کنم چشماتو باز کن…….

*********

_ چشماتونو باز کنید، حالتون خوبه؟

«با آرساشاپ همراه باشید»

 

چند ثانیه طول کشید تا چشماشو از هم باز کرد. به محض باز شدنچشماش دوتا چشم قهوه ای تو نگاهم گره خورد و برای چند لحظه خیرهموندم به چشماش و دلم ریخت. این حسو تجربه نکرده بودم ، هم عجیببود و هم جذاب. معذب شدم و نگامو دزدیدم و اونم معذب تر از من تو جاشتکونی خورد.

آقای میرزایی لیوان به دست از آبدارخونه خارج شد

_ بگیر دخترم

لیوانو از دستش گرفتم و گفتم

_ آقای میرزایی کمکشون کن بیان بالاتر.

آخه رو صندلی ولو شده بود. میرزایی کمکش کرد و زیر بغلاشو گرفت وبالاتر آوردش. لیوان و به سمتش بردم و با دستای لرزونش کمی از آلنوشید و دوباره لیوانو داد دستم.

انگار آروم تر شده بود.

_ الان بهترین؟

چشماشو باز و بسته کرد .

_ من اورژانس خبر کنم؟

_ نه ، نه، فقط یه حمله بود . باید برم پیش‌دکتر خودم.

_ حمله؟!

_ من مشکل قلبی دارم . کاردیو میوپاتی.

مات و مبهوت نگاهش کردم ، به معنی اینکه هیچ اطلاعی از این بیماریندارم.

_الان باید چی کار کرد؟

از جاش بلند شد

_ الان من باید برم.

_مصاحبتونو از دست می دین.

_با این حالمم برم داخل، حتما از دست میدمش

_ نگران نباشین، می تونم از آقای عزیزی بخوام وقتتونو جابجا کنه

_ نیازی به این کار نیست. بهرحال ممنون از کمک شما

لبخندی زدم و به رفتنش نگاه کردم.

این اولین دیدار ما بود. منصور ۲۸ساله فارغ التحصیل رشته مهندسیمتالوژی، که برای مصاحبه کاری به کارخونه ای اومده بود که من توش کارمی کردم. قد بلند و چشم و ابروی جذاب با اخم همیشگی توی صورتش کهبعدها فهمیدم اصلا آدم بداخلاقی نیست. لباس چهارخونه سورمه ای وطوسی ای تنش بود با شلوار کتان مشکی، چهارخونه ای که هنوز بعدسالها جذاب ترین چهارخونه ، دنیاست.

«با آرساشاپ همراه باشید»

اونروز برای مصاحبه اومده بود، وقتی تو سالن منتظر بود سرش گیج رفتو روی زمین افتاد.

با کمک من و میرزایی حالش سرجاش اومد و بدون مصاحبه از شرکتبیرون  رفت. نمی دونم چرا اما دلم می خواست کمکش کنم. نمی دونم اونخوش شانس بود یا من اما وقتی آقای میران رییس کارخونه تماس گرفت وگفت  از کسایی که برای مصاحبه اومدن عذرخواهی کنید بگید که من نمی  رسم. فردا تشریف بیارن،

خوشحال شدم. برای اینکه می تونست مصاحبه داشته باشه، اما بیشتربرای این بود که دوباره می دیدمش.

تا قرار مصاحبه بعدی که افتاد برای چند روز بعد،  دل تو دلم نبود.کاشزودتر اونروز می رسید. اومد ؛مثل همون دفعه قبل جذاب بود و گره اخمتوی ابروهاش که باعث می شد دلم بلرزه.

چندباری رفت و اومد، اما آخر سر ، سر مسائل مالی به تفاهم نرسیدن، حقمداشت ، نمی تونست زیر بار حرف زور بره. اونکه مثل من نبود ، من بهپولش احتیاج داشتم و هر طوریم باهام رفتار می کردن، صدام در نمیومد.

موقع رفتن فقط نگاش کردم. قبل رفتنش برگشت و یه نگاهی به من انداختو خنده ای ،کنج لباش نشست و خداحافظی کرد . اما من مثل هربار که میدیدمش زبون تو دهنم نمی چرخید و فقط نگاش کردم.

چند روزی بود رفته بود و من دلتنگ کسی بودم که حتی نمی دونست تودلم چی می گذره.

کارم تموم شده بود . زدم بیرون و به سمت ماشین کارخونه  رفتم. مثلهمیشه نشستم جلو و سایه بونو دادم پایین . من و‌جعفر آقا راننده ماشینمنتظر  موندیم تا بقیه دل از غیبت کردن بکنن و بیان سوار شن. خسته بودم،سرمو به سمت بیرون چرخوندم و به رقص فواره های تو حوض ورودیکارخونه نگاه کردم. تو انعکاس نور و آب سایه ای توی حوض افتاد ، تاسرمو چرخوندم دیدم اونجا ایستاده و داره با لبخند نگام می کنه. با همانچشمای قهوه ای جذاب. چشمم تو چشماش دوباره گره خورد و بی اختیارپیاده شدم و به سمتش رفتم. هر قدمی که بر می داشتم بیشتر از این چندروزه دلم می رفت براش.بهش  رسیدم و  پرسیدم

_ به سلامتی، به نتیجه رسیدین ؟

_ نه

_ پس اینجا چی کار دارین

_ برای تو اومدم.

با تعجبی که ،پشتش پر بود از قندایی که تو دلم آب می شد ، دوبارهپرسیدم؟

_بخاطر من؟

ادامه دارد….

به قلم‌ نگاه خانی

«با آرساشاپ همراه باشید»