Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۰

به قلم نگاه خانی

نمی دونم چندمین باری بود که صدای قلبشو عقب  می بردم و از اول گوش می دادم. کاش میشداین صدا ، تنها صدایی باشه که تو خلوت و تنهایی اتاق کوچیک مسافرخونه، پخش می شد.

فکری به ذهنم رسید . فیلم رو به عقب بردم و با  برنامه ضبط گوشیم صدارو‌ضبط کردم. کیفیتش  زیاد خوب نشد چون صدای محیط اطراف رو‌هم می شد شنید . اما همین کافی بود برام. برایشبهام، برای تنهایی هام، برای بی کسی هام..

چند روزی از خبر بارداری غافلگیر کنندم گذشته بود. حال تهوع ها و بی حالیام بیشتر شدهبود. غذای درست و‌حسابی نمی خوردم جز وعده های ناهار توی شرکت که اونم همیشه بابمیلم نبود و حتی به بعضیاش حساسیت پیدا کرده بودم و‌حالت تهوعم رو بیشتر می کرد. نمیشد تو مسافرخونه آشپزی کرد و مجبور بودم مدام از بیرون غذا تهیه کنم که نه به صرفه بود نهمورد علاقم. دلم برای غذای خونگی لک زده بود.

جواب تلفنای مامانمو یکی در میون می دادم و هربار به بهانه ای سریع قطع می کردم. خداروشکر اونقدر سرگرم زندگی خودش بود که برای دیدنم هم زیاد اشتیاق نداشت و این خیلیخوب بود. چون هنوز نمی دونست من خونه مو‌ ، دو دستی تقدیم مادر منصور کردمو الان دارمتوی یه اتاق ، ته شهر شبامو می گذرونمو و روزامو سپری می کنم.

تصمیم داشتم با پس اندازی که داشتم و‌پول طلاهایی که کمم نبود یه خونه پیدا کنم. اما با دیدنقیمتا هوش از سرم پرید و فقط می تونستم یه خونه خیلی کوچیک اونم تو نقطه خیلی معمولیشهر اجاره کنم ، بدون اینکه برای خونم بتونم‌لوازمی بخرم.

اونشبم خسته از گشتنای بی نتیجه دنبال خونه به مسافرخونه برگشتم. چشمم به عکسسونوگرافی روی میز افتاد و برش داشتم .عکس سونوگرافی توی دستم با همون خطوط عجیبو درهم و‌برهم و‌نقطه های سفید که شبیه همه چیز  بود جز آدم منو مات خودش کرده بود.

_ واس چی می خوای بیا؟ اصلا کی گفته بیای؟ اینجا کسی منتظرت نیست بچه. منم دیگهدوست ندارم بیای. نمی خوام بیای تو‌بدبختیام سهیم بشی.

این دنیا اونقدرا که فکر می کنی هم قشنگ نیست. اصلا قشنگ نیست.

ببخش که زودتر متوجه نشدم تو دلم جاخوش کردی، چون مطمین باش نمی ذاشتم اونقدریرشد کنی که قلبت شکل بگیره و‌روح بیاد تو جسمت که از بین بردنت،بشه قتل نفس.

اگه زود می فهمیدم هستی ، تو همون نطفه خفت می کردم.

اگه می خوای خوشبخت بشی، نیا ، همونجا نیومده راهتو کج کنو و‌برگرد . برگرد و پا نزار توجهنمی که اسمشو گذاشتن زندگی.

پا نزار تو دنیایی که خیلیا برای مردن ، دارن لحظه شماری می کنن.

نیا و یه درد دیگه به دردام اضافه نکن.

«باآرسا شاپ همراه باشید»

حرفا و‌دردودلام با جنینی که داشت تو وجودم رشد می کرد و‌بزرگ می شد تمومی نداشت. نمیدونستم باید چی صداش بزنم؟! اصلا نمی دونستم قراره دختر باشه یا پسر؟ قرار بود چه شکلیبشه؟

تمام سلولهای بدنم برای داشتنش پر می کشید اما عقلم مانع می شد تا به این ذوق کردنا ادامهبدم.

من مادر بودم ، یعنی قرار بود مادر باشم.. مادری که قرار بود پدرم باشه، قرار بود خواهر و برادرمباشهاونم تنها.. تنها توی این دنیای درن دشت و بی سروتهی که هیچ روزش شبیه بهمنیست. دنیایی که خوشیاش زودگذرو بدبختیاش تمومی نداره و دنباله دار این زندگی پر ازعذابه.

زده بود به سرم که با دستای خودم بلایی سر بچم بیارم و اجازه ندم محکوم به زندگی تو  دنیایرنگی و‌پر از درد و‌دروغ بشه. اما نه جراتشو داشتم نه توانشو.

تازه می فهمیدم مادر بودن یعنی چی!!مادر بودن یعنی همین، یعنی همین ترسی که برای آیندهنامعلوم بچت داری، مادر بودن یعنی همین حسی که با وجود اینکه نه دیدیش ، نه صداشوشنیدی اما دلت پر می کشه برای داشتنشو ، لمس کردنش..

من مادر بودممادر

به هر زحمتی که به خودموبه ماشین شرکت رسوندم . دستم رو دستگیره در نرفته بود که آقارسول نگهبان در ورودی به سمتم دوان دوان اومد.

_ خانم محتشم

_ جانم بابا رسول

با دست به در ورودی اشاره کرد

_ یه آقایی اونجا ایستاده، میگه برادرتونه. می خواست شما رو ببینه.

دستگیره رو نگرفته رها کر‌دم

_ چرا نزاشتی بیاد تو؟

_ راستش آقای رییس از زمان اوج گیری کرونا رفت و‌آمد عموم رو قدغن کردن

نیشخندی روی لبم نشست

_اگه نگران بیماری بود دو روز این خراب شده رو تعطیل می کرد و جون مردمو به بازی نمیگرفتممنون آقا رسول

از در خارج شدم که کامرانو با توپ پر و عصبانی دیدم کنار ماشینش ایستاده. ماشینی کهبخش قابل توجهی از پولشو‌ من بهش داده بودم؛ اونم به عنوان قرض. قرضی که هنوز با گذشت۴ سال حتی یک ریالشو پس نداده بود. شصتم خبر دار شد اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاده. مطمین بودم متوجه شدن که من دیگه تو خونه خودم نیستم. باید از دیروز که تلفنم با تماسایمنوچهرو  مامان به رگبار بسته شده بود اینو متوجه می شدم.  نزدیکم شد. هنوز حرف نزدهبودم که با داد گفت:

_ کدوم گوری شبا سرتو می زاری زمین؟

با ترس تو چشماش نگاه کردم .

_ از چی حرف می زنی؟

_ فکر کردی من بی غیرتم که نفهمم خواهرم شبا کجا می خوابه؟ کجا می ره؟ ده روزه از خونهبیرون اومدی و تن لشتو نیاوردی خونه. شبا کجا می مونی. کجا می ری؟

«باآرسا شاپ همراه باشید»

اونقدر داد می زد که نزدیک بود رگ گردنش که میدونم بخاطر غیرت داشتش نبود، می زد بیرون. بخاطر این بود که دیگه نمی تونست خونه منو پاتوق کنه برای وقتایی که از کار اخراج میشهتا مامان و‌ بابا متوجه نشن باز دسته گل به آب داده.

_ کامران آر‌وم باش اینجا محل کارمه

_ می زاشتی خاک اون بدبخت خشک می شد ، بعد شروع

دیگه نفهمیدم چی شد و چرا اینطور شد. انگار دق و‌دلی این چند مدت رو نگه داشته بودم تا سرکامران خالی کنم. محکم زدم زیر گوشش اونقدر‌محکم که صداش تو همهمه اونجا شنیده شد ودستم حسابی درد گرفت. با چشمای ماتش به من خیره شد . قدرت گرفته بودم، یکبار برای همیشهباید انقلاب می کردم و اجازه نمی دادم که کسی جز خودم بخواد برایم تعیین و‌تکلیف کنه و بهمنی که جز منصور چشمای دیگه ای رو ندیده بودم و‌دستای دیگه ای رو لمس نکرده بودم، تهمتبزنه

_ مواظب باش از دهنت چی میاد بیرون. تو بزرگتر من نیستی که اگه بابا هم الان اینجابودهمینو به خودشم می گفتم، چون اونم برام بزرگتری نکرده. از۲۰ سالگیم رو پای خودموایستادم تا الان. یه چوب‌کبریتم به من ندادین که الان می خواین، بشین همه کاره من و فضولیکنید تو زندگیم. بزرگیتو وقتی می تونی به رخم بکشی که یکبار،  فقط یکبار برام بزرگتری کردهباشی. تو حق نداری به من تهمت بزنی . می دونی چرا نیومدم خونه و‌حاضر شدم شبا تومسافرخونه کثیف ته شهر سرمو بزارم زمین ؟؟ چون حالمو بد می کنید. چون سوهان روحو‌روانمین. چون دلم نمی خواست این رگ گردن باد کردنای الکی و غیرتای بی جا رو ، ببینم. اونروز که هیچکس نبود بیاد برای ترخیصم از بیمارستان کجا بودی ؟ زنگم زدم بهت گفتیگرفتاری. چرا نیومدی برای خواهرت بزرگتری کنی؟کامران گم میشی می ری و‌دیگه هیچ وقتدوروبر من آفتابی نمیشی که اینبار می دمت دست پلیس.

شده بود شبیه میر غضب. نفساشو با حرص بیرون میداد .خون افتاده توی چشماش ترسناکشکرده بود. الان وقت ترسیدن نبود و نباید کم میاوردم. مقابلش ایستاده بودم  . محکم، بی ترس. بدون لرزش بدن و‌صدا.

شاید هرکس دیگه ای بود ، به فکر فرو می رفت و یکم به من حق می داد اما چه فایده که نرود میخآهنین در سنگ.

نفس آخرشو وقتی بیرون می داد که با عصبانیت دستشو به سمتم آورد و گوشه آستین مانتوموکشید . منو به سمت ماشینش می برد

_ این طوری نمیشه . باید آدم بشی ،گمشو بیا، حرفای زیادی، غلطای زیادی

سعی می‌کردم خودمو از دستش خلاص کنم . پاهامو محکم رو زمین می کشیدم یجا تعادلشو ازدست داد و دستمو ول کرد . محکم روی زمین افتادم.  با لگد به پهلوم زد .

_بلند شو

داد زدم اما از درد نبود از ترس بود.

بچمخدای من نکنه بلایی سرش بیاد. این همه استرس این همه ترس ،این ضربه

دیگه به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم . نه مردمی که اونجا بودن ، برام اصلا مهم‌نبود .نهمهم بود نگاه پرسشگر همکارایی که قرار بود بازم تو چشمشون نگاه کنم. فقط نگران بچم بود.

کامران دوباره دست انداخت و بازومو گرفت که بلندم کنه اما من خودمو به زمین چسبونده بودم. دوباره پاشو برد عقب و یه ضربه دیگه زد . اینبار دستامو محکم روی کمرم گذاشتم و منتظرضربه بعدی شدم

_ چی کار داری می‌کنی عوضی ؟!

صدای منوچهر بود اینو از شباهتش به صدای منصور خیلی خوب می شناختم

دستامو از کمرم  جدا کردم و با چشمای خیس به منوچهری که یقه کامرانو گرفته بود زل زدم .

منوچهر.. ..بچم

ادامه دارد…..