Skip to main content

رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۱

به قلم نگاه خانی

دستامو از کمرم  جدا کردم و با چشمای خیس به منوچهری که یقه کامرانو گرفته بود زل زدم .

منوچهر.. ..بچم

راهروی بیمارستانو سوار ویلچر به سمت اورژانس تو حرکت بودیم. کمرم و‌ پهلوم درد داشت امابیشتر قلبم می ترسید. می ترسید از اینکه نکنه بلایی سر بچم اومده باشه.

_ خدایا غلط کردم.. خدایا اشتباه کردم.  بچه جون، حرفای دیشبو مامانو فراموش کن. حالم خوبنبود.. مامان عصبانی بود. تو تنهام نزار قربونت بشم  . غلط کر‌دم گفتم چرا اومدی.

اشکام کل صورتمو گرفته بود . روی تخت دراز کشیدم و دکتر با پرومپ روی شکمم می‌کشید. نگاهش به مونیتور روبروش گره خورده بود. وقتی نگاهشو دقیق تر می کرد و پرومپ رو جهتهای دیگه می کشید، حس بدی به سراغم میومد.

سرشو به سمت من چرخوند ، تو نگاهش هیچ چیزی نمی شد فهمید. نه خوشحالی، نهناراحتی! فهمیدن برام سخت شده بود. انگار که از چشمام همه چیزو خونده باشه دوباره بهسمت مونیتور برگشت. انگار نمی خواست حامل هیچ خبری باشه. چشمامو بستم . چشماموبستم تا برای چندمین بار بدبختی خودمو ، تو خودم خلوت کنم، که گوشام از صدای ضربانقلبی که می شناختم، پر شد. چشمامو آهسته باز کردم.

لبخندی که رو‌لبای دکتر نشست گویای همه چیز  بود .

گرمای دستی روی شونم احساس کردم. منوچهر کنار تخت بالای سرم ایستاده بود. معذبنگاهش کردم و سعی کردم لختی شکمم رو بپوشونم.

این اولین باری بود که بعد از مرگ منصور، لبخندو رو‌صورتش می دیدم. حتی چشماشم میخندید .

وقتی از سلامت بچم مطمین شدیم از بیمارستان خارج شدیم .

لباسام خاکی بود.شلوارم از قسمت زانو پاره شده بود. نمی دونم چرا خجالت می کشیدم کهمنوچهر منو‌ تو اون وضعیت دیده بود. اما ته دلم خداروشکر می کردم که اومد و‌اجازه ندادبلایی سر بچم بیاد.

_ لطفا پیاده شو

اینو منوچهر وقتی گفت که جلوی رستوران پارک کرده بود

_ اینجا؟! اما می ترسم

_ از چی؟

_ کرونا

_ اینجا مطمینه ، سالن سر باز داره و هوای ازاد. همه چیزم جلوی چشم خودت ضدعفونی میکنن. باید به خودت برسی

پیاده شدم و بعد از سفارش غذا روی میزی که کنار نرده های چوبی تراسی که ویوش طبیعتپاییزی بود نشستیم. درختای سر به فلک کشیده رنگارنگ زرد و‌ نارنجی . صدای آتیش شومینههیزمی وسط سالن و‌بوی دود دلچسب هیزمهای چوبی که تو هوای پخش می شد عجیب میچسبید .

به افق نامعلوم چشم دوخته بودم و غرق در آرامش بینهایت اونجا بودم. بعد از یک روز پر ازاسترس اینجا آروم ترین جایی بود که می دیدم.

_ چرا نگفتی؟

می دونستم از چی حرف می زنه. نمی خواستم شلوغش کنم و حرفای بیهوده بزنم.

_ خودمم تازه متوجه شدم

_ وقتی متوجه شدی چرا نگفتی؟

_ ترسیده بودم

_ از چی؟

_ من هنوزم می ترسم، از آینده نامعلومی که در انتظارمونه. از اینکه بدون منصور بچشو تک وتنها بزرگ کنم. من می ترسم منوچهر.

پفی کردو به تکیه گاه صندلیش لم دارد. نمی دونستم تو افکارش چی می گذره،

«باآرساشاپ همراه باشید»

دستاشو به سمت بطری آبی که تو این مدت مدام داشت باهاش بازی می کرد برد و‌بی نفس سرکشید .

_ کتایون! بهت حق میدم نگران باشی اما اجازه ترسیدن نداری. این بچه ثمره عشق تو و‌منصوره؛ پس باید فقط به همین فکر کنی. برای الان و آیندش رو من حساب کن. نامردم اگه اجازه بدم آبتو دل جفتتون تکون بخوره.

این حرفا رو هرکس دیگه ای می شنید بی مهابا خنده ی از سر ذوق سر می کشید اما من دوبارهترسیدم. داشتم به گذشته نه چندان دوری که از تک تک کلماتش امید لبریز می شد فکر می کردم. به لحظه ای که کاخ امیدم رو سرم خراب شده بود .

اجازه فکر کردن بیشتر نداد

_ می دونم به من اعتمادت کم شده.من خراب کردم اما این بار به شرافتم قسم می خورم اجازهنمیدم که کوچکترین استرسی توی زندگیت باشه. فقط یه فرصت بده و ببین براتون چی کار میکنم.

_اما.. تو

با اومدن غذا به اجبار سکوت کردم و منتظر شدم که گارسون، غذاهارو روی میز بچینه.بوی غذاداشت دیوونم می کرد. حرفم یادم رفت و سریع از کباب کوبیده توی دیس که با ریحون و‌گوجه وفلفل و کلم قرمز و‌نارنج تزیین شده بود برداشتم و توی دهنم گذاشتم و بعد دوتایی  جویدنقورتش دادم. به خودم که اومدم منوچهر لبخند زنان داشت به من نگاه می کرد.

خجالت زده توی چشماش نگاه کردم

_ اگه راحت نیستی ، تو ماشین منتظرت بمونم

_ نه ، چرا ناراحت؟! فقط نمی دونم چرا یهو دلم ضعف رفت

_ نوش جونت .

ظرفمو از غذاها پر کردمو و با اشتها خوردم .یاد جمله نیمه تمامم افتادم

_ داشتم می گفتم، اما تو ..

اینبار منوچهر مانع شد

_ اول غذاتو با آرامش بخور و بعد از غذاهم فقط اجازه بده کمکت کنم. قبول دارم  دفعه قبلناامیدت کردم، اما اومدم که درستش کنم. قول می دم به روح منصور درستش می کنم.

قدرت کلمه ها، معجزه جمله ها و جادوی نگاه منوچهر  این بار پررنگ تر از همیشه امیدو تو خلااین زندگی سوت و‌کور و تیره و تار وارد کرد و بهش رنگ زندگی پاشید .

اینبار نزاشتم اشکی توی چشمام بمونه و فرو نریزه . با اشک و لبخند حرفشو قبول کردم. منوچهرم بعد تایید من انگار اشتهاش باز شده بود ، شروع به خوردن کرد.

بعد از غذا، از منوچهر خواستم برام تاکسی بگیره اما قبول نکرد و آدرس مسافر خونه رو ازمخواست. تا اسم خیابونو گفتم انگار که مغزش سوت کشیده باشه فقط نگاهم کرد. به مسافرخونهرسیدیم.

_ ممنون منوچهر برای امروز و امشب . منصور همیشه دوستت داشت و تحسینت می کردبخاطر کارایی که براش کرده بودی، دوست ندارم که تو زحمت بیفتی اما حرفات دلگرمم کرد . شببخیر

_شب بخیر!؟ مگه داری میری؟

_ آره دیگه همینجاست

_ تو ماشین میمونم میری وسایلتو برمی داری و میای.

_ میام؟ کجا؟

_ کتایون من اگه گفتم نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره، دقیقا از همون لحظه بود . بیشتر از اینممنتظرم نزار . برو و زود برگرد.

پیاده شدم و اینبار با خوشحالی پا توی مسافرخونه گذاشتم و ساکمو جمع کردم و بعد از گرفتنکارت ملیم ، به سمت ماشین برگشتم.

نزدیک به ماشین بودم که منوچهر پیاده شد و ساکو از دستم گرفت .

بعد از سوار شدن حرکت کردیم و بعد از طی مسافتی به خونه منوچهر رسیدیم. با تعجبنگاهش کردم

_ اینجا؟!

_ نمی خوای اینجا بمونی؟!

_ چرا .. اما.. آخه

_ من نمیمونم اینجا. یه چند روزی بمون، تا من برات یه جای خوب پیدا کنم.

سرمو پایین انداختم. نمی دونم چرا فکر میکردم قراره منو ببره خونه خودم. خونه من و منصور.

منوچهر همیشه ذهنتو می خوند و می دونست تو سرت چی می گذره

_ می دونی که نمی تونیم بریم خونه خودت . اما بهت قول می دم که فقط چند روز اینجا باشی

_ خودت کجا میری؟

_ میرم خونه بابا

_ اونجا؟!

    ***********

_ منصور !؟

_ جانم

_ چرا منوچهر جدا از شما زندگی می کنه؟!

آلبوم عکسو بست و روی میز کنار تخت خوابش گذاشت و‌از روی زمین بلند شد و روی تختخوابش نشست.به فکر فرو رفت. فکری که انگار داشت خاطرات گذشته رو زیرورو می کرد.

_ عاشق شده بود.

نمی دونستم نگاه متعجب من باعث شده بود که حرفشو ادامه بده یا نه.

_ منوچهر چند سال پیش عاشق یه دختری شد که تو شرکتش کار می کرد. الهه دختر خوبی بودو عاشق منوچهر . رابطشون نزدیک تر که شد، منوچهر اعلام کرد که می خواد ازش خواستگاریکنه. اما مامان با مخالفتاش آرامشو از همه گرفت. هیچ دلیلی برای نخواستن الهه نداشت ، فقطمخالف بود. حرفای هیچ کدوم از ما هم تاثیری نداشت . منوچهر نمی خواست بین  خانوادش والهه یکی رو‌انتخاب کنه، برای همین صبر کرد تا همه چیزو درست و‌منطقی و‌ بدون هیچ چالشیجلو ببره. تا اینکه بعد یه مدت الهه دیگه شرکت نرفت و جواب تلفنای منوچهرم نداد. منوچهرچند باریم دم خونشون رفت اما کسی نبود. مادرم پیروز مندانه داشت از اینکه مانع این ازدواجشده حرف می زد و می گفت که تجربش تو شناخت آدما خیلی زیاده. می گفت جلوی فاجعه ایرو گرفته و خیلی بهتر که این دختر همین اول کاری ول کرده و رفته و بعدا به منوچهر ضربهمحکمی نزده.بی دلیل رفتن الهه منوچهرو داغون کرد و مدام دنبال جواب سوالاش بود ولی الههنبود . آب شده بود و‌ رفته بود تو زمین.

صحبتاش که به اینجا رسید دستاشو باز کرد و ازم خواست تو بغلش برم. از روی صندلی بلندشدم و‌کنارش جا گرفتم.

_ دنبال الهه گشتن شده بود کار منوچهر‌. یک  مدت بعد یه پیام از یه شماره ناشناس برایمنوچهر اومد که نوشته بود،یکی پیدا شده که الهه را با پول عاشق خودش کرده و‌کلی براشبریز و بپاش راه انداخته. الهه هم وسوسه شده و بی خیال منوچهر شده. یه عکس توی وایبرمبراش اومد . عکس یه چک ،که گیرندش الهه بود و صادر کنندش نمی شناختیم فقط اسم یه مردبود. اینو منوچهر فقط به من گفت . جز من و خودش هیچ کس اینو نمی دونه و الانم تو.. ‌صادرکننده چک با مبلغی تونست عشق الهه رو ازش بخره ولی الهه با یه مبلغ ناچیز عشقشو  فروخت.

«باآرساشاپ همراه باشید»

منوچهرم رفت .اولاش فکر می کردم دلیلش برای رفتن بیهوده ست .نمی تونستم  بفهمم که چرااینقدر از این خونه و آدماش فراریه. البته از مادرم فراریه، چون مادرم هربار اشتباهی کهمنوچهر،داشت مرتکب می شدو به یادش میاورد و منوچهرم تحملشو نداشت. تحمل طعنه ها وتیکه هاشو نداشت.چون یادآوری اون اشتباه یعنی یادآوری الهه ، الهه ای که منوچهر هنوزعاشقش بود. رفت تا توی تنهاییاش برای قلبش مرحم پیدا کنه . برای همین رفت.

از تو بغلش جدا شدم و دستی به ته ریشش کشیدم. چشماشو ریز کرد . اینبار محکم تر بغلشکردم.

_ فکر می کنی پول می تونه جای خوشبخت شدنو بگیره؟!

_  نمی دونم . چون جای هیچکسی نیستم. خوشبختی برای هر کسی تعریفش فرق داره . هرکسی خوشبختیشو در گرو چیزی می بینه. یکی تو پول. یکی تو سلامتی. یکی تو عاشقبودن. الان خوشبختی من کنار تو و چیزاییه که دارم.

با حرفش به فکر فرو رفتم . درست می گفت .

برای خوشبخت بودن نمی تونی از یه معادله استفاده کنی و به جواب برسی . راه های رسیدنبه جواب فرق داره، حتی معادله ها هم فرق داره برای اینکه هرکسی به خوشبختی برسه. یعنیمیلیاردها معادله ، میلیاردها راه و میلیاردها جواب.

_ تو چی خانم خوشگل؟! خوشبختی؟

_ جوابشو می دونی منصور. من با تو خوشبختم تو جواب معادله خوشبختی منی.

********

_ کتایون

_ بله

_ من دیگه می رم. توی اتاق مهمون برات ملافه تمیز و‌حوله گذاشتم.

صبح سوری خانم میاد کاراتو انجام میده. مثل شستن لباسو و‌غذا پختن. اگه چیزی لازم داشتیبنویس برام بفرست که تهیه کنم

_ منوچهر!

_ بله

_ من با موندن تو اینجا مشکلی ندارم . می دونم  رفتن خونه پدرت زیاد خوشحالت نمی کنه. منصور یچیزایی گفته. پس لطفا اگه معذب نیستی بمون و بخاطر من نرو.

ادامه دارد….

یک پاسخ به “رمان آنلاین نیمه کاره ما پارت۱۱”

  1. avatar

    Thanks for your blog, nice to read. Do not stop.